علم بهتر است یا ثروت؟

نویسنده : محمد باغیانی

دانشگاه یا بازار؟" یــا پاسخی برای پرسش طوفانی "علم بهتر است یا ثروت؟"

 

 

      گویند در بلاد "ایران آباد" مردمانی زیست می کنند خوشحال و روان شاد. از سنین خردسالی پدران و مادران، ایشان را به مکانی فرستاده که "مدرسه" خواندنش. زان پس تا سن هجده سالگی در مدرسه باشند تا همی مشق ها نویسند، سرد و گرم ها چشند، پوست ها بیندازند و چوب ها نوش جان کنند که "چوب استاد به ز مهر پدر" (یا "جیب پدر"!) از آن حین ایشان را چنین اندیشه به ذهن باشد که "چه کنم؟"  آن جا بُود که آن سوال دیرین و آن پرسش "قیرین" [=همچو قیر!] همی پرسند: "علم بهتر است یا ثروت؟" و هر آن کس که طریق ثروت خواهد پیمودن، اگر پسر باشد، یک سال و اندی سربازی کند، سپس، به بازار اندرون آید، شاگردی ها کند، پول ها جمع کند، برج ها بسازد و عشق و حال دنیا جملگی به سرانجام رساند لیکن اگر خواهد زن اختیار کند وی را بگویند: ما دختر خویش دوست می داریم و جیبش تأمین و آینده اش تضمین و جامه ی عروسی اش "پُر چین!" می خواهیم و از اوی همی پرسند که "مدرکت" چه باشد؟ گوید مدرکم مرکبم باشد"سوناتا" نام و خانه ام باشد "ویلا" نام و مِلکم باشد "کارخانه" نام. بلا درنگ گویند که" مبارک است!" و پیوندی است بس فرخنده! اگر دختر باشد، آماج حمله ی بی امان "خواستگاران" قرار گیرد و خطر "به خانه ی شوهر رفتن" وی را تهدید نماید! لیک به دنبال هنر رود تا از هشت انگشتش به اضافه ی دو شست و ده انگشت پا جملگی هنر ببارد و جهاز خویش تأمین نموده و به "دبی" و "آنتالیا" سفرها کند و هفته ها در "هفته ی مُد" تمام شهرستان ها و روستاهای عالم خاکی از "پاریس" تا کلنگ آباد "گینه ی بیسائو" حضور یابد! امـّــــا آنان که طریق معرفت و مسیر فضیلت و راه بصیرت پیش گیرند سر از "دانشگاه" درآورند. آن گاه زندگانی شان "واحد" می شود؛ بدین معنا که پیش از ماهی که "ماه مهر" بنامندش، انتخاب "واحد" نمایند، درس های پُر"واحد" همی چند اختیار کنند، با اتوبوس "واحد" به دانشگاه عازم شوند، از برای "واحد"ها شهریه را به "واحد" ریال پرداخت نمایند و از بهر گرانی کتاب و دیگر مخارج به سوی خدای "واحد" بشتابند و گویند: بار الها، پنچریم! لطفی بر این دانشجویان بی نوا بنما که بتوانیم شهریه ی خویش "جور" کنیم وگرنه می بایست ترمی را به صورت "واحد" مرخصی بگیریم! آن گاه که در پایان فصل تابستان هر آنچه از بهر "پس انداز" جمع کرده اند می بایست "پیش انداز" نموده و تقدیم حلقوم هزارتوی دانشگاه نمایند. از آغاز تا ماه بهمن که "ماه حساب و المکافات" باشد در کلاسها آیند، چرت ها زنند، گل یا پوچ بازی کنند، "اس ام اس" ها ارسال نمایند و دور استاد، آن چشمه ی معرفت و آن نگین فضیلت و آن "مخزن النمرات" حلقه زنند و استاد را التماس نمایند که ما را دریاب و حال که کار با فضل تو افتاده نمره ی "میان ترم" ما پنچران و دلسوختگان عالم را به قول عوام "حالیت باشه!" زان پس، ماه بهمن، آن ماه تلخ و آن دوران زهرآگین باشد.

 آخر شهریور چقدر عرفانیست

چشــمها عــجـب بارانـیـسـت

 

مهرماه که دانشگاه می شود آغاز

به بهمن ماه، نمره ها طوفانیست!

 ترم ها از پی هم و سال ها از پس هم همی بگذرند تا سرانجام ایشان را از تحصیل فراغت باشد. آن زمان است که وقتی برای خریدن "خیار چمبر" تا "موتور فرغون" می بینند که باید اسکناس ها عرضه نمایند اما در جیبشان تار عنکبوت گرفته باشد، به دنبال کار همی شتابند و از برای استخدام به این اداره و آن سازمان آمد و شد نمایند و چون کار گیر نیاورند با خود گویند که آن "فلان" رفیقم که ترک تحصیل نمود الآن برج ها دارد و مرکب های گران سوار است لیک هیچ "مدرکی" ندارد و دغدغه اش، همه، مال دنیا باشد اما من اگر از برای خریدن یک "یخمک" هم پول ندارم تا معده ی خویش سیر کنم لیکن صاحب علم هستم و "مدرک دانشگاه" دارم و آن پریشان خاطری ها ندارم و خوشحال و خندانم.

