توجه
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.از تمام کسانی که با مطالب و نظرات خود این وبلاگ را همراهی کردند صمیمانه تشکر می کنم.
موفق باشید.
مهدی دهقان
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.از تمام کسانی که با مطالب و نظرات خود این وبلاگ را همراهی کردند صمیمانه تشکر می کنم.
موفق باشید.
مهدی دهقان
فیلم آموزشی زبان انگلیسی
Word on the Street
Art Market

متن فیلم:
Ashlie: What about this, Stephen?
Stephen: Typical, Ash. You choose the biggest thing in the market for your tiny flat.
Ashlie: Well, yeah... I guess it is a bit too big. Let's look over there.
Stephen: We can’t take too long. We’ve got to go and say hello to Pete.
Ashlie: Yeah, OK... We're at an art market – it's a kind of market where artists sell their art.
Stephen: Ashlie wants to buy some art for her flat and she’s already
seen about ten things she wants to buy.
Stephen: Hi, Pete. How's it going?...
دوستان من،
بعد از اتمام امتحانات پایان ترم، تعطیلات تابستان در پیش روست.تابستان فرصتی مناسب برای بازسازی روحی و علمی دانشجویان است.بسیار مایلم به عنوان یک نظرخواهی محدود و غیر رسمی ،بدانم خوانندگان این وبلاگ برای تابستان خود چه برنامه ای دارند.در قسمت نظرات عنوان کنید قرار است در سه ماه تابستان به چه کار مفیدی بپردازید.
مهدی دهقان
چگونه از کسی تعریف کنیم؟
How to pay a compliment
Man: Good morning!
Woman: Morning!
Man: By the way, I just wanted to say well done on clinching that deal!
Woman: Oh, thanks. It wasn’t too difficult.
Man: You’re being modest! You did really well.
Woman: Thank you.
Man: You’re a great manager, you know.
Woman: Do you think so?
Man: Oh yeah.
Woman: I appreciate that.
(pause)
Man: Have you cut your hair?
Woman: Oh yes, I did actually. Thanks for noticing!
Man: Where did you get it done?
Woman: Oh, just that place on the high street.
Man: They did a great job and it looks great with the outfit.
Woman: Do you think so?
Man: Oh yeah. Very … fashionable.
Woman: Oh, it’s just an old thing.
Man: Well, you’ve got a great sense of style.
Woman: Thank you, you too.
Man: Thank you.
(pause)
Man: Nice perfume, too. Is that Dream?
Woman: Well, yes it is, actually.
Man: You wear it well.
Woman: I’m flattered.
Man: My pleasure.
Woman: Listen, do you want something?
Man: No. I’m just being polite, you know.
معرفی نویسنده:
سوگل مهاجری ، متولد 1352 در تهران است.وی برای تحصیل در رشته چشم پزشکی به آمریکا رفت و در حال حاضر در آنجا به تدریس مشغول است.روایتهای مستندگونه او در مورد زندگی در غربت هر چند وقت یک بار در مجله"همشهری داستان" منتشر می شوند.آخرین نوشته او با عنوان" کلید اضافی" ، که در مورد تعطیلات بین دو ترم خانم مهاجری در آمریکاست، در شماره اسفند 90 این نشریه چاپ شده است.
متن زیر برگرفته از شماره تیرماه 90 همشهری داستان است.
مهدی دهقان
خاکِ نوچ
سوگل مهاجری
شبیه دعوتی است به مهمانی. آگهی فوت سیاه و سفید را گوشهای از روزنامه پیدا میکنم. نوشته که به درخواست خدابیامرز، برای مراسم دفنش همه سفید بپوشند و چیزی شیرین هم با خودشان بیاورند.
مراسم جائیست در شهر. اینجا قبرستانها را وسط کار و زندگی مردم میسازند. مثل یک پارک. چمن و درخت میکارند و مجسمههای سنگی قد و نیمقد بینشان سبز میکنند. زمین را نگاه نکنی، فکر میکنی آمدهای گردش و هواخوری. فقط آن صلیبها و فرشتههای غمگینِ سنگی کار را خراب میکنند....
