کلید اضافی
بقیه از دم؛ زاغ، بور، دماغ دکمه ای و سخت مشغول بستن ساکهایشان هستند. به خانه می روند. اتاق های تنگ و ترش و بی روح خوابگاه را خالی می کنند تا بعد از چهارماه و سه روز دوباره در تخت هایی آشنا بخوابند؛ میان ملافه هایی که به استقبالشان شسته و خوش بو شده؛ زیر سقف مادر، پدر یا قوم و خویشی نزدیک که امشب حتما ویارانه شان را پخته و در انتظارشان بشقابی سر میز شام اضافه کرده است.
امروز خوابگاه، حمام زنانه ست. انگار همه سنگ پایشان را هم زمان گم کرده اند. می خواهند تند تند بند و بساطشان را ببندند و راهی شوند. کسی ته راهرو دنبال کیسه پلاستیکی می گردد؛ برای لباس هایی که دیر شسته و در هوای تگری این شهر، خشک نشده اند. از سر راهرو در تک تک اتاق ها را می زند که : کیسه دارین؟وقت تخلیه اتاق ها کیسه پلاستیکی نایاب می شود، قیمت پیدا می کند. میان همهمه دخترها، شماره تلفن های ده رقمی ست که از صبح روی کاغذ پاره های ریز و درشت، رد و بدل شده. من و میترا کسی را در این قاره نداریم. تمام روز اسم یک دو جین شهر و ایالت را شنیده ایم که هیچ کدام برایمان حسی ندارند، چیزی را تداعی نمی کنند. می سی سی پی، کارولینای شمالی، ویرجینیا، اورگان، واشنگتن، نیویورک، کنتاکی ... فقط یک بار میترا با حالتی گیج و منگ پرسید : کلبه عمو تام تو کنتاکی نبود؟
جوابی ندادم. حتی نمی دانم از من سوال کرد یا از خودش. فقط پس مغزم شانه هایم را بالا انداختم و فکر کردم خانه من و تو خیلی دور است. از فیلادلفیا تا تهران بیشتر از بیست ساعت پرواز است و نصف شهریه یک ترم هزینه می برد. پول زیادی نداریم. برای همین دو هفته پیش قرار گذاشتیم دل به دریا بزنیم و تعطیلات کریسمس را در همین شهر برفی بمانیم.
خوابگاه باید تا ساعت هشت امشب تخلیه شود. ماندن دانشجو ها در تعطیلات میان ترم اکیدا ممنوع است. تاوانش جریمه هنگفت نقدی و دو ترم محرومیت از تحصیل است . می گویند برای دانشکده مسئولیت دارد. باید اتاق ها خالی و کلید ها تحویل داده شوند. فقط تخت های فلزی کم عرض پر سر و صدا و تشک های ابری لاغر لکه دار می مانند. ترم بعد دوم ژانویه شروع می شود. هشت روز دیگر دوباره باید برای خوابگاه ثبت نام کنیم. بین ترم ها خوابگاه را رنگ می زنند؛ از سر تا ته، اتاق به اتاق، طبقه به طبقه. بعد از یکی دو دست رنگ بژ، یادگاریها، شماره تلفن ها، فحش های آبدار، کلمات قصار، عاشقانه ها و چند تایی هم فرمول ثقیل از کنار تخت ها ناپدید می شوند.رایحه روزهای پر دلهره، شب های امتحان،لحظه های دل تنگی و ساعت های عاشقی، همراه با رگه هایی از شربت سینه و عطر دخترانه، زود جایش را به بوی ترکیبات شیمیایی قوطی های دسته دار و عرق تند نقاش های مهاجر مکزیکی می دهد. خنده دخترها و سر به سر گذاشتن و لغز خواندن پسرها ساکت می شود و صدای چکش و سمباده و کاردک هایی که می کوبند و می سایند و صاف می کنند می آید.
