فرستنده:شهره

آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته، توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بيقراری به درگاه خداوند دعا ‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم ‌دوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نیامد.  
سرانجام نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا از خود و وسائل اندكش بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد:
خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟  
صبح روز بعد، او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب بیدار شد، می‌آمد تا او را نجات دهد.  
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟
آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی ديدیم!
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست بدهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعۀ آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

شب

 

شاعر:ارغوان

شب است وصدای سکوت وتنهایی

میان چارقدی سیاه پیچیده

کجا و چه کس بی صدا در این هیهات

غنوده در قفسی اینچنین بلادیده

 

پس علاقه ات چه؟

 

نویسنده: ارغوان

می گویی کار کار کار و پول پول و پول!اخر چقدرکار همه اش درگیر کاروپولی.دیگربس است.پس علاقه هایت چه می شود؟یکی به تو می گوید اگر پول نباشد هیچ.پول در اولویت است وتوباصدافسوس سرت را تکان می دهی و میگویی پول؟پس علاقه ات چه می شود؟تو می گویی علاقه هایت در اولویت است.اوتعجب می کند!وتو نیز تعجب می کنی!توبا خود می گویی عجب خیلی عجیب است واو نیز شاید باخودهمین را بگوید.تو به علاقه هایت می پردازی واوراه خود را میرود.میخواهی کتاب یا مجله موردعلاقه ات را بخری.جلودکه ای می ایستی وکتابی را باشوق وذوق انتخاب می کنی.می پرسی چند؟می گوید اهان اون کتاب 4000تومان.دستت را در جیبت فرو می بری کاغذی مچاله بیرون می اوری که رنگ ان ابیست ودرگوشه هایش نوشته20000ریال.کم است.دوباره دستت رادر کیفت فرو می بری وکاغذمچاله دیگری بیرون می اوری که رنگ ان سبز است ودرگوشه هایش نوشته10000ریال.روی هم میگذاری می شود 30000ریال.کتاب را می گذاری و بی صدا می روی وباخود می گویی پس علاقه هایت چه شد!!!؟؟؟

خوشبختی

 

فرستنده:نجمه فردین مهر

خوشبختی یك سفر است، نه یك مقصد.

 

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

 

زندگی كنید و از حال لذت ببرید.

 

 

The only real voyage of discovery

consists not in seeking new landscapes,

but in having new eyes

 

 

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

 

 

 

 

 

 

 

ارزشمند ترین دارایی

 

فرستنده: نسیم

ارزشمند ترین دارایی

 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

 افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

 فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

 پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان، شوهران خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.


 به نظر شما اگر قضیه بر عکس بود، آقایان چیکار
می کردند؟

 

 

Eveline

 

.

Eveline

ترجمه شفاهی ۱

 

ترجمه شفاهی ۱

از دانشجویان عزیز تقاضا می شود فایلهای صوتی زیر را دانلود کرده و متن انگلیسی به همراه ترجمه فارسی آنها را برای جلسه آینده ترجمه شفاهی ۱ آماده کنند.

The Best Investment

Crime

Staff treatment

 

فرستنده:فرزانه مزیدی

رحمت خدا


پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی
برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به
آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه
های آن را به هم گره زد و در...

همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و
برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های
ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک
گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت
شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین کره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشوندنت دیگر چه بود
سالها نرد خدایی تاختی
این گره را زان گره نشناختی؟(پروین اعتصامی)
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری
دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت
خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا)

کارشناسی ارشد

 