 

فاضلی را پرسیدند، علم بهتر است یا اعیانی؟

گـفــت :  "آی کـیـو" مـگـر خـود نـمـی دانـی؟!

 

هـمـه چـیـز بـا پـول مـی تـوان فراهم کرد

من اگر داشتم، هر روز میگرفتم مهمانی!

  باشد که همه خردمندان و اندیش وران و شهریه دادگان گیتی جواب آن سوال یافته باشند!  

 

 

 

 

Autumn

فرستنده :شقایق

Autumn

John Clare (1821)

 

The summer-flower has run to seed,

And yellow is the woodland bough;

And every leaf of bush and weed

Is tipped with autumn’s pencil now.

 

And I do love the varied hue,

And I do love the browning plain;

And I do love each scene to view,

That’s mark’d with beauties of her reign.

The trees’ gay leaves are turned brown,

By every little wind undress’d;

And as they flap and whistle down,

We see the birds’ deserted nest.

Autumn-time, thy scenes and shades

Are pleasing to the tasteful eye;

Though winter, when the thought pervades,

Creates an ague-shivering sigh.

For every leaf, that twirls the breeze,

May useful hints and lessons give;

The falling leaves and fading trees

Will teach and caution us to live.

O while my eye the landscape views,

What countless beauties are display’d;

What varied tints of nameless hues, —

Shades endless melting into shade.

 

 

پاییز آمد...

 فرستنده :هستی

پاییز آمد...

پاییز را دوست دارم

 به خاطر غریب و بیصدا آمدنش

 به خاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 به خاطر خش خش گوش نواز برگهایش

 به خاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 به خاطر رفتن و رفتن ....و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 به خاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

به خاطر غروبهای نارنجی و دلگیرش

به خاطر شب های سرد و طولانی اش

 به خاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

به خاطر پیاده روی های شبانه ام

به خاطر بغضهای سنگین انتظار

 به خاطر اشکهای بی صدایم

 به خاطر سالها خاطرات پاییزی ام

به خاطر تنهایی جوانی ام

به خاطر اولین نفسهایم

 به خاطر اولین گریه هایم

به خاطر اولین خنده هایم

به خاطر دوباره متولد شدن

به خاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

به خاطر یک سال دورتر شدن از اغاز راه

 به خاطر یک سال نزدیکتر شدن به پایان راه

 به خاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 پاییز را دوست دارم به خاطر خود پاییز

و

من عاشقانه پاییز را دوست دارم.

 

گام به گام با ترجمه 8

گام به گام با ترجمه 8

 

نجمه فردین مهر

 

 

1- He was a great connoisseur of paintings

او در نقاشی یک خبره بود.

نکته:

Connoisseur: someone who knows a lot about something such as art, food, or music.


خبره - اهل فن

 

2-  yet  به مفهوم) يا نه ( آخر جملات سؤالي و به مفهوم (هنوز (آخر جملات منفي، به شرط آنكه فعل كمكي و not مخفف شده باشد و اگر مخفف نشده بود بعد از not به كار مي رود.

مثال:

Have you notified them yet?

آيا تو به آنها اطلاع داده اي يا نه ؟

No, I haven’t notified them yet.

No, I have not yet notified them.

نه من هنوز به آنها اطلاع نداده ام.

  به معنای فعلا نه یا  حالا نه  در آخر امر منفی است.yetدر ضمن  

Don’t tell them anything yet.

فعلا چيزي به آنها نگو.

3- شما در مقام یک مترجم چه ترجمه ای برای جمله ی زیر پیشنهاد میدهید؟

U.S begins sharing intelligence with U.K weapons inspectors

موفقیت  در این نزدیکی هاست

نویسنده:نجمه فردین مهر

موفقیت  در این نزدیکی هاست

انگار همیشه چیزی در درونتان می گوید که شما بدبخت ترین آدم دنیا هستید. انگار بخت شما چیزی جز نحوست و سیاهی نیست. انگار شما به دنیا آمدید تا رنج بکشید، درجا بزنید، در امتحان رد شوید، بیکار شوید، اخراج شوید .... ولی ای کاش لحظه ای، فقط برای لحظه ای به زمان می گفتید بایست. شما این قدرت را دارید لحظه ای زمان را متوقف کنید به عقب نگاه کنید به کاستی و نادرستی هایتان، به ناباوری و خود خوری هایتان، به بی اعتمادی و سهل انگاری هایتان. مهمترین و دشوارترین مسئله جدایی از تمام افکار گذشته و آینده منفی و لحظه ای که باید در حال بمانی. به نیروی درونی خود بنگر و خود را باور کن. آنهایی بودند که مثل شما شکست خوردند اما ناامید نشدند.