دو هفته پیش با میترا رفتیم به دورترین کلید سازی ای که در این شهر سراغ داریم. جایی در خیابان لوگان. نمی خواستیم کسی ببیندمان. مسیرش اتوبوس خور نبود. بیشتر از یک ساعت توی راه بودیم. همان روزی بود که تصمیم گرفتیم تا بین ترم در خوابگاه بمانیم. سه دلار و نیم دادیم و یک کلید اضافی از روی کلید اتاق میترا در طبقه دوم ساختیم. میترا ماتش برده بود به چرخ کلید سازی. انگار تمام اسرار مگوی زندگی روی آن چرخ کوچک در گردش بود. من زل زده بودم به حرف کی انگلیسی روی شیشه مغازه. قرار بود مراقب باشم آشنایی آن اطراف نباشد. اگر هم بود، متوجه نمی شدم. دو هفته است که هیچ کداممان خواب راحت نکرده ایم. نمی دانم امتحان ها را چه جور از سر گذراندیم.
دلهره بیچاره مان کرده. این روزهای آخر ترم گاهی میترا کلید را می آورد سر کلاس، یواش می سراندش توی جیبم، روی کاغذ پاره ای می نوشت: تو نگهش دار. و بی آن که نگاهم کند ورق را هل می داد بین دفتر و کتاب هایم. بر می گشتم نگاهش می کردم. نیم رخش با آن چانه گرد کوچک و چال کنج لپش، دوست داشتنی و بچگانه است، مثل دست خط فارسی اش که کودکانه و کتابی مانده. با چلاندن انگشت های استخوانی اش زیر میز جوابش را می دادم؛ اطمینان خاطری صامت. جم نمی خورد. کلاس تمام نشده، می دیدم انگشت هایش در پهلویم وول می خورد و جیبم را می کاود. امانتش را پس می خواست. هفته پیش هم وسط های شب، پا برهنه و خواب آلود و غرغرکنان به اتاقم آمد . تا آمدم در را پشت سرش ببندم، زیر پتوی پلنگی ام خزید و رویش را به دیوار کرد. خوابش که برد، نقره ای کلید لای درز مشتش برق محوی زد.
میترا آمده اتاقم را خالی کنیم. بعد هم نمایش تخلیه اتاق او را اجرا می کنیم. لباس هایم را از روی چوب رختی ها بر می دارم و ته چمدان برزنتی قراضه ای می چپانم. قفلش شکسته، از ایران که آمدم توی راه شکست. جوراب شلواری پشمی کهنه ای را دورش طناب می کنم و گره کوری می زنم. میترا از صبح، دفتر و کتاب ها و خرده ریز هایم را مورچه وار، دانه دانه کشیده برده ریخته وسط اتاقش. انگار هیچ عجله ای برای تمام شدن کارها ندارد. دو سه تا چیز که دستش می دهم، یکی اش را روی صندلی دم در جا می گذارد و می رود. دوست ندارد تعطیلات و خلاف کاری هایمان شروع شود. این را در طول هفته پیش جسته گریخته حالی ام کرده. شانه و مسواکم را از جلوی آینه بر می دارم. چرخی توی اتاق می زنم. قبل از بستن در، نگاه آخر را به اتاق خالی می اندازم: یک وجب برف هره آجری پنجره را پوشانده.
اتاق میترا آشفته بازاری ست. لباس هایش را ریخته وسط تخت. تخت را کشیده وسط اتاق و خودش نشسته میان لباس ها. می گویم: چی کار می کنی؟
جواب نمی دهد. فقط سرگردان این بلوز را بر می دارد و آن جوراب را می گذارد جایش. می داند باید تخلیه کنیم. دو ساعت بیشتر وقت نداریم. ساک های دستی وطنی اش را که هنوز بوی شنبلیله ، لواشک، سوهان و زعفران می دهد، از ته کمد بیرون می کشم. دار و و ندارش را داخل آن ها می ریزم. می گویم: قنبرک نزن، نرفته بر گشتیم.