سوگل مهاجری متولد 1352 تهران استاد رشته چشم پزشکی در آمریکا است . نوشتن را حدود هفت سال پیش آغاز کرده و مجموعه داستانی در دست انتشار دارد.زمینه و موضوع بیشتر داستانهایش تجربه های زیستی ایرانیان مهاجر در کشورهای دیگر است.متن زیر روایت بخشی از زندگی دانشجویی سوگل مهاجری است که در شماره اسفند 90 ماهنامه همشهری داستان به چاپ رسیده است.
مهدی دهقان
کلید اضافی
بیست و سوم دسامبر است، آخر ترم زمستانی. دست کم برای من و میترا آخرین روز است. برای بقیه دانشجوها، دو روز مانده به عید و یک هفته تا سال نو. کریسمس با مخلفاتش در راه است؛ بابانوئل، درخت کاج، جوراب های آویزان لب شومینه ها و بسته های رنگی روبان بسته. من و میترا تنها دانشجوهای خارجی این دوره هستیم...
کجا جهان به سلامت ...
گو، کدام حادثه من را در تو تداعی کرد؟
آن دم که عشق در پی تو دل را فدایی کرد
گو، کجای بازی دنیا من و تو بر خوردیم؟
آنجا که حکم دل شد و من تو جر خوردیم
گو، چرا تناقض دنیا برای ما سد شد؟
آنجا که نقض عالمی برای ما رای منسد شد
گو ببینم چگونه زبانت هزار آیا شد
تو مرا بین چگونه وجودم زبان گویا شد
گو جهان تو را به بندگی خواهد داد
من بهای آنرا به بردگی خواهم داد
گو بهای زندگیت زخم های کاری شد
تن خسته ام بین چگونه اساری شد
گو جهان رود به سلامت، رود دلش دلشاد؟
کجا جهان به لئامت، دلت شود دلشاد؟
نگر به حال رفیقم، دلش بود فریاد
برو جهان به سلامت...
کدام حادثه در من تو را تداعی کرد؟
تو را تصور آنی وانتزاعی کرد
کجای بازیِ دنیا من و تو بُر خوردیم
میان سرسره های خیال سُر خوردیم
چرا تبسم ما در درود خود گندید؟
چرا تجسمِ فردا به ریشِ ما خندید؟
چرا سپیدیِ صبح از خیالِ ما پَر زد؟
چرا خطوط موازی به روی باور زد
چرا تناقضِ دنیا برای ما سَد شد؟
و عشق راهِ درازی که خطِ ممتد شد
چرا تصورِ ما از جهان برابر نیست؟
سکوتِ اولِ ما مثل بغضِ آخر نیست؟
نگاه کن به چراهای ذهن مغشوشم
ببین چگونه برایِ جواب می کوشم
ببین چگونه زبانم، هزار آیا شد
کجای ذهنِ من آیا نگفته ها جا شد؟
هنوز پیشِ خیالت زبانِ من کال است
نگاه کن که جهانم چگونه دلال است
بهای بردگیم را چگونه خواهی داد؟
برو جهان به سلامت،برو روانت شاد
بهای بردگیم زخم هایِ کاری شد
لباس خستگی ام رنگِ گل اناری شد
-“Alphabet” originated from the first two letters of the Greek language – alpha
and beta.
-The oldest word in English that is currently in use is
“town”.
-A “pangram” is a sentence that has all the 26 alphabets.
An example would be: “The quick brown fox jumps over the lazy
dog.”
-Palindromes are words that spell the same even after reversing the
word. Examples: “Malayalam” and “Madam.”
-The dot above “i” and “j” is
known as a Tittle or a superscript dot.
Today's Phrase
If you get a handle on something, you begin to understand it.
Examples:
I used to be terrible at maths but after lots of hard work, I think I've got a handle on it now.
If I could just get a handle on this new project at work, I'm sure the boss would give me a pay rise.
If something or someone is too hot to handle, it is too dangerous or difficult to deal with.
Example:
The presenter found it very difficult to interview the film star. He was too hot to handle, and didn't want to answer any questions.