پس از جدایی از همسر و از دست دادن شغل و مرگ مادر ناامید نشد و سری کتاب های هری پاتر را نوشت سال های بعد او را به نام جی کی رولینگ شناختند.

از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر می کرد تخیل خلاق و ایده های خوب ندارد اما او بعدها والت دیزنی (موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی ) شد.

حرف آخر: آخرین شکست، شروع پیروزی است.

 

مردم چه می گویند؟!...

فرستنده: مهدیه باغبان خرمی


مردم چه می گویند؟!...


می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند

زندگی

فرستنده:نسیم

two boxes

 

 فرستنده:علی طباطبایی

two boxes

I have in my hands two boxes
which God gave me to hold.
He said, "Put all your sorrows in the black,
And all your joys in the gold."

I heeded His words, and in the two boxes
Both my joys and sorrows I store,
But though the gold became heavier each day
The black was as light as before.

With curiosity, I opened the black
I wanted to find out why
And I saw, in the base of the box, a hole
Which my sorrows had fallen out by.

I showed the hole to God, and mused aloud,
"I wonder where my sorrows could be."
He smiled a gentle smile at me.
"My child, they're all here with me."

I asked, "God, why give me the boxes,
Why the gold, and the black with the hole?"
"My child, the gold is for you to count your blessings,
the black is for you to let go."

 

 

محمد قاضی

علیرضا عطار

 

مترجمین نامدار ایران زمین

محمد قاضی

محمد قاضی فرزند میرزا عبدالخالق قاضی در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ در شهر مهاباد به دنیا آمد. میرزا عبدالخالق، امام جمعه مهاباد بود. محمد قاضی آموختن زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصی به‌نام آقای گیواز کردان عراق آغاز کرد. قاضی در سال ۱۳۰۸ با کمک عموی خود میرزا جواد قاضی که از آلمان دیپلم حقوق گرفته‌بود و در وزارت دادگستری کار می‌کرد، به تهران آمد و در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در سال ۱۳۱۸ دوره دانشکده حقوق دانشگاه تهران را در رشته قضایی به پایان برد. او در طول این دوران همیشه جزو بهترین شاگردان زبان فرانسه بود. از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ دوره خدمت نظام را با درجه ستوان دومی در دادرسی ارتش گذراند .

محمد قاضی در مهر ماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد. در سال ۱۳۵۵ از خدمت دولتی بازنشسته شد .

از ابتدای دهه ۱۳۲۰با ترجمه اثری کوچک از ویکتور هوگو به نام کلود ولگرد، نخستین قدم را در راه ترجمه برداشت و پس از آن ۱۰ سال ترجمه را کنار گذاشت. در سال ۱۳۲۹ پس از صرف یک سال‌و نیم وقت برای ترجمه جزیره پنگوئن‌ها اثر آناتول فرانس، به‌زحمت توانست ناشری برای این کتاب پیدا کند، اما سه سال بعد که این اثر انتشار یافت، به دلیل شیوایی و روانی و موضوع متفاوت کتاب، آناتول فرانس از ردیف نویسندگان بی‌بازار که کتابشان را در انبار کتاب‌فروشان در ایران خاک می‌خورد به درآمد. در این باره نجف دریابندری در روزنامه اطلاعات مطلبی با عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت. در سال ۱۳۳۳ کتاب شازده کوچولو نوشته سنت اگزوپری را ترجمه کرد که بارها تجدید چاپ شد. محمد قاضی با ترجمه دوره کامل دن کیشوت اثر سروانتس در سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ جایزه بهترین ترجمه سال را از دانشگاه تهران دریافت کرد.

محمد قاضی پس از بازنشستگی قاضی به فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرداخت که حاصل این دوره ترجمه کتاب‌های باخانمان از هکتور مالو، ماجراجوی جوان از ژاک ژروند و زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس است .

محمد قاضی در ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و هنگامی که برای معالجه به آلمان رفت، بیماری تارهای صوتی و نای او را گرفته بود و پس از جراحی، به‌علت از دست دادن تارهای صوتی، دیگر نمی‌توانست سخن بگوید و از دستگاهی استفاده می‌کرد که صدایی ویژه تولید می‌کرد. با این حال کار ترجمه را ادامه داد، و ترجمه‌های جدیدی از او تا آخرین سال حیاتش انتشار می‌یافت. وی ۵۰ سال ترجمه کرد و نوشت و نتیجه تلاش او ۶۸ اثر اعم از ترجمه ادبی و آثار خود او به زبان فارسی است. از آثار مهم ترجمه‌شده توسط او می‌توان به دن کیشوت اثر سروانتس، نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه، آزادی یا مرگ، در زیر یوغ نام برد. او بیشتر از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه می‌کرد. او در مقدمه کتاب زورباي يوناني، خود را "زورباي ايراني" ناميده است .

محمد قاضی در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۷۶ در ۸۴ سالگی در تهران درگذشت. همسر وی، «ایران» پیش از او درگذشته بود. محمد قاضی در شهر زادگاه خود مهاباد به خاک سپرده شد .

در فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی از تندیس محمد قاضی به بلندی چهار متر در کوی دانشگاه مهاباد پرده‌برداری شد.

 

اول مهر

نویسنده : عاطفه

 اول مهر

 بازم اول مهر شد و دانشگاهها شروع شد... با اینکه هر شش واحد تابستونی رو هم  با کمال خوشحالی گرفتم و خدا رو ده هزار مرتبه شکر پاس کردم ولی واقعا دلم واسه حال و هوای دانشگاه و درس خوندن و فضای دل انگیز دانشگاه و کلاسها تنگ شده... اتفاقا امروز شاهدیه بودم و مثل هر ترم برای یکی دو واحد اضافه تر چک و چونه میزدم که دانشگاهیان آب پاکی رو ریختن روی دستم... خبر ناخوش اینکه از این به بعد باید با پدیده ای به اسم "مدیر گروه"، اونهم نه به صورت حضوری بلکه اینترنتی هماهنگ کنیم و درخواست واحد رو به ایشون به روش ذکر شده (اینترنتی) ارائه بدیم... خدایا یعنی ما فارغ التحصیلم میشیم؟؟؟...

نهال

نویسنده:نجمه فردین مهر

نهال کوچکمان در اولین سالگرد تولدش

تا چشم به هم گذاشتیم یک سال گذشت. انگار همین دیروز بود که باغبان مهربانمان نهال کوچکی در باغچه ی بزرگی کاشت و از بچه ها خواست برای آبیاری و مراقبت از آن به او کمک کنند و ما چه خوشحال بودیم که سرگرمی جالبی ورای بازیهای کودکانه امان یافتیم. سرگرمی که به ما اجازه ورود به دنیای بزرگترها را میداد و نمی دانستیم باغبان دنیایمان در پس این سرگرمی چه رازهایی پنهان کرده است. هر بار برای سر زدن به نهال کوچکمان دوستانمان را میدیدیم و حتی با دوستان تازه ای آشنا میشدیم. چه روزهای خوب و بدی در کنار هم  سپری کردیم و چه فرصتهایی برای دردل با یکدیگر گذراندیم. هر بار نکات جالبی از پستی و بلندیهای زندگی، جفاها و گذشت ها، عشقها و بی وفایی ها ... از یکدیگر آموختیم.

آری ما با بزرگ شدن نهال کوچکمان خود نیز بزرگ شدن را در کنار هم آموختیم و دراولین سال تولدش دوباره در کنار هم منتظر تجربه های تازه تر در دنیای بزرگتری هستیم.

 

زمان

فرستنده :نسیم

بابا لنگ دراز

فرستنده :شهره

بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت


جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق  دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می
بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است.آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوست دار تو : بابالنگ دراز


رها کن... رها...

 

فرستنده : عاطفه

شاعر : راحله انصاری

 

رها کن... رها...

 

دلا ای جوانان پر شور و شر

که قامت بلند و پراز فکر سر

که مهرت رسیده به پایان کار

به لطف دلت گشته ای بیقرار

دو پندت دهم وان یکی مرقسم

به امید این سه به جنت رسم...

ادامه نوشته

یک سالگی

نویسنده :مسعود قادری نسب

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
یکساله شدن وبلاگ را به استاد محترم و عاشقان عرصه ی تدریس تبریک میگویم.
شما به گونه ای متفاوت ارتباط برقرار میکنید.
 

گام به گام با ترجمه 7

 نجمه فردین مهر

گام به گام با ترجمه 7

 

1- Even hardened cynics believe the meeting is a step towards peace.

حتی آنها که خیلی بدبین بودند اعتقاد دارند که جلسه مزبور یک قدم به سوی صلح است

 

Cynic: someone who is not willing to believe that people have good, honest, or sincere reasons for doing something.

بدبین؛ عیبجو

 

2الف - یه نکته ی جالبی که میتونم در مورد do  بگم اینه که do می تونه به معنی اماده کردن یا تدارک دیدن باشه (to provide or to prepare).

مثال:

I’m doing roast turkey for dinner tonight.

دارم واسه شام امشب  بوقلمون بریون اماده می کنم.

2ب- گاهی do این معنی رو میده: "ارائه دادن مجموعه سرویس ها یا کالاهایی به مشتری".

مثال:

We do sandwiches and other snacks in the restaurant.

ما تو رستوران انواع ساندویچ و غذاهای سبک دیگه ارائه میدیم.(البته این سرویس ها و خدمات پولی هستن نه صلواتی)

 

3- سوال این هفته: ترجمه ای مناسب برای جمله ی زیر بیابید.

Saudis alter promise to help Afghans.

 

 

 

 

 

دوستی

فرستنده :مسعود قادری نسب

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست    بشکند. ورنشکند باید به دور انداختن
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ایست    نشکند. ور بشکند بازش توانی ساختن

احساس می کنم...

فرستنده: مهدیه باغبان خرمی

احساس می کنم...