صدای پخ پخ آرام خندیدنش برای اولین بار در این دو هفته بلند می شود. چشم هایش برقی می زند و دوباره ساکت می شود. دست هایش به کار افتاده اتاق سریع رفت و روب می شود و ما با چمدانی مجهز به جوراب شلواری ایمنی و دو تا ساک دستی کوچک از آن خارج می شویم و به سمت دورترین پله های فرار ته ساختمان می رویم.
خوابگاه هشت طبقه است. ته راهروی طبقه هفتم انبار کوچکی ست. از شیر مرغ تا شیر دستشویی تویش پیدا می شود. آچار، جارو، زمین شورهای کم پشت و پر پشت، کابل های پیچ در پیچ آویزان از گل میخ ها، اره، تیشه، انواع چراغ، لامپ و هزار چیز دیگری که ما ازش سر رشته ای نداریم. دستگیره انبار لم دارد. به ظاهر همیشه قفل است ولی فوت و فنش را بلد باشی، چهار تاق باز می شود. نیمه شب هایی که زیر صفر است، بچه های سال آخر در آن سیگار می کشند و دوباره بین خواب و بیداری می سرند توی رخت خواب. سیگار کشیدن در اتاق ها قدغن است. طبقه هفتم و هشتم در بست مال سال آخری هاست. دیروز تعطیل شده و رفته اند. کسی نمانده.
میترا هن هن کنان از پله های اضطراری بالا می رود. من با چمدان زهوار در رفته خودم و ساک سنگین تر میترا پایین مانده ام. لم در انبار را یک زاغ و بور دو کلاس بالاتر از ما یادم داده. برایش تکرار می کنم : « دستگیره رو بکش بالا، محکم بپیچون به راست، با لگد بزن پایین در، با زانو بکوب وسطش، با شونه هل بده .. » چشمم آب نمی خورد با آن جثه گنجشکی بتواند این کارها را بکند ولی چند دقیقه بعد، دست خالی و بدون ساک بر می گردد پای پله ها. چند نفری در رفت و آمدند، بالا رفتن از پله ها مشکوک خواهد بود. به ناچار با ساک و چمدان، دو طبقه به سمت پایین همراهشان می رویم و برایشان تعطیلات کریسمس خوبی آرزو می کنیم. وقتی می روند، دوباره راه آمده را بر می گردیم بالا؛ میترا از جلو و من از پشت سر. این بار میترا کشیک چمدان را می کشد. من با ساک سنگین تا طبقه هفتم گربه وار می خزم بالا. می روم ته راهرو دستگیره را می کشم بالا، می پیچانم به راست، لگدی به ... . در بی صدا باز می شود. ساک میترا گوشه ای ر تاریک روشن انبار مثل بچه سر راهی نشسته. ساک دوم را کنارش می گذارم. مسیر آخر را دوباره من داوطلب می شوم. چمدان سنگین است و میترا لاغر و کم بنیه.
خوابگاه کم و بیش خالی شده و صداها تا حد زیادی فرو کش کرده. تک و توک دخترهای شیر برنجی ساک و چمدان به دست در رفت و آمدند. محل تحویل کلید، ساختمان بغلی ست. برف تنبل و نرمی می بارد. شال و کلاه می کنیم و می رویم خدمت خانم لامباردی، مسئول دریافت کلید. زن سیاه پوست چاق و مهربانی که همیشه می خندد و ردیف مرتب دندان هایش از بین لبهای کلفت تیره اش زیادی سفید به نظر می رسد. دست هایمان عرق کرده و کلیدها به شان چسبیده. دو برگه، دو امضا، تمام. تا در خوابگاه باز است بر می گردیم تو. راه پله ها خلوت و ساکت شده. پژواک هر صدای کوچکی چندین بار تا آخرین طبقه می رود و بر می گردد و خوف در دل آدم می ریزد. آرام تا طبقه هفتم می رویم. میترا چهار زانو کنار ساک هایش می نشیند زمین. زانوهایش را تکیه گاه آرنج ها می کند و شقیقه هایش را دو دستی فشار می دهد. نمی دانم سر درد دارد یا کلافه است. روی جعبه ای چوبی می نشینم و سطلی دمر می کنم. با دست آرام می زنم رویش، میترا انگار منتظر بوده از جایش می پرد. کنارم می نشیند و سرش را جایی بین شال بافتنی و یقه پالتویم قایم می کند. موهایش بوی خنک برف و شیرینی شامپوی نارگیل می دهند.