"لطفا گوسفند نباشید" کتابی درباره ی مسائل زندگی است. این کتاب برای تاثیر بیشتر نوشته های خوب خود از زبانی عامیانه استفاده کرده است.
نويسنده :آقاي محمود نامي
کتاب حاضر، صرفا نقل قولی است از زرتشت تا پیامبر، از سقراط تا آندره ژید و از شریعتی تا آنتونی رابینز .
جملاتی از این کتاب
ـــ به خاطر بسپار:هرگاه ما چيزي را نفهميم، آن را تصادفي يا اتفاقي مي ناميم، در حالي كه هيچ جز تصادفي در دنيا وجود ندارد
ــــ به خاطر بسپار: ما، تار و پود بدبختي را خود مي بافيم و نام آن را مي گذاريم : سرنوشت
ــــ به خاطر بسپار: هرجا كه ژرف ترين درد است ، عظيم ترين آموزش را به همراه دارد
ــــ به خاطر بسپار: كسي كه راه غلطي را مي رود، بيشتر شانس آن را دارد كه به راه درست آيد. تا كسي كه راه درست را غلط مي رود
ــــ سوال از مايكل جردن ستاره بسكتبال سياهپوست آمريكا علت موفقيت شما چيست ؟ جواب : من حاضر نيستم در هيچ كاري به مقام دوم قناعت كنم
ـــ به خاطر بسپار:هولناك ترين ناباوري ، ناباوري نسبت به خودتان است
ــــ با خود بخوان : در زندگي ام شكست وجود ندارد ، تا زماني كه از چيزي درس گرفته باشم
ــــ از اوقاتي كه "بله" مي گوييد ولي در واقع منظورتان "نه” است آگاه باشيد
ــــ به خاطر بسپار: شكست ، يا مي شكند يا شكسته مي شود.. بستگي به شما دارد
ــــ يادت باشد : ديگران را آزاد بگذار، آزاد در پذيرفتن تو .. آزاد در روي برگردانيدن از تو
ــــ به خاطر بسپار: كساني كه نمي توانند گذشته را به ياد آورند ، محكومند كه آن را تكرار كنند
با وجود مشغله کاری سعی می کنم هر چند وقت یکبار سری هم به ادبیات جهان بزنم.هاروکی موراکامی این روزها در ایران طرفداران بسیاری دارد.کتاب خاطرات او تحت عنوان"از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" را به تازگی تمام کردم که در آن موراکامی از علاقه شدیدش به دویدن و تأثیر آن بر نوشتن می گوید.این کتاب با این جملات تمام می شود:
"...روزی اگر سنگ قبری داشته باشم و بتوانم بر آن چیزی حک کنم،این ها را خواهم نوشت:
هاروکی موراکامی
1949-20؟؟
نویسنده(و دونده)
کسی که تا توانست راه نرفت"
مهدی دهقان
___________________________________________
هاروکی موراکامی
ترجمه شده از:wikipedia.org
هاروکی موراکامی یکی از مشهورترین نویسنده های حال حاضر ادبیات جهان است.وی در سال1949 در ژاپن متولد شد و آثار او در حوزه ادبیات داستانی و غیر داستانی با استقبال و تحسین گسترده منتقدان ادبی و مخاطبین عام قرار گرفته است.وی برنده چند جایزه ادبی از جمله جایزه فرانتس کافکا،وجایزه داستان کوتاه فرانک اُکانر شده است.موراکامی چند داستان هم از انگلیسی به ژاپنی ترجمه کرده است.
نثر موراکامی اغلب طنزآمیز و سورئال است و به موضوعاتی از قبیل از خود بیگانگی و تنهائی می پردازد.وی از چهره های برجسته ادبیات پست مدرن ادبیات جهان است و روزنامه گاردین او را به خاطر آثار و دستاوردهایش ، در زمره " بزرگترین رمان نویسان در قید حیات جهان" قرار داده است.