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

 گویی از کنار لحظه ها می گذرم

 این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

 که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

 در باره همه چیز میتوانم بنویسم

 و لی نمی دانم

 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

 حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

آرامش، شجاعت، خرد

فرستنده:نسیم

دفتر مشق سارا

فرستنده:فهیمه  سالاری

دفتر مشق سارا

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…

خلوتهای اپیزودیک من(2)

 داستان دنباله دار

 خلوتهای اپیزودیک من

نویسنده :حمیده

قسمت دوم

 

غروب بود که راهی خانه ی ساحلی شدیم...

مادرم رانندگی میکند... شیشه را تا نیمه پایین کشیده ام و آرنجم را روی در و سرم را به دستم تکیه داده ام... خورشید را نمیبینم اما نارنجی اش آسمان را پر کرده... مثل آخرین باری که دیدمت.. یادت هست؟ میان میدان و خیابان و ساختمان های شلوغ خورشید معلوم نبود اما نارنجی اش آسمان را پر کرده بود... با اشتیاق آمدم سمت تو... با اشتیاق آمدی سمت من... صورتت میان آسمانِ نارنجی بود که دیدمت... لبخند بی نظیری که دیدنش همیشه گیجم میکرد... دیگر نمیفهمیدم کجا هستم... میان لبخندت محو شدم.. لبخند زدی و گفتی:"خوبی؟"....

هر دو دستم را جلوی صورتم میگیرم... اما اشکهایم از لابلای انگشتانم راه در رو پیدا میکنند... مادرم یک لحظه بیخیال جاده و رانندگی میشود... چشم هایش را حس میکنم که مات شده اند روی اشک های من.... سریع خودم را جمع و جور میکنم..صورتم را پاک میکنم... خودم به آن راه میزنم یعنی چیزی نشده و مادرم چیزی ندیده!.... اما باز میریزد....

"- میخوام یه کم استراحت کنم.. این کنار نگه میدارم و میرم چیزی بخرم. تو بمون توی ماشین.."

با چشمهایم از مادرم تشکر میکنم... که فهمیده الان دقیقا نیاز دارم که...

با شنیدن صدای بسته شدن در ماشین؛ هق هق ام بلند میشود... بلند بلند گریه میکنم..... عکس صورتت محو نمیشود از جلوی این چشم های لعنتی.... لب هایم میلرزد... سرم را روی زانوهایم میگذارم و لبهایم را میگزم که صدایم بلند نشود....

یکبار وقتی آخر ملاقاتمان بود دیدم که اشکهایت بی صدا ریخت....

بیصدا اشک هایم را پاک میکنم.... یک بغضی گلویم را گرفته که...

مادرم آرام روی صندلی مینشیند... میپرسم :"خوبی؟" جواب نمیدهد... دنده را میزند روی یک و آرام حرکت میکند.... چقدر دلم میخواهد بغلت کنم مادر.... سفت ... و آنقدر روی شانه هایت گریه کنم که....

شیشه را تا ته میکشم پایین... سرم را تکیه میدهم به در و آرام جاده را نگاه میکنم... " کاش بودی...."

یک هو به مادرم میگویم "چرا اینطوری شد مامان؟....." بیچاره مامان.... دلم به حالش میسوزد... من اگر همچین بچه ی نابودی را داشتم حتما به خودکشی فکر میکردم!! ... مادرم آرام میگوید" مامانم؛ شاید..." سرم را برمیگردانم... میفهمد که نمیخواهم ادامه حرفش را بشنوم... حرفش را میخورد...

دلم میخواهد بخوابم.....

آخرین حرفی که آن روزهای خوش زدی این بود: "آروم بخواب..."

نا آرام خوابیدم... پلک هایم از خستگی گریه هام سنگین شدند... مادرم پتوی دوست داشتنیم را روی شانه هایم میکشد..دوست داشتنی بودنش فقط به خاطر آن است که تو ؛ آن روز سرد آن پتو را دور خودت گرفته بودی....

گرگ و میش سحر بود که توی حیاط خانه ساحلی مادرم صدایم کردو گفت " پاشو؛رسیدیم..."

رسیدیم...

خانه ای که میگویند معجزه میکند به حال من...

راستی یادت هست همیشه میگفتم تو اعجاز زندگی منی؟...

"- هواش معرکه است!"

"- دل من هواشو کرده...."

آرام از ماشین پیاده میشوم...

میروم سمت خانه ای که اعجازی ندارد...

میروم سمت خانه ی ساحلی....

ادامه دارد...

 

یک سالگی وبلاگ

 

مهر امسال، این وبلاگ یک ساله می شود. بدون شک،حیات و دوام این وبلاگ  بدون همراهی خوانندگان و نویسندگان  جوان آن امکان پذیر نبود.

همزمان با شروع سال تحصیلی جدید، که قطعا خوانندگان بیشتری به جمع ما خواهند پیوست، تغییر در قالب و محتوی وبلاگ امری ضروری به نظر می رسد.به همین دلیل، از دانشجویان عزیز می خواهم نظرات خود برای ایجاد تغییرات لازم در  وبلاگ را با من از طریق ایمیل (یا در قسمت نظرات )در میان بگذارند.