نویسنده: نجمه فردین مهر

کارشناسی ارشد

احتمالا هفته ای که در پیش رو داریم واسه ی شما یا خیلی از دوستانتون لحظاتی سخت و سرنوشت ساز خواهد بود. اکثر بچه هایی که خودشون رو واسه ی ارشد آماده کردند در تکاپو اند تا نتیجه ی 4 سال درس خوندنشون رو در چنین روزی محک بزنند.انگار همین دیروز بود که نتایج کنکور اعلام شده بود و با چه شور و شوقی واسه ی ثبت نام به دانشگاه اومده بودیم و فکر می کردیم که تمام مشکلات تموم شده ولی تازه فهمیدیم که هنوز اول راهیم. ولی به لطف عبور از سد غول پیکر کنکور از ترس و دلهره ی 4 سال پیش خبری نیست ولی خوب امتحان ،امتحانه و بدون دلهره نمیشه؛ پس خواهشا اعتماد به نفس تون رو از دست ندین و به خودتون اطمینان بدین که تحت هر شرایطی و کسب هر نتیجه ای شما بهترین هستید و در آخر:

از خدا میخواهم

آنچه شایسته توست به تو دهد

نه آنچه آرزو داری

زیرا گاهی آرزوهای تو کوچکند

و شایستگی های تو بزرگ

 

قصیده باران

 

نویسنده:ارغوان

قصیده باران

صبح از راه می رسد با ان همه خواب الودگی. در یک صبح زمستانی خواب چقدر می چسبد کنار بخاری وزیر یک پتوی گرم ویا نشستن کنار شومینه وخوردن یک فنجان چای ویا قهوه.انصافا زیباست ولی می دانید زیباتر از ان چیست؟قدم زدن درزیر دانه های باران در یک صبح زمستانی.خواب لذت بخش است اما حتی در زیر باران پرنده خواب هم به شوق باران از سر شما خواهد پرید.راستی در چنین روز بارانی چتر به همراه برمیدارید یا مسیرتان را با تاکسی ادامه می دهید و یا اگر ماشین دارید با ماشین بیرون میروید؟شما را نمیدانم ولی من حتی اگر ماشین هم داشتم در چنین روزی زیر باران قدم میزدم.چه لذت بخش است باران واحساس ضربات کوچکی که برسر ما وارد می کند.باران با انهمه زیبایی با انهمه طراوت وشادابی .اخ که مردم به کجا می روند؟در مسیر می بینم بعضی درحال دویدنند و بعضی در حال تاکسی گرفتن وبعضی که در ماشین هایشان نشسته اند و گرم ونرم رانندگیشان را می کنندبا خود میگویند بیچاره توی این بارون پیاده!مقصدش کجاست؟مگرمجبور است خب یک تاکسی بگیرد و خلاصه از این حرفها وکلی به خودشان می بالند که یک تکه اهن بالای سرشان دارند.اما می دانید من یک قطره باران را در چنین روزی با هزار تا از این اجسام بی ریخت اهنی عوض نمی کنم.مگر در شهر ما سالی چند بار باران می باردکه از ان فرارکنیم؟باران این نعمت بزرگ این شکوه وجلال که از اسمان به شوق زمین وزمینینان می بارد اخر ایا انصاف است که از ان فرار کنیم بیایید ان رادر اغوش بکشیم بگذاریم هرچه میخواهد مارا خیس کندوهرچه می خواهد سروگوش مارا نوازش دهد .زیر باران قدم میزنم وچقدر مسیر کوتاهتر است امروز.وچه زیباتر شده است این مسیر تکراری هرروزه.قطعه ای شعر زیر لب زمزمه می کنم   به یاد گیلانی :باز باران با ترانه    با گوهرهای فراوان    میخورد بر بام خانه...این شعر را خوب به یاد دارم ان زمانی که هنوز دخترکی دبستانی بودم.اه که چگونه مرا به ان روزها برمی گرداندوخاطرات زیبای کودکی ودر زیر باران دویدن ها به دور مدرسه.چه زود گذشت ان ایام.همانطور که تا چشم باز می کنم می بینم در زیر یک سقف گچی نشستم .چه زود به مقصد رسیدم!اینجا خبری از باران وقطره های باران نیست.انگارر که این چهاردیواری خبر از بارش باران ان بیرون زیر سقف اسمان ندارد. خوب که از پنجره به اسمان نگاه می کنم می بینم باران هم دیگر نمی بارد انگار او هم از فرار دسته جمعی مردم دلخور شده و راه اسمان را در پیش گرفته است!

