سال نو مبارک

فرستنده:مجتبی کهدویی
Quotes from Books
البته که دوستت دارم احمق جان. ولی آزارت می دهم . دلیلش هم صاف و ساده این است که دوستت دارم . این را می فهمی؟
آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد.
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
تدریس زبان به کودکان روستا
یکی از دانشجویان پسر دانشگاه پیام نور در اقدامی زیبا و ستودنی اقدام به تدریس زبان انگلیسی به کودکان یک روستا نموده است.وی با همکاری مسوولین مدرسه روستا بطور رایگان به این کودکان روستایی در حال تدریس الفبای انگلیسی است و تا زمان مخابره این خبر(!) این بچه ها تا حرف I را فراگرفته اند.از این دانشجو خواستم تا عکسی از شاگردان کلاسش برای من بفرستد.شیطنت پسرها و معصومیت دختر ها در این تصاویر به وضوح مشخص است !!!




سنگ شکنی روزگار خود را به خرد کردن سنگهای کوه کنار جاده می گذراند. روزی با خود گفت: آه، اگر ثروتمند می شدم آن وقت می توانستم استراحت کنم! فرشته صدایش را شنید و به خواست خدا به او گفت: آرزویت اجابت باد.... ناگهان سنگ شکن خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که نگاهی به آسمان بیندازد، آن وقت خورشید را دید؛ سپس آهی کشید و گفت: اگر خورشید میشدم دیگر این همه خدمتکار مزاحمم نبودند! این بار هم خواسته اش اجابت شد، اما وقتی آن مرد خورشید شد ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. مرد با خود فکر کرد و گفت: کاش ابر بودم اما این خواسته اش هم که اجابت شد باد وزید و ابرها را در آسمان پراکنده کرد! مرد گفت: دلم می خواهم باد باشم که هرچیزی را با خود می برد.؛ فرشته خواسته اش را اجابت کرد. اما آن مرد وقتی به باد بی پروا و خشمگین تبدیل شد به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد! با خود گفت: کاش می توانستم کسی باشم که کوه ها را خرد می کند؛ فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد و چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را در میان سنگها و در همان قالب پیشین یافت، یعنی همان سنگ شکنی که بود و از آن پس زبان به شکوه نگشود...!!!!
keep your English up to date(1)

In Britain, the only hazardous situations postmen are likely to encounter are having their fingers caught in a vicious letterbox, and perhaps occasionally being bitten by an angry dog.
How different things are in the USA. Over the past thirty years there seems to have been a spate of killings by American postal workers, who have gone on the rampage and shot their colleagues, members of the public and police officers. Apparently official statistics suggest that the murder rate at post offices is lower than at other workplaces in the US.
Nevertheless – perhaps it’s just the strange idea of homicidal postmen – but for whatever reason the image gradually caught the American public’s imagination, and by late 1993 we begin to find the expression ‘go postal’ being used, meaning ‘to rush about in a murderous frenzy’.
It got a burst of publicity with its use in the 1995 film Clueless, which boosted its popularity still further, and it entered the general vocabulary of everyday American English, in the rather watered-down sense ‘become extremely angry’ (as in ‘Mom will go totally postal when she sees what you’ve done to the car’).
British speakers on the whole still treat the phrase as something slightly odd and unfamiliar, but don’t bet against it catching on here.
source :bbclearningenglish

دروغهاي مادرم ...
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم. مادرم کارهاي منزل را تمام ميکرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود ميرفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا ميکرد و ميخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نميداني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت.
قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه ميرفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد.
شبي از شبهاي زمستان، باران ميباريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابانهاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه ميکند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت:
"پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام ميرسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" ميگفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوهزني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. ميبايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان ميفرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر ميشود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نميتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزيهاي مختلف ميخريد و فرشي در خيابان ميانداخت و ميفروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را ميديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها ميرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نميخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذراني و زندگي راحت عادت ندارم."
و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور ميتوانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را ميسوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من ميشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت:
"گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نميکنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت.
وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
ترجمه:جليل كيان مهر
کاریکاتور زیبا برنده جشنواره کاریکاتور برلین از مهرمادری

If you 'put on a brave face' it means you are trying to make people think that you are happy when in fact you are not.
Examples:
Mary didn't get the promotion she was expecting. But she put on a brave face and went to the office party.
The athletes put on a brave face when they left the stadium, where the team had suffered its worst defeat in ten years.
The expression 'two-faced' is used to describe people who say pleasant things about someone when he/she is around - and bad things about the person when they are not there.
Example:
Frederick is two-faced. He keeps telling me he loves my work, while he says to my colleagues that he thinks I should be sacked.
source :bbclearningenglish
من یک دختر ایرانیم...
بدان...
حوای کسی نمی شوم که به هوای دیگری برود...
تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهایم بگذارد...
روح خداست که در من دمیده شده... ارزان نمی فروشمش...
دست هایم بالین کودک فردایم خواهد شد... بی حرمتش نمی کنم و به هر کس نمی سپارمش...
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
معرفی کتاب
کتاب زیر را برای افزایش دامنه اصطلاحات معرفی می کنم.

