فرستنده: محدثه نبی زاده

آدم بدبینی به دوستش گفت : بیا به کوهی برویم تا با خدا صحبت کنیم، می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند. دیگری گفت : موافقم ، اما من برای اثبات ایمانم می آیم!  وقتی آن دو به قله رسیدند شب شده بود؛ در تاریکی صدایی شنیدند که می گفت : « سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها  را به پایین کوه ببرید.» اولی گفت: می بینی، پس از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم؛ محال است که اطاعت کنم!!!

اما دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه ی کوه رسیدند، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگهایی را که آدم خوش بین با خود آورده بود، روشن کرد. آری ، آنها از خالص ترین الماس ها بودند....!