 

ارغوان

صبح 12بهمن1390

 

love of life

 

نویسنده: ارغوان

For the love of life

For the love of life

I got up at dawn

To get the lion’s share

To take wine with someone

For the love of life

I rose with the sun

With a great dare

Prowled on and on

It was just a yearn

Just a useless run

I know you shall rue it

Such a false down

 

 

 

 

 

 

تنها

 
 
نویسنده: علیرضا عطار
(تنها)

بسان زخمی پلنگی یکه و تنها
که واداده زمین و زمان خدایش را
که در کنجی بیادش همه شجاعتها ، شهامتها
کجا در ذهن نابش بدین روز این حقارتها؟
این منم : تمام آنچه باید باشم و هستم
نگویم خدایم ، انتهایم ، کاملم من
ولی گویم که میسوزم در این روزهای سرد زمستانی
نه از گرما ، بل از سرمای سخت قلبهای یخ و خارا
بسان زخمی پلنگی یکه و تنها 
به تنهایی خود خو کرده ام آری
تو گو که غرق این همه شور و نواهایی
به چه می اندیشی ؟ 
یا 
به که می اندیشی ؟

استیو جابز

 

معرفی کتاب: زندگینامه استیو جابز، موسس کمپانی اپل

کتاب زندگینامه رسمی استیو جابز نوشته والتر ایزاکسون که به عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال 2011 معرفی شده است به صورت کامل به فارسی ترجمه و منتشر شد.

فارس گزارش داده که کتاب زندگینامه رسمی استیو جابز نوشته والتر ایزاکسون که از سوی سایت آمازون و روزنامه واشنگتن پست به عنوان پرفروش‌ترین کتاب سال 2011 معرفی شده است به صورت کامل به فارسی ترجمه و هفته آینده به بازار عرضه خواهد شد.

 

این کتاب توسط مهدی ابراهیمی ترجمه شده و در 452 صفحه به انضمام سی‌دی متن انگلیسی کتاب اصلی از 20 بهمن ماه عرضه می‌گردد.

 این کتاب داستان زندگی و شخصیت یک کارآفرین خلاق را به نشان می‌دهد که با کمال‌گرایی، نوآوری و آشتی دادن هنر و فناوری، سبب تحول در شش صنعت دنیا شد: کامپیوترهای شخصی، فیلم‌های انیمیشن، موسیقی، تلفن‌ها، تبلت‌ها و انتشارات دیجیتال.

 نویسنده این کتاب می‌گوید: با وجود اینکه استیو جابز با او در تالیف این کتاب همکاری کرده اما از او خواسته تا هیچ کنترلی بر مطالبی که در این کتاب می‌نویسد نداشته باشد و حتی به استیو جابز اجازه خواندن کتاب را پیش از انتشار کتاب نداده است. بنابر این شما کتاب زندگی استیو جابز را در حالی خواهید خواند که خود او هم آن را نخوانده است.

 این کتاب با قیمت 10هزار و 500تومان عرضه می‌شود.

عطر تن تو

 

نویسنده:حمیده

بوی تنت را که میشنوم

هوای بهشت میکند دلم..

مطمئنی بوی تنت را به بهشت قرض نداده ای؟

....

کنار هم نشسته ایم، کمی دورتر از یک کودک...

ناگهان باد ملایمی وزید

کودک آمد کنارمان، سرش را کج کرد و گفت: آقا! شما از بهشت آمده اید؟ بوی بهشت میدهید آخر...

نگاهت میکنم.. لبخند میزنم و میگویم: دیدی؟ گفتم که عطر تنت بوی بهشت میدهد...

...

ناب ترین شراب دنیا عطر تن توست...

وقتی میشنومش مست میشوم تمام عمرم را...

..

پلیس راه میان بازرسی اش از تو میپرسد: آقا شرابی، چیزی مست کننده که با خود ندارید؟

میخندی  و میگویی: نه آقا..

