صبح شنبه با عذاب‏وجدان، برای مراسم پدر همکلاسی‏ام سفید میپوشم. یک تخته شکلات هم می‏اندازم تو کیفم. درش را زود چفت میکنم، انگار جنس قاچاق همراه دارم. فکر میکنم کفش پاشنه‏دار در قبرستان باعث دردسر است؛ پاشنه‏اش لای درز و دورز قبرها گیر میکند، میفتم ملاجم میخورد به فرشته‏ای چیزی. از تاریکی ته کمد جفتی گیوه سفید بیرون می‏آورم و به پا میکشم.

زودتر از وقت به قبرستان میرسم. بولدوزری نُقلی میان چمنها می‏خرامد و زمین را میکَند. یک‏ساعت مانده به مراسم. چرا انقدر زود پیشواز آمده‏ام؟ کندن زمین تمام میشود، بولدوزر خرامان خرامان میرود و در گوشه دیگری دست به کار میشود.
سر ساعت یازده مراسم شروع میشود. جنازه را در تابوتی از چوب کاج گذاشته‏اند. و درش را چهار میخ کرده‏اند. من که ندیدمش ولی می‏گویند آن تو با کت و شلواری سفید و گل سرخی به گوشهء یقه‏اش خوابیده. باز هم به وصیت خودش. چرا کسی گریه نمیکند؟ خاک به سرش نمیریزد و غش نمیکند همکلاسی‏ام مثل یک عروس دوره میچرخد و با همه گپی میزند. سری تکان میدهد، لبخند ملیحی به لب دارد.
بستهء دستمال‏کاغذی‏های تاشدهء گوشه جیبم بیکار افتاده. همه عزادارها حالشان خوب است و لبها حتی گاهی به خنده‏ای باز. فقط آسمان است که نم‏نم دارد کارهایی میکند شبیه پراندن آب دهان به سروصورتمان. گویی ابرها آگهی را نخوانده‏اند و خاکستری و بنفش کبود پوشیده‏اند. بیلچه‏ای نو کنار گودال در کپه‏ای خاک نرم فرو رفته. به دسته‏اش روبان سفیدی بسته‏اند. مثل کارد کیک عروسی. حدس میزنم ابزار کار گورکن است. کندن مکانیزه شده، پُر کردن هنوز دستی است. کشیش از روی کتاب میخواند: "فرشتگان از خدا میپرسند چرا مجازاتِ مرگ را برای آدم مقرر کرده است؟ او در جواب میگوید: اگر آدم ابوالبشر خطا نمیکرد و از میوه درخت ممنوعه نمیخورد تا ابد زنده و جاوید میماند.."
تابوت را یواش یواش با تسمه‏ای در دل خاک می‏سُرانند. باز هم سکوت است و کسی قشقرق نمیکند.
تا به خودم بیایم صفی تشکیل شده کنار چاله. نفر اول بیلچه را با یک حرکت پر از خاک میکند و در گودال خالی میکند. از جیب کنار جلیقه‏اش یک مشت آب‏نبات رنگی بیرون میکشد و مثل بذر در چاله می‏پاشد. صدای ریختن آب‏نبات‏ها روی تابوت چوبی وحشتزده‏ام میکند. تق تق تق تق. انگاری کسی از توی جعبه در میزند. خوف بَرم میدارد. نفر دوم هم یک بیل خاک میریزد و در شیشه‏ای را باز میکند و عسل را نرم‏نرم میریزد در چاله. انگار دارد بذرهای آب‏نبات رنگی را آبیاری میکند. لبخندی به لبهای همه نشسته به جز من. تصورِ خاک نوچ دلم را به هم میزند. میگویند خدابیامرز عاشق شیرینی‏جات بوده. دکتر که گفته نخور، گفته خودت. مرض قند کورش کرده، بعد هم کلیه‏هایش از کار افتاده و خلاص. میوه ممنوعه، شیرینی‏جات ممنوعه... تاوان هردو یکی.

پاشنه‏های میخی زن جلوئی چمن را سوراخ میکند و با حرکت صف پیش میرود. یک قلنبه گِل به اندازه یک توپ پینگ‏پونگ به پاشنه‏اش چسبیده. رژلب صورتی دخترانه‏ای زده و موهای طلایی‏اش را روی سرش کپه کرده. چند تار مو لای قَزن گردنبندش گیر کرده و هر از گاهی کشیده میشود و اذیتش میکند. با کوتاه شدن صف، نفسهایم کوتاه میشوند.
اینجا خودکفا هستند. بیل میدهند دستِ دوست و آشنا که اگر خیلی دوستش داشتی خودت چالش کن. یا نه، شاید باز هم پای وصیت در میان بوده؟ این تنها صفی است که دوست دارم تا صبح قیامت ادامه داشته باشد و من نفر آخرش باشم. تا نوبت به من برسد یک سوم چاله پر شده. از چاله دیگر صدایی نمی‏آید. دست و پایم میلرزد. نمیخواهم خاک روی کسی بریزم. نگاهی به همکلاسی‏ام در کنار چاله میکنم، لبخندی با رضایت میزند. دوشنبه صبح در دانشکده چجوری به صورتش نگاه کنم؟ نفسم را حبس میکنم و تخته شکلات را می‏اندازم توی چاله و به اندازه نصف قاشق چایخوری خاک نرم میریزم سمت پایش. خلاص. نفس عمیق و بستن فلنگ و بارانی که از تُف تُف به شرشر تبدیل شده. کفشهایم از گِل سنگین شده‏اند. به اولین آسفالت که میرسم، مثل مرغ زمین را با پاهایم چنگ میزنم. رد چند خط گِلی آبکی روی آسفالتِ خیس میماند.

برخلافِ خواسته‏ام که کاری میکنم، میشود تیلهء سنگی کوچکی و میمانَد در گلویم. در طول راه یک نوک بیلچه خاک مانده در گلویم، انگار دارد خفه‏ام میکند. آن بولدوزرِ یک‏وجبی هم در سینه‏ام گذاشته دنده یک و همینجور میکَند. بعد دنده عقب میگیرد و از نو نقب میزند، آن‏قدر که تهِ دلم را مثل چاهی خالی میکند .
دم ورودی خانه، تمام دستمالهای مرتب ته جیبم به گلوله‏های خیس و چروک تبدیل شده. نمیدانم گریه‏ام برای مُرده است یا روزی که آن بولدوزر کوچک لای چمن‏ها برای من بخرامد. من از تنهائی میترسم. از مُردن در شهر غریب میترسم...