انبار باید زیر صفر باشد. ها کنی، توی تاریکی دیده می شود. ساختمان ساکت شده. چند ساعت پیش کسی آمد. شمردیم، هجده در به فاصله های چند ثانیه از هم باز و بسته شد. در هر سمت راهرو، نه اتاق قرار دارد. هر بار صدای درها به ما نزدیک تر می شد. هجدهمین در که صدا کرد ، گروپ گروپ قلب خودم و میترا را هم زمان می شنیدم. دستگیره انبار تکان خورد؛ مردیم. باز نشد. بی حرکت، ساکت، خیره و دست در دست هم نشستیم تا قدم های سنگین و بی شتاب دور شد. در آسانسور که به هم خورد نفسمان را پس دادیم. رنگ میترا عین میت و دندانهایش کلید شده بود. خودم را ندیدم ولی دستهایم تکه یخ هایی بودند بی حس. از جیب ساک میترا دو تا گز لقمه ای در آوردم، پوست کندم و گوشه لپ او و خودم چپاندم. کمی جان گرفته ایم . شب های زمستانی این شهر بی رحم است و انبار سه در چهار سرد است و شلوغ و بی نور. ته انبار را می جورم. پروژکتور پایه دار خاک گرفته ای مثل یک سرباز وظیفه شناس گوشه ای خبردار ایستاده. بی صدا می آورمش تا نزدیک پریز و کلیدش را می زنم. انگار جرقه ای می افتد میان انبار. سوراخ سنبه هایش مثل روز روشن می شود. میترا چشم هایش را می بندد. بی صدا و تنها با بال بال زدن دست هایش می خواهد نشان بدهد که شاکی ست. نور چشمهایم را می زند. یک چشمم را نیمه باز می کنم و شال گردنم را می تپانم زیر در . به نور که عادت می کنم، دست هایم را جلوی لامپ پر نور می گیرم گرم گرم است. سقلمه ای به میترا می زنم که بیا این جا.
صبح از گردن درد بیدار می شوم. ساک میترا بالش خوبی نیست. میترا زودتر از من بیدار شده و روی سطل نشسته. هوای انبار تازه مطبوع شده. می خواهم بپرسم: « خوب خوابیدی؟» ولی جرأت نمی کنم. گوشم را به در می گذارم. میترا با صدای معمولی می گوید: « نترس. تا صبح بیدار بودم. فقط صدای خر و پف تو بود. »
خوب شد سوال نکردم. به جایش می پرسم: « چیزی خوردی؟» چپ چپ نگاهم می کند. حق دارد؛ساک خوراکی ها زیر سرم بوده. صبحانه کنسرو لوبیای ماسیده داریم و نفری یک نان سوخاری. خورده نخورده جمع می کنیم. باید خودمان را به دستشویی ته راهرو برسانیم. طبیعت انسان انبار و هتل پنج ستاره و خانه اختصاصی سرش نمی شود. پروژکتور را خاموش، لای در را باز و گوش تیز می کنیم. سکوت مطلق است. تنها صدا، ویز ویز لامپ مهتابی در حال موت وسط های راهرو است که با هر چشمکش تیک تیکی هم می کند. بیست و چهارم دسامبر است. روز قبل از کریسمس. بیشتر جاها تا ظهر بازند. خیلی جاها هم به کل تعطیل. نمی دانیم امروز کسی توی ساختمان خواهد بود یا نه. دست به عصا هستیم. اگر رنگ کارها برسند چی؟فردا را می دانیم تعطیل است و آدم را با چوب بزنی هم کریسمس سر کار نمی رود. همه زیر درخت های کاج ریسه کشیده جمع خواهند بود. امروز از صبح صدایی نبوده. میترا می گوید از دیشب . پاورچین می رویم تا دستشویی. کارهای ضروری را اول می کنیم، بعد هول هولکی دندان می شوییم و آبی به چشم ها می زنیم. در آینه کوچک کثیف، نیم نگاهی به خودمان می اندازیم. زیر چشم هایمان دو انگشت گود رفته. تمام روزمان در انبار به پچ پچ و چرت های کوتاه نوبتی می گذرد. صحبت ها حول یک محورند؛ دلمان برای خانه تنگ شده، خیلی زیاد.