میخندم و رد که شدیم میگویم: داشتیم که! مست کننده تر از عطر تن تو؟..

بلند میخندی

و من میترسم نکند عطر خنده هایت آنقدر مستم کند که پلیس راه بعدی جلویمان را بگیرند...

 

 

 

کسی است که...

 

فرستنده:شهره

مشاور: کسی است که ساعت شما را
 از دستتان باز می کند و بعد به شما
 می گوید ساعت چند است

حسابدار: کسی است که قیمت هر
 چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را
نمی داند.

.بانکدار: کسی است هنگامی که هوا
 آفتابی است چترش را به شما قرض می
 دهد و درست تا باران شروع می شود
 آن را می خواهد.

   اقتصاددان: کسی است که فردا
 خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز
 پیش بینی کرده بود امروز اتفاق
 نیفتاد.

  

  روزنامه نگار: کسی است که %50 از
 وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند
 می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت
 کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

 

   ریاضیدان: مرد کوری است که در
 یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهی
 می گردد که آنجا نیست.


 

  فیلسوف: کسی است که برای عده ای
که خوابند حرف می زند.

  

     روانشناس: کسی است که از شما
 پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد
 که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

  

    جامعه شناس: کسی است که وقتی
 ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود
 و همه مردم به آن نگاه می کنند، او
 به مردم نگاه می کند.

   
   

   مسئول فروش: کسی است که كاري
 ندارد كه كار چيست فقط به دنبال
 فروش كردن است

    مدير : کسی است که مي خواهد هر
 چه سريعتر كارهاي محول شده به
 خودش را بين ديگران تقسيم كند و وقتي
 كاري خراب شد به دنبال كسي باشد كه
 به گردن او بياندازد.

 

 

شیشه و سنگ

 

فرستنده:عاطفه

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال مستــــــی . . . دست   قاضـــــــــی داد !

 نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست خیــــــــــــــــس باران داد !

کبوترها که جز پرواز آزادی نمی خواهند !

نباید در حصارِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم  مانـــــــــــدن داد !

بهترین باش

 

فرستنده:نجمه فردین مهر

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید...

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن...

اگر نمیتوانی نهنگ باشی،فقط یک ماهی کوچک باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را که ناخدا نمیکنند،ملوان هم می توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

کارهای کمی کوچکتر و انچه که وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه هستی،بهترین باش...

 

 

 

 

 نمرات امتحانات کلاسی خواندن ۱ دانشگاه ازاد تفت

 مابقی نمرات تا روز ۳ شنبه هقته جاری اعلام می شود.

 

 

ادامه نوشته

اتاق

 

معرفی کتاب: اتاق

رمان "اتاق"(Room ) توسط اما دون اهو (Emma Donoghue)  نویسنده ایرلندی-کانادایی در سال 2010 نوشته شده است.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران ، رمان «اتاق» داستان مادري جوان و پسر پنج ساله‌اش است که در اتاق کوچکي زنداني شده و هيچ‌وقت اجازه‌ي خروج نداشته‌اند. اتاق براي جک کوچولو همه‌چيز است و براي مادرش يک جهنم شخصي. او به‌مدت هفت سال در آلونکي پرت و دورافتاده در يک باغ اسير بود و فقط نورگير سقف، روشنايي دنياي خارج را نشانش مي‌دهد. خواننده در اين رمان با داستاني گيرا، هول‌انگيز، فريبنده و فوق‌العاده خواندني روبه‌رو است.
«اما دون اهو » در رمان «اتاق» خواننده را از ابتدا تا پايان داستان، ميخ‌کوب مي‌کند. روزنامه‌ي انگليسي «گاردين» درباره‌ي اين رمان نوشت: رمان اتاق نوشته‌ي «اما دون‌اهو»، نويسنده‌ي 42 ساله‌ي ايرلندي ـ كانادايي، نه‌تنها قلب را به‌درد مي‌آورد، بلکه روح را نيز به چالش مي‌کشد.»