Quotes from Books
فرستنده :فاطمه علمدار
کریس گاردنر(ویل اسمیت) : هیچ وقت نذار کسی بهت بگه : تو نمی تونی کاری بکنی . حتی من ، باشه ؟
...
اگه رویایی داری باید ازش محافظت کنی ، مردم نمی تونن خیلی کار ها رو بکنن دوست دارن تو هم نتونی اگه یه چیزی رو می خوای باید به دستش بیاری . مکث نکن !
The Pursuit of Happiness - ویل اسمیت
معرفی نویسنده
Albert Camus
(7 November 1913 – 4 January 1960)

“Don't walk behind me; I may not lead. Don't walk in front of me; I may not follow. Just walk beside me and be my friend.”
― Albert Camus

Street leading to a mosque,Yazd,1956,photograph by Inge Morath,The New Yorker.
چرا من؟
آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
رتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می
یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟
نوای تنهایی
ساز تنهایی ام را میشنوی !
مدتهاست که دلم در حال نواختن این ساز است. انگار به آن عادت کرده!
من تنهایم. همچون درختی در مسیر باد ، مترسکی تنها در دشت،
یا همچون پرنده ای تنها روی تک درختی پیر در کوچه ای بن بست ...
من تنها یم درست مثل خودم ،مثل تو، مثل همه ی کسانی که در کوچه پس کوچه های تنهایی در پی گمگشته ی خویشند...
صدای خش خش برگها را میشنوی. به! چه نوای دلنشینی. میشنوی ؟ انگار آنها تنها رفیقان روزهای پاییزی ام هستند که سکوت تنهایی ام را با نوای خویش همرا میکنند.
مرا میبینی ؟ مدتهاست که روحم دیگر حوصله ی این پیکر خسته را ندارد و هوای " من " شدن به سرش زده . انگار ساز تنهایی به مذاقش خوش آمده، که این چنین بی تاب است.
ساز تنهایی ام را میشنوی !
نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی
نویسنده:حمیده
گاهی لازم است خودت را تا حد یک بچه ی چهار ساله پایین بیاوری ، حتی اگر بیست و چهار سال داشته باشی! گاهی لازم است آدم بزرگ بودن را کنار بگذاری و کودک شوی.. همان کودکی که دوست دارد آدم بزرگ باشد!... گاهی لازم است غم هایت را حتی اگر بزرگ، خیلی بزرگ هم بودند پشت در کلاس حتی شده برای یک ساعت و چهل و پنج دقیقه جا بگذاری و وقتی وارد کلاس شدی بشوی کودکی که بزرگترین غمی که برایش گریه میکنی آن باشد که مداد رنگی ات را از خانه نیاورده باشی و موقع نقاشی بیکار بنشینی.. گاهی لازم است وقتی بغض گوشه ی چشمت غوغا میکند، به زور لبخند بنشانی روی لبت و وقتی یکی از کودکان کلاست میزند زیر گریه بخوانی «نی نی کوچولو گریه میکنه...» و بعد آرام در دلت بگویی آدم هر چقدر بزرگتر میشود بیشتر گریه میکند... گاهی لازم است مثل بچه ها با کودکان کلاست بالا و پایین بپری و شعر بخوانی و وقتی کلمه ای را درست میگویند بروی جلو و بگویی «بزن قدش!» و خنده ی هر دویتان به آسمان برود.. گاهی لازم است زمانی که از دروغ ادم های روزگارت به ستوه آمده ای ، دلت را بسپری به کودکی که شاگرد توست و بشنوی که میگوید «خاله دوسِت دارم» و بعد لبخند بزنی و کیف کنی از صداقتش...
گاهی لازم است به کودکان کلاست بگویی «سلام فرشته های کوچیک من» و نمیدانی چه لذتی دارد وقتی یکی شان میگوید «خاله شما هم فرشته ای» و بعد میپرد با قد کوچکش بغلت میکند.. قدی که فقط تا کمر تو میرسد...
گاهی لازم است کلاس درست برایت کلاس نباشد؛ تدریس نباشد؛ جایی باشد که عشـــــــق کنی بودنت آنجا را...
و من این روزها، عشــــــق میکنم بودنم در کلاس هایم را...
کتاب زیر را برای افزایش دامنه لغت پیشنهاد می کنم