موراکامی در رشته Drama در دانشگاه Waseda در توکیو تحصیل کرد و همانجا با همسرش آشنا شد.پیش از نوشتن رمان او در یک فروشگاه صفحه های موسیقی و کافی شاپ مشغول به کار بوده است.یکی از نکات جالب در مورد او این است که موراکامی یک دونده ماراتون و علاقمند ورزشهای سه گانه است و دویدن بخش جدانشدنی زندگی اوست.موراکامی نوشتن را از سن 29 سالگی شروع کرد و اولین رمانش را تحت عنوان "آواز باد را بشنو" در سال 1979 منتشر کرد.موفقیت این رمان ،او را به نوشتن تشویق کرد و "پینبال 1973" و " تعقیب گوسفند وحشی" بعد از این رمان روانه بازار شدند.
میتوان گفت موراکامی با انتشار رمان "جنگل نروژی" در سال 1987 به شهرت رسید.این رمان، داستانی نوستالژیک داشت که میلیونها نسخه از آن در بین قشر جوان ژاپن فروش رفت و او را به یک فوق ستاره ادبی در ژاپن مبدل ساخت.بعدا وی به آمریکا رفت و در آنجا مدتی زندگی کرد.کتابهای وی به زبانهای مختلف ترجمه شده است. تاریخ انتشار آخرین کتاب وی نیمه شب 12 آوریل 2013 اعلام شد.به همین دلیل کتابفروشیهای توکیو در آن ساعت شاهد صفهای طولانی علاقمندان موراکامی بودند.یک هفته بعد از چاپ، این کتاب هشت بار تجدید چاپ شد و یک میلیون نسخه فروش داشت.
منتخب آثار:
جنوب مرز، غرب خورشید(1992)
سرگذشت پرنده کوکی(1995)
دلدار اسپوتنیک(1999)
کافکا در ساحل(2002)
از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم.(2007)
پس از تاریکی(2004)
1Q84(2009(
سوکورو تازاکی رنگ پریده و سالهای زیارت او(2013)

آدم بدبینی به دوستش گفت : بیا به کوهی برویم تا با خدا صحبت کنیم، می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت : موافقم ، اما من برای اثبات ایمانم می آیم! وقتی آن دو به قله رسیدند شب شده بود؛ در تاریکی صدایی شنیدند که می گفت : « سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را به پایین کوه ببرید.» اولی گفت: می بینی، پس از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم؛ محال است که اطاعت کنم!!!
اما دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه ی کوه رسیدند، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگهایی را که آدم خوش بین با خود آورده بود، روشن کرد. آری ، آنها از خالص ترین الماس ها بودند....!
فرستنده:فاطمه اسماعیلی
من هيچ وقت كار دولتي نداشته ام؛ چون مدرك تحصيلي هم نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن را بلد نبودم. ازدواج نكردم؛ چون نمي توانستم زندگي خانوادگي را اداره كنم و هميشه از بيكاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم؛ چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير رو به رو بودم. بنابراين از آنجا كه نمي خواستم مناعت و مختصر اعتماد به نفس باقي مانده ام را از دست بدهم، همواره به تنهايي و انزوا و گوشه گيري پناه مي بردم.
نجمه فردین مهر
گام به گام با ترجمه 15
1- He makes you laugh your head off.
از خنده روده برت مي كند
نکته:
Laugh your head off: informal to laugh very loudly
با صداي بلند خنديدن
2- تا به حال به این نکته توجه کردید که به هنگام ترجمه ضرب المثل ها باید سعی کنید تا آنها را از نظر فرهنگی و معمول بودن در زبان مقصد ترجمه کرد نه ترجمه لفظ به لفظ به مثال زیر دقت کنید.
"Clothes don't make the man."
معمولا در خاطره یا تعریف ابتدا، با یک مقدمه در زمان گذشته، ما می فهمیم که گوینده قصد تعریف خاطره رو داره، اما خود خاطره و یا از اواسط اون میشه در زمان حال تعریف شه، اینو در فارسی هم داریم، به همین علت، من اول فارسی می نویسم، بعد همونو ترجمه به انگلیسی می کنم، تا براتون مشخص بشه چه منطق ساده و هماهنگ با فارسیی پشتشه:
اولی :می دونی یاد چی افتاد؟
دومی: چی؟
اولی: پارسال همین موقع، من داشتم به سمت شیراز رانندگی می کردم . یه هو این پسره رو کنار خیابون می بینم و سوارش می کنم. هنوز پنج دقیقه نشده که نشسته تو ماشین که یه اسلحه می کشه بیرون و به من شلیک می کنه...من تا سر حد مرگ ترسیده بودم. هیچ ماشینی اطراف نبود.