نویسنده این کتاب از دانشگاه كمبريج، مدرك دكتراي زبان انگليسي دارد.  این رمان در سال 2010 نامزد مرحله نهايي جايزه بوكر شد كه البته رقابت را به رماني از هووارد جاكوبسن واگذار كرد.

این کتاب با استقبال گسترده خوانندگان در سطح جهان مواجه شد و جزو کتابهای پرفروش نیویورک تایمز در همان سال بود.

رمان اتاق  موفق به  دریافت جوایز ادبی متعددی شد.

Awards and honors

·         New York Times bestseller (Fiction, 2010)

·         Booker Prize, shortlist (2010)

·         Rogers Writers' Trust Fiction Prize (2010)

·         Indigo Books Heather's Pick (2010)

·         New York Times Best Books of the Year (2010)

·         New York Times Notable Book of the Year (Fiction & Poetry, 2010)

·         Salon Book Award (Fiction, 2010)

·         Governor General's Awards, shortlist (2010)

·         Alex Award (2011)

·         Publisher's Weekly Listen Up Award (Audio Book of the Year, 2010)

·       ALA Notable Book (2011 )

·                 Commonwealth Writers' Prize (Canada and the Caribbean, 2011)

·       (  Indies Choice Book Award (Adult Fiction, 2011)

·     (  Orange Prize, shortlist (2011)

·       

YOU TAKE ME THERE

 

فرستنده : عسل

 YOU TAKE ME THERE
 
As  I search for your saving grace,
I know one day I'll see your face.
Waiting is the hardest thing for me,
I know with you I will be so free.
You take me up and lay me back down
I know with you I am and will be found
I seek you each day and seek your name,
I am nothing without you or your fame.
Waking with you, you give me power,
To make it another day and another hour.
Learning your word is oh so smart,
I love you lord with all my heart
You gave up for me all your life,
We could not stop all the strife.
Every day I will always say,
I long to return to you one day.
Love me lord and keep me strong,
Without you Ican never get alone.
So hear my prayers as bring me peace,
My sins oh lord will slowly cease.
My heart is heavy and I am weak,
You love is strong as you speak.
Keep me safe at comforts arms,
Give me grace without any harm.
Give me enternity and take me home,
That day I will never be alone.   

شب امتحان

 

 نویسنده:نجمه فردین مهر

شب امتحان

همه ی کسانی که دوره ای از زندگیشون رو دانش آموز و دانشجو بودن معنی شب های امتحان رو خوب میفهمن به خصوص دانشجوها که اکثرا شب امتحانی هستند. پاس میشم یا نه ، خدا کنه آسون باشه ، نکنه استاد میانترمم رو نده ...اما چیزی که از همه به یاد ماندنی تره ، حال و هوای این شبهاست که اکثرا با اینکه واسه اون لحظه عذاب آوره ولی بعد ها به یکی از بهترین خاطرات دوران زندگی ات تبدیل میشه .

اما من این شب ها رو خیلی دوست دارم تا آخر شب بیدار می مونیم و به هم اس ام اس میزنیم چقدر خوندی؟ من هنوز صفحه ی ... هستم تو چی؟ اینقدر چای و قهوه میخوریم که خوابمون نبره اما از سنگینی اون ، همون سر شب رو کتابا خوابیم. سحر ها ساعت کوک میکنیم که بیدار بشیم، سحر ساعت  خودشو میکشه آخر سر هم مامان و بابا هستن که میان خاموشش میکنن و ما هم مثل جنازه افتادیم .بدترین لحظه ی شب امتحان اینه که برق بره و اونوقته که ... روزهای خوشی بودن و رفتند ولی خوبیش اینه که دوباره ترم دیگه همین حال و هوا رو تجربه میکنیم .

 پس تا ترم بعد...

 

عشق بدون مرز

 

فرستنده:نجمه فردین مهر

عشق بدون مرز

داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان

فرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.

" بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه.

پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش.

پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه."

"متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه.

"نه، مي خوام که با ما زندگي کنه."

پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه."

در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند.

پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت.

پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که  سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به اينکه چه ناتواني هايي داريم.

 

معمای انیشتین

 

 

فرستنده:شهره
معمای انیشتین
 
 آیا شما در زمره 2% افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس معمای زیر را حل کنیدتا دریابید که در میان افراد باهوش جهان قرار دارید یا خیر؟هیچ گونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و تنها منطق محض می تواندشما را به جواب برساند. 
در خیابانی 5 خانه با 5 رنگ متفاوت کنار هم هستند. در هر خانه یک نفر با ملیتی متفاوت زندگی می کند.این 5 نفر هرکدام نوشیدنی متفاوت می نوشندف سگار متفاوت می کشند و حیوانمتفاوتی نگهداری می کنند.راهنمایی ها:1)      انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.2)     مرد سوئدی سگ دارد.3)    مرد دانمارکی چای می نوشد.4)    خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه شفید رنگ قرار دارد5)    شخصی که سیگار Pall Mall می کشد، پرنده پرورش می دهد.6)     صاحب خانه زرد سیگار Dunhill  می کشد.7)    مردی که در خانه وسطی زندگی می کند، شیر می نوشد.8)    صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.9)     مرد نروژی در اولین خانه زندگی می کند.10)  مردی که سیگار Blends می کشد، کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.11)  کنار مردی که اسب نگه می دارد ، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشدزندگی می کند.12) کنار مردی که سیگار Blue Master می کشد ، آبجو می نوشد.13)مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.14) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.15) مردی که سیگار Blends می کشد ، همسایه ای دارد که آب می نوشد.سوال: کدام یک از آنها در خانه ماهی نگه می دارد؟؟آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی طرح کرد. به گفته او 98%مردم نمی توانند این معما را حل کنند.شما چطور؟؟ می توانید؟؟

 

جشن سده

 

 فرستنده:نجمه فردین مهر

جشن سده ، یادگاری از ایران باستان

دهمين روز بهمن را جشن سده مي نامند و در توجيه اين نامگذاري روايات متفاوتي نقل مي شود:معروفترين روايت كه فردوسي هم بر آن صحه گذاشته است ، پديد آمدن آتش است : روزي هوشنگ با يكصد تن از ياران به كوه رفت. ماري عظيم الجثه به سوي او و يارانش رفت، هوشنگ سنگي به سوي مار پرتاب كرد. سنگ بر سنگ آمد و از برخورد آنها آتش پديد آمد و مار سوخت ، آنها پديد آمدن آتش را جشن گرفتند و آن را سده ناميدند. واژه‌ی سده یعنی منسوب به «۱۰۰». ایرانیان جشن سده را به آن علت جشن می‌گرفتند که ۵۰ شب و ۵۰ روز به «نوروز» مانده است. مجموع این دو را جمع می‌کردند و می‌گفتند جشن سده. چرا که «نوروز» مقر و محل توجه همه‌ی آداب و رسوم ایرانی بوده است. یعنی هر ملاک و قاعده‌ای را با هنگامه‌ی نوروز و آمدن بهار، بر زندگی تلقی و سنجش می‌داشتند.در جشن‌های کهن ایران‌زمین به دو گروه از جشن‌ها برخورد می‌کنیم. یکی گروه «جشن‌های آب» و دیگری گروه «جشن‌های آتش».گروه جشن‌های آتش همه در زمستان، و گروه جشن‌های آب همه در تابستان است. مگر جشن نوروز که ادغام و ادخال هر دوی این‌ها است. یعنی شما در چهارشنبه‌سوری آتش به‌پا می‌کنید و با شادی دور آتش هلهله می‌کنید و بلافاصله، یعنی یک هفته پس از آن، «جشن آب‌پاشان» را برپا می‌کنید. یعنی در نوروز «آب» و «آتش» به هم نزدیک می‌شوند. چنانكه از نوشتارها و اسناد باستانی برمي آيد جشن سده جنبه ديني نداشته و تمام داستان هاي وابسته به آن جدا از دين است و بيشتر جشني مردمی به شمار مي آيد وارث حقيقي جشن سده نه تنها زرتشتيان ،بلكه همه ايرانيان اند، ميراثي که  به بسياري از آشورهاي همسايه نيز راه يافت.