تغییرات احتمالی شامل ، تغییر قالب وبلاگ، اضاف نمودن بخشهایی به وبلاگ، تغییرات موضوعی و... خواهد شد.

 پیشاپیش از لطف شما سپاسگزارم.

 

مهدی دهقان

 

جاناتان مرغ دریایی

 

...فقط مرغ های دریایی اند که از طوفان نمی هراسند، حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم می کنند و جایی برای نشستن پیدا نمی کنند ، آن قدر بال می زنند که توفان فرونشیند و زمینی برای نشستن بیابند یا در همان اوج جان می دهند، آن که در میان امواج می افتد مرغ دریایی نیست...مرغ دریایی در اوج می میرد... آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط را نبیند...!

آندره مالرو/ ضد خاطرات

 

معرفی کتاب

 

جاناتان مرغ دریایی

Jonathan Livingston Seagull

داستان "جاناتان مرغ دریایی" در سال ۱۹۷۰ توسط ریچارد باخ، نویسنده آمریکایی ،نوشته شد و با استقبال خوانندگان روبرو شد به نحوی که ۳۸ هفته جزو پرفروشهای نیویورک تایمز بود.

این کتاب  در باره مرغ دریایی به نام جاناتان است که  از  روزهای تکراری زندگی  مرغان دریایی خسته شده و  می کوشد با یادگیری فنون پرواز، زندگی متفاوتی داشته باشد.از آنجا که جاناتان میلی به یکرنگ شدن با بقیه مرغان دریایی را ندارد از جمع آنها طرد می شود...

 بخشهایی از کتاب:

"اما او از پیمان شکنی خود پروایی نداشت. این قول و قرارها تنها بدرد مرغانی می‌خورد که عادی بودن را می‌پذیرند. کسی که به اوج دانسته‌های خود می‌رسد، نیازی به این قول و قرارها ندارد.
…سرعت قدرت بود. سرعت لذت بخش بود و سرعت زیبایی ناب بود.

اما جاناتان با این کارش از عادی بودن فراتر رفته است، او دیگر هم سطح سایر مرغان نزدیکش نبود. او محدودیت‌ها و سنت‌های چامعه مرغان دریایی گروهش را زیر پا گذاشته بود و زنجیرها از پایش گشوده بود. و بخاطر این کار عاقبت سختی در انتظارش بود:

او فکر کرد وقتی که آن‌ها درباره‌ی پروازش بشنوند، بخاطر پیشرفت غیر منتظره‌ی او از شادی به وجد خواهند آمد. چه چیز مهم‌تر از این در زندگی وجود دارد! به غیر از این آمد و شد پرتقلای کسالت بار کرجی‌های ماهیگیری دلیل دیگری برای زیستن وجود دارد! ما قادریم خود را از اسارت جهالت آزاد کنیم. می‌توانیم خود را به عنوان آفریده‌هایی با شعور و با فضیلت و دارای مهارت باز شناسیم. می‌توانیم رهایی یابیم! می‌توانیم پرواز را بیاموزیم.
… هنگامی که فرود آمد، ظاهرا مدتی از گردهمآیی مرغان دریایی می‌گذشت. آن‌ها در حقیقت انتظار جاناتان را می‌کشیدند.
«جاناتان لیوینگستون، مرغ دریایی! در وسط بایست!»
کلام مرغان سالخورده لحنی بسیار تشریفاتی داشت. در وسط ایستادن تنها به معنی ننگی بزرگ و یا افتخاری بزرگ بود. …مرغ سالخورده گفت: مرغ دریایی، جاناتان لیوینگستون! بخاطر این ننگ در مقابل فوج مرغان در وسط بایست!
انگار ضربه‌ای به او وارد شد. زانوانش لرزیدند، پرهایش فرو افتادند، همهمه‌ای در گوشهایش پیچید: « ایستادن در وسط بخاطر ننگ! غیرممکن است! آن پیشرفت بزرگ! آن‌ها درک نمی‌کنند! اشتباه می‌کنند! اشتباه می‌کنند!…»
«بخاطر بی‌پروایی او در نادیده گرفتن مسئولیت‌هایش…» صدایی جدی و با وقار این کلمات را می‌گفت: «زیر پا نهادن حیثیت و سنت خانواده‌ی مرغان…»

در وسط ایستادن به دلیل ننگ یعنی اخراج از جامعه‌ی مرغان، تبعید و زندگی در انزوا میان صخره‌های دور دست:

«جاناتان لیوینگستون، روزی فراخواهی گرفت که بی مسئولیتی فاقد ارزش است. اسرار زندگانی در نظر ما نامعلوم و ناشناخته است. همین قدر می‌دانیم که بدنیا آمده‌ایم که غذا بخوریم و تا جایی که ممکن است زنده بمانیم.»