This time last year, I was driving to Shiraz. All of a sudden I see this boy by the road and pick him up. It's not passed 5 minutes before he pulls a gun and shoots at me… I was scared to death. There was no car around.
4- ترجمه پیشنهادی گام به گام با ترجمه 14
Knock it off you two. Don't you see I'm working?
بس کنید شما دو تا نمی بینید دارم کار می کنم.
5- ترجمه پیشنهادی شما به عنوان مترجم چیست؟
Stop it, or I'll tell your dad on you.-
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند
Fair and square (adv. phr.,) Informal Without cheating;
honestly.
بدون تقلب / بدون کلک / منصفانه
Ex. He won the game fair and square. بدون تقلب / منصفانه بازی را برد
***************
Lose face (v. )To be embarrassed or shamed by an error
or failure;
lose dignity, influence or reputation; lose self-respect or the
confidence of others. بی آبرو شدن / اعتبار خود را از دست دادن /
ٍEx. Many Japanese soldiers were killed in World War II because they
believed that to give up or retreat would make them lose face.
بسیار از سربازان ژاپنی در جنگ دوم جهانی کشته شدند به این دلیل که
عقب نشینی یا ترک کردن باعث بی آبروی / بی حیثیتی آنان خواهد شد
John's careless work made him lose face with his employer.
بی توجهی جان به کار باعث شد که اعتبارشو پیش کارفرماش ازدست بده
He doesn't want to back down (=accept defeat in an argument)
and risk losing face. او نمی خواست شکست در مشاجره و خطر بی آبرو
شدن را بپذیره
***************
So be it (adv. phr., formal ) : Very well; all right.
خوب! باشه / بادا باد
Ex. 1- Will the company lose money by doing this?
So be it, then.
ممکنه کمپانی با انجام اینکار پول از دست بده ؟ پس بادا باد
;)
Ex. 2- If you can't change the reservation, so be it; I'll travel on
Monday.
اگر شما نمی تونی رزرو را تغییر بدی خوب ! باشه پس دوشنبه خواهم
رفت
مهدی دهقان
__________________________________________
نویسنده:آنا
قابل توجه دانشجویان دانشگاه آزاد تفت
امتحان پایان ترم ترجمه شفاهی 1
شانزده خرداد،ساعت 13:30
*****
امتحان پایان ترم ترجمه شفاهی 3
شانزده خرداد ،ساعت 14:30
در روزهای پر استرس امتحان،یکی از شیوه های مؤثر کاهش استرس ، گوش دادن به موسیقی بی کلامِ آرامش بخش هست.
قطعه ای که برای شما انتخاب کرده ام ،Romance d' Amour نام دارد که یکی از معروفترین قطعات نواخته شده توسط گیتار است.خود من شاهد بوده ام که برخی از هنرجویان گیتار مدتها این قطعه را می نواختند.سازنده اصلی این آهنگ ناشناخته است و اجراهای زیادی از آن وجود دارد.برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید.