صبح کریسمس من زودتر بیدار می شودم. دو شب روی زمین خوابیدن، کت و کولی برایم نگذاشته. بازو و آرنج چپم درد می کند. برای خوابیدن، یک لا پالتو، تشک بی خودی ست ولی پروژکتور، لحاف خوبی از آب در آمده. دلم نمی آید میترا را بیدار کنم. بعد از مدت ها آرام خوابیده. توی جای خودم می نشینم.
دلم یک کف دست سنگک داغ و پنیر لیقوان می خواهد، یک لیوان چای داغ، کیسه ای هم باشد شکایتی نیست. دو روز است چای نخورده ام. حمامی گرم با لیف و صابون و کفهای معطر را مجسم می کنم. پشت بندش هم چای. بعد از برف بازی و ایستادن زیر درخت های کاج و تکاندن شاخه های پر برف. کاش ناهار دیزی بود با ریحان و نعناع و پیاز. ترشی مخلوط هم می خواهم. بعدش هم چای! نمی دانم میترا خودش بیدار شده یا صدای قار و قور شکمم بیدارش کرده. زیتونی روشن چشم هایش از لا به لای مژه های مخملی اش نگاهم می کنند.
می گویم: « صبح به خیر زیبای خفته!»
می گوید: « کریسمس شون مبارک!»
هر دو بی اختیار نگاهی به در و دیوار و آت و آشغال های انبار می اندازیم و می خندیم. امروز هشت طبقه ساختمان در قرق ماست. می پرسم: « کلیدت کجاس؟ چایی و حموم لازمیم.»
با شنیدن کلمه چای و حمام، فوری صاف می نشیند. دستی به موهای تابدار آشفته اش که تا شانه هایش ریخته می کشد و زود سر پا می شود.
حمام داغ و چای از نعمت های جدیدمان است. از صبح هزار بار کلید ساز خیابان لوگان را دعا کرده ایم. اتاق قبر مانندی که همه سال غرش را می زنیم، بهشت مان شده. تمام روز برف باریده و صدای زنگ کلیساها می آید. بارها خواسته ایم برویم بیرون. دلمان هوای تازه می خواهد و خنکی چند دانه برف روی پوست دست و گونه و دماغ هایمان ولی جرأت نکرده ایم. عوضش تا توانسته ایم از هر دری حرف زده ایم. میترا زیر ابروهایش را از بی کاری برداشته و جوراب هایش را شسته. پنجره را چند باری برای هوای تازه باز و بسته کرده ایم. ولی زیاد نزدیک پنجره نمی رویم که « عسس مرا بگیر» می شود. تا شب نفری سه بار حمام رفته ایم. ده بار کتری برقی را جوش آورده ایم و با ولع بساط چای کیسه ای علم کرده ایم. ولی قوطی های کنسرو را طبق همان جیره از قبل تعیین شده باز می کنیم. یکی برای هر وعده، با سه نان سوخاری در روز. گزهای لقمه ای را بدون جیره بندی، دانه دانه با چای درطول روز خورده ایم؛ لذتش گوشت شده به تنمان و کیفی به دلمان . کیسه کوچکی پسته هم توی جیب ساک است. با این که جیره خاصی برایش تعیین نکردیم با مراعات درش را باز می کنیم و خیلی سریع می بندیم. اول شب است و تشک های ابری چرک را ملافه کرده ایم. نمی شود چراغ روشن کرد. بهترین کار همین استراحت است. نمی دانیم فردا چه می شود. دراز شده ایم توی تاریکی...