و اینگونه بود که جاناتان از گروه مرغان دریایی طرد شد و بقیه روزهایش را در تنهایی و انزوا و رنج سپری کرد.

رنجش تنها به خاطر انزوا نبود. بلکه به این خاطر بود که مرغان دیگر از باور داشتن به پرواز شکوهمند که انتظارشان را می‌کشید خودداری کرده بودند. آن‌ها نخواستند که چشمان‌شان را بگشایند و حقیقت را بطور کامل ببینند..."

 نکته:چند روز پیش ریچارد باخ بر اثر سقوط هواپیمای حامل وی، به شدت مجروح شد.

کلیک کنید

 

از آنجا که این کتاب بسیار مشهور و محبوب هست، در اکثر کتابفروشی  ها باید موجود باشد.

 

معرکه

نویسنده:آرزو شمس

 معرکه

معرکه ای گرفته ام که آنسویش ناپیداست.نیستی ببینی.راستی کجایی؟نکند باز دوباره داری خواب می بینی؟!بگذار از معرکه بگویم.آه،بامزه است. این معرکه بخاطر توست ولی تو اینجا نیستی.همه را به ستوه آورده ام حتی خدا را.

همه اش بهانه ات را می گیرم.بهانه های ریز و درشتی که تو فقط از پس آنها بر می آمدی.از بی حوصلگی روزهای آفتابی تا بی بارانی روزهای پاییز.چه روزهایی بود. حالا به تلافی آن روزها درآمدی؟!تو چه بهانه ای داری برای دورماندن،برای نیامدن،برای نخواستن؟میگذارم کنار.عادتهای بدم را می گویم،قول میدهم.دیگر بهانه نمیگیرم. حتی معرکه هم راه نمی اندازم،حتی اگر بخاطر تو باشد.حالا می آیی؟

 قول دادی وقتی می آیی که هیچکس نباشد،فقط خودم باشم ،فقط خودت.گفتی وقتی می آیی که شمعی برایت روشن کرده باشم.روشن کرده ام حتی نذر کرده ام اگر بیایی...نه.شنیده ام نباید نذر را گفت وگرنه برآورده نمیشود.نذر کرده ام...پس بیا.منتظرم تا شمعی برایم روشن کنی.

میدانم

نویسنده:علیرضا عطار

میدانم

گرچه می دانم نمی آيی
که می دانم گذرگاهت همه جا هست جز کوی من آواره ی راضی
که می دانم همه کس جز منِ عاشق همان هستند که می خواهی
که می دانم گذر از کوچه ی عشقم نمی دانی
افسوس! که خوب می دانم نمی آيی!!!

گاهگاهی که دلم ياد تو را می گيرد
اب از کاسه ی صبر دل من مي ريزد

نفسم می گيرد!!
انتظار عاقبت جان مرا مي گيرد!!!

story

این یک داستان یا نوشته ی اپیزودیک است! - این اجکتیو را خودم ساخته ام! نمیدانم وجود خارجی دارد یا نه!!- یعنی قرار است در چند قسمت نوشته شود.اماکن جغرافیایی و اشخاص آن ممکن است در عالم واقع باشد یا نباشد! به هر ترتیب نویسنده برخود لازم میداند بگوید همه ی آن ها برگرفته از جغرافیای تخیل اش است!آشفتگی نوشته آزارتان ندهد. نویسنده خودش و دستانش و کیبوردش را سپرده به تخیل آشفته اش...تمام شخصیتها و اتفاقات این داستان از تخیل نویسنده  نگاشته شده و وجود خارجی ندارند.

خلوتهای اپیزودیک من

نویسنده:حمیده

قسمت اول

به مادرم گفته اند "محیطش را عوض کنید برای روحیه اش خوب است!" چند وقتی است آمده ایم اینجا.. روستایی که آرام است و به شکر خدا آدم زیاد ندارد.... نه آدم نه ساخته ی آدم.... خانه مان کمی از ساحل دور است، تا بحال دقت نکرده ام چه شکلی است! چه فرقی میکند... اما اتاقم را میدانم چه شکلی است؛ اتاق زیر شیروانی است و کنار پنجره اش یک سکوییست که میشود کنار پنجره اش نشست و غروب و تکان خوردن برگ درخت سپیدار جلو خانه را دید... درست مثل اتاق آنشرلی یا اتاق جرویس پندلتون بابالنگ دراز جودی در مزرعه ی لاکویلو...

 وقتی مادرم وسایل را جمع میکرد که بیاییم اینجا، موافقت نکردم مخالفتی هم نکردم.. مدت هاست خسته شده ام از مبارزه و حرف زدن... با ذوق آمد و گفت "یک خانه پیدا کرده ام توی فلان روستای ساحلی، باب خودته، اونجا مرده زنده میشه دیگه چه برسه به تو!" عکس العمل من فقط یک نگاه است... به چشمانش نگاه میکنم و آرام با خودم میگویم "مرده ها هم برای من فاتحه میخوانند مادر..." مادرم مادر است دیگر... میفهمد حرفی چپانده ام گوشه ی چشمم... سر تکان میدهد .. دارم از پله ها بالا میروم که برمیگردم و میگویم "مرده تر از مرده هم داریم مادر؟...."