مهدی دهقان
بوسه سرد
با حال و هوای من یکی نیست،از درد نگفتن و نشستن
انگار تمامِ سالهایم غم بوده که ریشه کرده در من
غم بوده که جای شادی از من،هی اشک گرفته جایِ لبخند
قنادیِ روزگارم انگار ،سم کرده درونِ کیسه ی قند
در آتشِ سالهای تقدیر با نقطه ی جوش خو گرفتم
در حسرت صد هزار رویا ، صد عکس از آرزو گرفتم
هر روز بروی شانه ی خود هی هق هقِ شاعرانه کردم
هر روز برای حفظِ ظاهر،شعرِ غمِ خود ترانه کردم
هی اشک شدم میانِ لبخند،هی بود و نبودِ من یکی شد
هی چشمِ پر از هراس و ترسم، محتاج نگاهِ دزدکی شد
شب پلک زدم میانِ تردید، روز از لبِ پلکِ شب پریدم
غمناک ترین ترانه ها را،از نی لبکِ لبم شنیدم
تصویر نگاهِ سالهایم ، شُد قابِ شکسته ی تباهی
هر عید میان سفره ی من ، بغض است بجایِ تنگِ ماهی
هر بار شکستم از درونم،بغضم لبِ این سکوت خندید
محکوم شدم به بی خیالی،انگار کسی مرا نفهمید
هربار تمامِ بغض هایم، لبخند به لب مرا شکستند
من ماندم و سالها صبوری، اصلا به دَرَک چرا شکستند؟
من ماندم و نوعروسِ قلبم ،در حجله ی سینه ای پر از درد
با مهرِ هزار ریسه ی خون ،شُد عقدِ هزار بوسه ی سرد
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند.
حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك این عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد. وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافیست شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد.
پای ما نیز ، همچون فیلها، اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم، غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست.
پائولو کوئیلو
موسسه آموزش عالی آزاد پارسه تصمیم دارد در طول تعطیلات تابستان کلاسهای زیر را برگزار کند:
1) دوره دوم کلاس تربیت مدرس زبان انگلیسی (Teacher Training Course)برای علاقمندان به تدریس
2)کلاس تقویت زبان عمومی(General English) زیر نظر اساتید برجسته پارسه
شهریه و زمان کلاسها هنوز مشخص نیست .
source:bbclearningenglish
Today's Phrase
If you say you have someone in the palm of your hand, it means you have total control over that person.
Examples:
Elvis Presley was a great performer; he had the audience in the palm of his hand.
Joan knew all her neighbours' shameful secrets. She felt they were in the palm of her hand.
If you give someone a hand, it means you are helping that person.
Example:
I know how to operate this machine. Let me give you a hand.
Jonathan Franzen

منبع:سایت خبرآنلاین
«باور این نکته برای من سخت است که کسی در محل کارش (جایی که در آن مینویسد) به اینترنت دسترسی داشته باشد و بتواند داستان خوب هم بنویسد.»
به گزارش خبرآنلاین، «جاناتان فرانزن» نویسنده معاصر آمریکایی که در یک دهه اخیر تصویرش روی مجله تایم رفته و رمان «آزادی» او شگفتی بسیاری از منتقدان برانگیخت، اصول جالبی برای نوشتن دارد. روزنامه نیویورکتایمز به بهانه انتشار آخرین کتابش با عنوان «خیلی دور» که مجموعه مقالاتش محسوب میشود مصاحبهای بااین نویسنده موفق آمریکایی انجام داده است؛ که گزیده ای از آن را در ادامه می خوانید:
- اگر من کتابی را دوست داشته باشم هنگام مطالعه آن، زمان و مکان را از دست میدهم ولی معمولا برای کتاب خواندن از اتاقهای بیسروصدا استفاده میکنم. همیشه دردآور است که 50 صفحه از کتابی که عاشقش هستید بخوانید و بعد مجبور شوید برای کاری خواندن آن را رها کنید. معمولا هنگام سفر به خصوص پروازهای طولانی بهترین وسیله برای وقتگذرانی کتاب است. حتی در هنگام مسافرتهای درونشهری با تاکسی میتوان از کتاب خواندن لذت برد.
- من داستانهایی را دوست دارم که نویسنده آن، خودش آن را لمس و احساس کرده باشد و دنیایی را که خلق میکند، خودش پیدا و کشف کرده باشد و به همین خاطر است که همیشه رابطه خوبی با داستانهای تاریخی نداشتم. البته همیشه بعضی از رمانهای تاریخی را دوست داشتم که از نمونه آنها میتوان به «گل آبی» نوشته «پنلوپه فیتزجرالد» و «جنگوصلح» تولستوی اشاره کرد.