مرد موقع بازگشت به اتاق خواب گفت: «مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است»
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: «این را برای زنت گرفته ای؟»
«نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.»
«من چطورم؟»
... مرد پوز خندی زد: «بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن، یک زن استخدام می کند؟»
زن لبهایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
«زن تو.»
قصه شب / جفری وایت مور
"Careful, honey, it's loaded," he said, re-entering the bedroom.
.Her back rested against the headboard
?"This for your wife"
"No. Too chancy. I'm hiring a professional."
?"How about me"
He smirked. Cute
?But who'd be dumb enough to hire a lady hit man
She wet her lips, sighting along the barel.
"Your wife."
Bedtime Story by Jeffrey Whitmore
برگرفته از کتاب "داستانهای ٥٥ کلمه ای" / گردآورنده: استیو ماس / مترجم: گیتا گرگانی
اینجا زمین است
آرام باش،آرام باش، اینجا زمین است
دنیا برای اکثر مردم همین است
اینجا محبت حلقه آویز طناب است
رگهای جاریّ از احساسات خواب است
دیگر برای خنده تاریخ انقضا هست
یعنی از آن تاریخ غم هم پا بزا هست
اینجا شریک قافله با دزد یار است
موضوع بحث جامعه طرح قمار است
اینجا به نرخ روز آدم می فروشند
دراکثر پاساژها سم می فروشند
دیگر کلاغان را قناری می فروشند
نان را برای زهرماری می فروشند
اینجا برای درد آدم نیست قرصی
حتی غذا ها نرخ جان هستند پرسی
حالا زمستان ها پرستو خواب خواب است
بی حوصله محتاج یک منقار آب است
مرغ مهاجر خسته از کوچ بهاری
آخر چرا دیگر نمی خواند قناری؟
آخر چرا پائیز فصل خانه ماست؟
از آشنایی سهم ما بیگانگی هاست؟
اینجا زمان می میرد از بی اعتباری
از کل دنیا مانده عکسی یادگاری
شاید تفاوت در نگاه خسته ماست
یا در غروب دست های بسته ماست
باید که برخیزم و از دنیا بکوچم
تا کی پریشانی و این افکار پوچم؟
پیشنهاداتی برای کسانی که وقت درس خواندن ندارند
درس و تحصیل تنها دغدغه همه دانشجویان نیست. بعضی از دانشجویان ناچارند علاوه بر رفتن به دانشگاه، کار کنند یا مسئولیت اداره خانواده را به عهده بگیرند. اما کارشناسان نکاتی را پیشنهاد می کنند تا با استفاده از آنها بتوانیم از زمان مطالعه خود بیشترین استفاده را ببریم.
۱. مطالعه را جزئی از زندگی روزانه خود قرار دهید.
بهترین راه برای اینکه به درس خواندن عادت کنیم این است که آن را بخشی عادی از زندگی روزمره خود بدانیم. تحصیلات عالی مستلزم تلاش و پشتکار است. لازم است هر روز زمانی را به انجام تکالیف و مطالعه اختصاص دهیم. یک ساعت در روز برای شروع خوب است، ولی این زمان هرچه بیشتر باشد بهتر است....
Quotes from Books
همه ی خاطرات و اتفاقات ناگوار با مرور زمان به فراموشی سپرده خواهند شد یا دیگر مانند قبل آزار دهنده نخواهند بود. همانطور که دریا جای پا را در ماسه ها
از بین می برد...!
... هر کدام از ما سه موجود هستیم. یک وجود شیئی داریم که همان جسم ماست، یک وجود روحی که همان آگاهی ما و یک وجود کلامی یعنی همان چیزی که دیگران
درباره ی ما می گویند. وجود اول یعنی جسم، خارج از اختیار ماست. این ما نیستیم که انتخاب می کنیم قد کوتاه باشیم یا گوژ پشت. بزرگ شویم یا نه، پیر شویم یا نشویم، مرگ و زندگی ما در دست خود ما نیست. وجود دوم که اگاهی ماست،
خیلی فریبنده و گول زننده است: یعنی ما فقط از آن چیزهایی که وجود دارند، آگاهی داریم. از آنچه که هستیم. می توان گفت آگاهی قلم موی چسبناک سر به راهی نیست که بر واقعیت کشیده شود. تنها وجود سوم ماست که به ما اجازه می دهد در سرنوشتمان دخالت کنیم. به ما یک تئاتر، یک صحنه و طرفدارانی می دهد...!
... شهرت بیشتر برازنده ی مردگان است. لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک مینماید...!
... زیبایی، لعنتی است که جز کاهلی و رخوت به بار نمی آورد. و زشتی، برکتی که باعث استثناعات می شود و می تواند سرنوشت یک زندگی را شکوهمندانه
رقم بزند...!
... موفقیت معمولا چیزی نیست که هنرمند آن را به وجود آورد بلکه این مخاطب است که آن را می آفریند...!
زمانی که یک اثر هنری بودم/ اریک امانوئل اشمیت
The 3 fastest ways of communication in the world are:
3. Tele-fax
2. Tele-phone
1. Tell-a-woman
You still want faster?
Ask her not to tell anyone!!!!
فرستنده:ناهید درویش پناه