 

 

 

معرفی کتاب: باشگاه مشتزنی

 

باشگاه مشتزنی (به انگلیسی: Fight Club) نام یک رمان اثر نویسندهٔ آمریکایی چاک پائولانیک چاپ سال ۱۹۹۶ میلادی است.  کارگردان معروف دیوید فینچر بر اساس آن فیلمی با همین نام در سال ۱۹۹۹ میلادی ساخته است.باشگاه مشتزنی روایت تجربیات شخصیت اصلی بی‌نام رمان است که از بی‌خوابی و اختلال تجزیه هویت رنج می‌برد. او پس از این که در گروه‌های مختلف روان‌درمانی گروهی نقش فردی بسیار بیمار را بازی می‌کند آرامش روحی پیدا می‌کند و از بی‌خوابی نجات می‌یابد. اما پس از آشنایی با دختری به نام مارلا سینگر مجددا به بی‌خوابی دچار می‌شود تا زمانی که با شخصی به نام تایلر دردن آشنا می‌شود. آن‌ها با کمک هم باشگاه زیرزمینی مبارزه‌ای تاسیس می‌کنند که اعضای آن با مبارزه با هم عقده‌های خود را خالی کرده و به نوعی روان‌درمانی شوند.

باشگاه مشتزنی ۸ قانون دارد که عبارت‌اند از:

  1. اعضا حق ندارند دربارهٔ باشگاه مشتزنی با کسی صحبت کنند.
  2. اعضا حق ندارند دربارهٔ باشگاه مشتزنی با کسی صحبت کنند.
  3. اگر کسی فریاد بزند ((بس است!)) یا بلنگد یا به زمین ضربه بزند حتی اگر وانمود کند مبارزه خاتمه می‌یابد.
  4. مبارزه‌ها یک به یک انجام می‌گیرند.
  5. در آن واحد تنها یک مبارزه انجام می‌پذیرد و دیگران باید شاهد مبارزه باشند.
  6. طرفین باید بدون پیراهن و کفش مبارزه کنند.
  7. مبارزه‌ها تا هر زمانی که لازم باشد ادامه می‌یابند.
  8. اگر امشب اولین حضور کسی در باشگاه مبارزه است باید مبارزه کند.

این رمان توسط پیمان خاکسار در سال ۱۳۸۷ به فارسی ترجمه شد و در تاریخ ۹ آذر ۱۳۹۰ به طبع رسیده و در دسترس عموم قرار گرفت.

A Textbook of Translation

 

معرفی کتاب:A Textbook of Translation

This major new work by Professor Newmark is a textbook and a handbook of

 translation for English and foreign students working alone or on courses at degree and post-graduate level.

Part one consists of a comprehensive discussion of most subjects and problems that arise in translating: the process of translating, text analysis, translation methods, text as a translation unit, translation procedures, cultural aspects of translation, use of case grammar and componential analysis, and the translation of metaphors. There are chapters on translation criticism and technical and literary translation, as well as revision, deadlines, exams and use of reference books. Shorter passages discuss puns, dialect and ambiguity.

Part two consists of illustrative examples of translational text analysis, translation with commentary and translation criticism.

The book also attempts to convey some of the excitement and the centrifugal tension of translating a challenging text.

Peter Newmark teaches at the Centre for Translation and Language Studies at the University of Surry where he is a Visiting Professor. He has translated books, articles and advertisements and publishes and lectures widely. He is a member of the Examination Board of the Institute of Linguists and a trustee of the Mary Glasgow Educational Trust.

A Textbook of Translation was awarded the British
Association of Applied Linguistics prize in 1988