- ترجیح میدهم از این رئیسجمهورهای سالهای اخیر نخواهم چیزی بخوانند، ولی رمان «وارگاس لیوسا» انتخاب بدی برای رئیسجمهوری قبلی نیست. بهتر است جرج بوش این کتاب را میخواند تا کمی متوجه شود که انسانهای دیگر کره زمین نیز حق زندگی کردن دارند.
- تمام دوران کودکی من پر از خاطرات کتابخانه عمومی شهرمان است. آخر هفتهها تنها جای تفریح من کتابخانه شهر بود. پدر و مادرم وقت کتاب خواندن نداشتند ولی آخر هفتهها پدرم عصرها برای من کتاب میخواند. مادرم به خاطر مشغله کاری فرصت کتاب خواندن برای من را نداشت ولی الان که فکر میکنم میبینم مادر چه فرصت ارزشمندی برای ارتباط با کودک خود از دست داده است.
- اکثر کتابهایی را که شروع میکنم وقت نمیکنم تا آخر بخوانم و شاید هم رغبت نمیکنم به خاطر احساس ضعیف به کار رفته در کلماتش آنها را تمام کنم. من همیشه از عنوانهای غلوآمیز نفرت دارم چون وقتی کتاب را باز میکنی متوجه میشوی با عنوان خیلی فرق داشته است.
- ای کاش زمانی که کافکا زنده بود میتوانستم ببینم چطوری با صدای بلند «مسخ» را برای دوستانش میخواند. او نمیتوانست جلوی خندههایش را بگیرد. میخواستم بدانم با صدای پر از شوخی و خندهاش چه میکند.
این نویسنده همچنین 10 توصیه برای بهتر نوشتن دارد که در ادامه می خوانید:
1. خواننده یک دوست است؛ نه یک مدعی، نه یک تماشاچی.
2. داستانی که تجربه شخصی نویسنده از یک ماجراجویی یا یک موضوع ترسناک یا ناشناخته نباشد، ارزش نوشتن جز برای کسب درآمد ندارد.
3. هرگز از کلمه «سپس» به عنوان حرف ربط استفاده نکنید (دراین مورد، حرف «و» پیشنهاد بهتری است) استفاده از «سپس» راهی تنبلانه از سوی نویسندگان فاقد حساسیت برای حل مشکل «و»های زیاد روی کاغذ است.
4. برای نوشتن روایت از سوم شخص مفرد استفاده کنید، مگر اینکه واقعا یک صدای اول شخص برجسته خودش را به صورت مقاومتناپذیری به شما تحمیل کند.
5. وقتی اطلاعات، آزاد و بهصورت همگانی در دسترس قرار میگیرند، انجام کار تحقیقاتی گسترده برای نوشتن یک رمان کاری بیارزش است.
6. خلق نابترین داستانهای اتوبیوگرافی نیاز به ابتکارهای ناب هم دارد. هیچکس تاکنون یک داستان زندگینامه خودنوشت مانند «مسخ» کافکا ننوشته است.
7. اگر ثابت سرجایتان بنشینید تا بنویسید، چیزهای بیشتری به دست میآورید تا اینکه چیزی را تعقیب کنید و به دنبالش بروید.
8. باور این نکته برای من سخت است که کسی در محل کارش (جایی که در آن مینویسد) به اینترنت دسترسی داشته باشد و بتواند داستان خوب هم بنویسد.
9. فعلهایی که فکر میکنید جالب باشند، به ندرت خیلی جالب هستند!
10. بیش از اینکه بیرحم باشید، باید عاشق باشید.
بیچاره دخترا!!!
بازم پایان ترم شد و ...
استادا به فکر اینن که کیا رو حذف کنن...این که فکر کردن نمیخواد،
دخترا دیگه!!!
پسرا به فکر اینن که مخ دخترا رو بزنن و ازشون جزوه بگیرن. اگه خوب دقت کنید، تمام پسرایی که تا حالا باهاتون بد بودن و اذیت میکردن، به طور ناگهانی تغییر شخصیت داده، مؤدب گشته و فوق العاده مهربان میشوند. گولشونو نخوریدا، جزوه میخوان!!!
دخترا هم به فکر اینن که فقط بخونن وبخونن و بخونن...