می گویم: « یادت باشه این روزا رو واسه بچه هات تعریف کنی.»
با این که میترا را توی تاریکی نمی بینم، نگاه چپ چپش را حس می کنم. نفس عمیقی می کشد و بیرون می دهد، شبیه یک آه کش دار. انگار جسمی سنگین روی سینه اش نشسته . بعد هم بی هوا می گوید : «شب به خیر»
صبح با صدای ساعتی که برای شش صبح کوک کرده ایم، بیدار می شویم. شب عقل مان را روی هم گذاشتیم و دیدیم روز بعد از کریسمس، آن هم توی برف و تاریکی، محال است کسی قبل از ساعت هشت بیاید. دو ساعت وقت داریم برای حمام و صبحانه و جمع و جور. هفت و نیم نشده ماشینی زیر پنجره می ایستد... و .. یکی دیگر. میترا کوتاه تر از من است. می فرستمش از پنجره سرک بکشد. با رنگی مثل گچ دیوار نگاهش را از پای پنجره به در اتاق می دوزد. می فهمم هوا پس است. میترا این جور مواقع یخ می زند. وقت هایی که باید بدود و تر وفرز باشد، خشکش می زند؛ عینهو درخت صاعقه خورده. مچ قلیانی اش را می چسبم و از پای پنجره می کشمش کنار. سوزنش گیر کرده: « اومدن ... اومدن... »
تا کارگرها با نردبان و وسایل کارشان به در ورودی طبقه هم کف برسند، ما کنج انبار طبقه هفتم هستیم و صدای به هم خوردن دندان هایمان به خوبی شنیده می شود. کمی بعد دری محکم به هم می خورد. صدایش همراه با کلمات غیر قابل تشخیص چند مرد از کانال کولر میریزد به انباری. تمام روز گوشمان به دریچه مشبک نزدیک سقف است و چشممان به دستگیره انبار. صداها ادامه دارد. گاهی خنده بلند یکی از کارگرهاست، گاهی صدای افتادن چیزی سنگین و دست آخر صدای کانال رادیویی ای که مجری اش زیادی سر حال است و تمام روز یکی بعد از دیگری آهنگ های شاد پخش می کند. صداها آن قدر نزدیک و بیخ گوشمان است که وحشت زده مان می کند و عادتمان نمی شود. پنج عصر صداها یک باره ساکت می شوند. محض اطمینان و محکم کاری یک ساعت در سکوت انبار خیره به هم می نشینیم. گاهی میترا سرش را مثل بچه ای مریض روی زانوهایم می گذارد و چشم هایش را می بندد. دختر یکی یکدانه خانواده اش است و سه سال از من کوچک تر. تا پایش برسد اینجا، دستش به سیاه و سفید نخورده. نه پختن بلد است و نه شستن ولی درسش عالی است و هوشش استثنایی. مادرش راضی به آمدنش نبوده. بالاخره با پافشاری میترا، لبریز از هزار دلهره راهش انداخته. از زیر قرآن ردش کرده، پشت سرش در کوچه آب ریخته و پشت پایش آش پخته. موهای نرم و پر کلاغی اش را نوازش می کنم. فقط یک تار سفید بینشان است. نگاه می کنم به دختری یک دانه، عزیز خانواده ای که گوشه انبار شهری غریب و برفی در دامنم خوابش برده. باید بیدارش کنم. وقت تشک های ابری و چای و حمام شده است.