گوشه ی چشمم برق زد، آب در برابر نور برق میزند،- اگر ان آب غم هم داخلش باشد نیازی به نور نیست توی عمیق ترین تاریکی هم آن قطره برق میزند..-...ساکم را برمیدارم ...جعبه ی قرمز رنگ و حلقه داخلش که وقتی برایم خریدی فروشنده گفت همیشه به خوشی به دست کنید..." و انگشتم را نگاه میکنم که خالی است از حلقه... ارزوی مرد فروشنده حقیقت پیدا کرد... حلقه ات تنها در ایام خوش و خوشبختی به دستم بود....راستی یادت هست وقتی حلقه را به دستم دادی گفتی چقدر خوشحالم از خوشحالیت... و صدای خنده ی من که تا خود خود آسمان رفت...آن خیابان جواهرفروشی و درختان درهمش را یادت....

آهــــــــــ میکشم...... مادرم یکهو می آید و دم در اتاق خشکش میزند. دستم را نگاه میکند...- مدت هاست جان مخفی کردن ندارم... حافظ راست میگوید که دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا...-

با حرف های مادرم میفهمم که یک ساعت گذشته و من فقط یک جعبه ی حلقه را توی ساک گذاشته ام...

یک عکس ، یک لباس که تو خریده بودی ، شیشه عطر خالیم که عطری در آن بود که تو همیشه دوستش داشتی و میگفتی "این عطر تنها عطری است که مرا از زمین جدا میکند، همیشه این عطر را بزن..." کیفی که برایم خریدی و من با ذوووق همه جا میبردم...

گوشی تلفنم...یادم نمیآید چند وقت است اسم تو روی آن نیفتاده... می اندازمش گوشه ای... آرام میگویم "تو که نباشی دیگر به چه کارم می آید..."...

صدای مادرم..."باید بریم بدو..."

پاره شدن افکارم و سوار شدنم به ماشین...مقصد: خانه ی ساحلی...

راستی مگر رشته ی افکاری که تو در آن باشی را میشود پاره کرد...؟

توی ماشین مادرم میپرسد " در مورد مرده ها چه سوالی کردی آنموقع؟ نشنیدمش..."

" مادر مرده تر از مرده ها را با چه چیز میتوان زنده کرد؟..."

سکوت مادرم و غم نگاهش از حال من...

و من آرام پاسخ میدهم: " با عشـــــــــــق"....

غروب بود که راهی ساحل شدیم....

 

ادامه دارد....

A Day’s Wait

فرستنده: مهدیه باغبان خرمی

داستان کوتاه

 

 A Day’s Wait
 Ernest Hemingway

 


  He came into the room to shut the windows while we were still in bed and I saw he looked ill. He was shivering, his face was white, and he walked slowly as though it ached to move.
  "What's the matter, Schatz?"
  "I've got a headache."
...  "You better go back to bed."

ادامه نوشته

Paradox of Our Times

فرستنده:مرضیه

Paradox of Our Times

 

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر  

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

 مدارک تحصيلی  بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

  

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

 متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر  

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often,  and pray too seldom

 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم  

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

 زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

 ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم  

 

quotes

فرستنده:شقایق

When one door of happiness closes, another opens, but often we look so
long at the closed door that we do not see the one that has been
opened for us.
Helen Keller

The happiness of your life depends upon the quality of your thoughts;
therefore guard accordingly.
Marcus Aurelius

حکایت

نویسنده :نیما

حکایت

حکایتمون از اونجایی شروع شد که  خواسته هامون فخر فروشی کردن و داشته هامون خودفروشی،داشته هارو به حراج گذاشتیم تا به خواسته ها برسیم، غرور زیرپا گذاشتیم تا به عزت برسیم،  جون به کف گذاشتیم تا به زندگی برسیم، از تمام عشقمون گذشتیم تا به معشوق برسیم،

دل سپردیم تا دلی از آن خود کنیم،از دوست بریدیم تا به دوستی رسیم، رسیدیم، شاد شدیم  خواسته حالا داشته شد،گذشت زمان چه آسون شد،بی درنگ شب میشدو بی خبر صبح،

روزها مونس بودیم و شبها سنگ صبور،تنها غصه ندیدن بود وتنها شادی دیدن یار . قولمون حکم دل داشت و قرارمون حکم جون،سوزمون از دوری بود و شورمون ازباهم بودن

ولی هرچه بود گذشت و  آه که چه زود. . .

تنها یک خواسته رفت اما چه داشته ها که با او رفت. حالا غم و اندوه و غصه به انتظار  وصلندو تنها داراییم صبوری، حال حکایت کسی رو دارم که تو گرگ و میش از خواب بیدارشده  ونمیدونه که به صبح نزدیکه یا به شب،پس صبر میکنم به امید روز تا صبر شود امید حضور.