اما چیزی که واسم جالبه اینه که:
چرا وقتی ما دخترا 3 جلسه غیبت میکنیم حذف میشیم ولی پسرا اگه فقط 3 جلسه هم بیان کافیه!
چرا ما که تمام کلاسا رو میایم و طول ترم همه مطالب رو یادداشت میکنیم، نمرمون کمتر از پسرایی میشه که نه کلاس میان، نه جزوه دارن و نه...
فقط تنها زحمتی که به خودشون میدن اینه که شب امتحان از دخترا جزوه میگیرن. أه أه... ما رو بگو که مثل دیوانه ها دلمون میسوزه و دو دستی جزوه ها رو تقدیمشون میکنیم. آی اگه بهشون جزوه ندیــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!
حالا اگه این چیزایی رو که گفتم بخونن اولین چیزی که میگن اینه:
این که دیگه تعجب نداره، خب ما باهوش تر از دختراییم. 01/0 اونا هم که بخونیم، از بیست، 40 میگیریم. ولی خب، ما به یک دور روزنامه وار هم اکتفا میکنیم و همون 20 رو میگیریم!
نیست اعتماد به نفسشون هم زیادی زیاده.... اینه که به خودشون اجازه میدن یه همچین فکرایی بکنن!!!
اما نه...
علت اصلی اینه: با اینکه پسرا هیچی ندارن و در تمام موارد دخترا از اونا سرترن، اما فقط یه کمی با سیاست تراز دختران و این سیاستمداریشون خیلی بهشون کمک میکنه.
مثلا در ماه یکبار میان کلاس، ولی همون یکبار انقدر حرف میزنن و انقدر خودشون رو نشون میدن که استاد فکر میکنه طرف چقدر حالیشه و قیافش تا ابد تو ذهن استاد میمونه، به صورتی که استاد تصور میکنه طرف از کل جلسات هم بیشتر در کلاس شرکت کرده!!!
حالا جالبه! بعد از یک ماه تشریف آوردن کلاس، ولی کل ساعت مشغول اس ام اس بازی هستن. اما 5 دقیقه یکبار یه سؤال هم از استاد میپرسن که یعنی مثلا ما حواسمون جمع درسه!!!استادا هم که فکر میکنن چقدر طرف داره با دقت به درس گوش میده و تو بحث شرکت میکنه و ...
اما فکر نمیکن که دخترا به خاطر این سؤال نمیپرسن که با یکبار توضیح دادن هم به طور کامل متوجه کل مطلب میشن و بلد نیستن مثل پسرا فیلم بازی کنن.حالا آخر ترم کل جزوه رو هم که روی برگه پیاده کنن بی فایدست، چون استاد میگه: بازم رفته کل جزوه رو حفظ کرده و نوشته...!
اما اگه شما دخترا به این آقایون مثلا باهوش جزوه ندین، مجبورن برگه سفید تحویل استاد بدن،و...
و هیچی دیگه، اونوقت استاد میگه: طفلی نیست سر کار میره، شاید وقت نکرده شب امتحان بخونه،اما فعالیت کلاسیش خیلی خوب بود....
بـــــــــــــــــــــــــــــله، فعالیت انگشتان بر روی صفحه موبایل!!!!!!!!
Poor girls!!!

اولین چیزی که با شنیدن نام پدر به ذهن هر کسی میرسه قدرت و صلابته . حضور او یعنی اطمینانی برای اعضای خانواده . اینکه کسی هست که همیشه به او تکیه کنی حتی در سخترین شرایط. اما چیزی که اکثر ما به هنگام نام بردن نام پدر از اون غافلیم مهربانی و بخشندگی اوست. خیلی وقتها فراموش می کنیم که این مهربانی و مهبت اوست که هر روز صبح تا بوق شب برای آسایش و آرامش ما زحمت می کشد. این بخشندگی اوست که ماحصل زحمات خود را برای آرامش همسر و فرزندانش در اختیار آنها قرار میدهد.
پس سلام و سپاس من تقدیم به پدرم و تمام پدرانی که برای آسایش و آرامش خانواده خود از هیچ کوششی دریغ نمی کنند.