خدمتکار

 

 معرفی کتاب :                              خدمتکار   (The Help)

 

 رمان بلند «خدمتکار» نوشته کاترین استاکت با ترجمه شبنم سعادت توسط انتشارات افراز به چاپ رسید.

به گزارش خبرنگار مهر، خدمتکار رمانی است که استاکت نویسنده آمریکایی در سال 2009 نوشته و داستان درباره خدمتکاران سیاه‌پوستی است که در خانه سفیدپوستان در شهر جکسون ایالت می سی سی پی در اوایل دهه 60 میلادی کار می‌کردند.

این کتاب نخستین رمان استاکت محسوب می‌شود که نگارشش برای نویسنده پنج سال به طول انجامید. 60 ناشر ابتدا از انتشار آن سر باز زدند اما بعد از چاپ آن مورد استقبال وسیعی قرار گرفت و بلافاصله به سه زبان و در 35 کشور منتشر شد.

ا ماه آگوست سال 2011 شمارگان آن از مرز 5 میلیون نسخه گذشت و به مدت 100 هفته در فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز قرار داشت.

این استقبال باعث شد که اقتباسی سینمایی از آن ساخته شود و فیلمی به همین نام در سال 2011 به روی پرده رفت که اقتباس فیلمنامه و کارگردانی آن را تیت تیلور دوست دوران کودکی‌های استاکت برعهده گرفت.

این فیلم در مدت کوتاهی 205 میلیون دلار فروش کرد و نیز توانست نامزد چهار جایزه آکادمی اسکار سال 2012 از جمله اسکار بهترین فیلم شود.

ساندی تایمز درباره این کتاب نوشته است: سوی دیگر روایت داستان برباد رفته و به همان اندازه جذاب و گیرا.

«خدمتکار» داستان زن جوان سفیدپوستی است که درباره زندگی چند خدمتکار سیاهپوست مطالبی می‌نویسد تا به نوعی مشکلات زندگی آنها را روایت کرده باشد.

این رمان 600 صفحه‌ای در شمارگان 1100 نسخه و قیمت 18500 تومان توسط افراز به چاپ رسیده است.

 

 

خواستن تو

 

نویسنده:حمیده

 خواستن تو

آنقدر خواستنت عجیب است که انگار
خدا هم برای اینکه عاشقت بمانم دعامیکند
تو چه کرده ای با من عزیز دل؟
که حتی وقت هایی که میخواهم دوستت هم نداشته باشم
باز دعا میکنم کاش دوستت داشته باشم...
آنقدر خواستنت عجیب است
که دوری ات عطر تنت را از یادم نبرده
و طعم لبخند هایت را
و ذوق مرا از شنیدن صدایت...
آنقدر خواستنت عجیب است
که جوانیم را نذر داشتنت کرده ام...
تو نمیترسی که من پیر باشم ، نه؟
من میدانم که اگر تو باشی باز جوان میشوم....
خواستنت عجیب است...
آنقدر عجیب که فاصله ها حریف نشدند تورا ازدلم برانند....
من
دوستت دارم...
خواستنت عجیب است
و من عجیـــــــب میخواهمت....
عجیــــــــــب....
 

درخت مشکلات

فرستنده:فهیمه سالاری

درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد ...

آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.

موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد وبعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت !

...
ادامه نوشته

سهم من از یک روز

نویسنده:نجمه فردین مهر

سهم من از یک روز

 

دیشب داشتم به تقویم نگاه می کردم و روزها رو ورق میزدم.به خودم گفتم اگر یه روز سهم من بود اونروز رو چی می نامیدم.هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید بی خیال از این طرح بی مزه شدم و رفتم خوابیدم.داشت خوابم می برد که یکدفعه پیامکی واسم اومد." سلام، فردا سالگرد صفورا ... است پس به یادش فردا در مزارش گرد هم می آییم تا به او بگوییم، هنوز هم یادش در خاطرمان زنده است." دستم لرزید. 7 سال از درگذشت عزیزترین دوستم گذشت. دوستی که آنقدر زود از کنارم رفت که فرصت گفتن خیلی از حرفها رو ازم گرفت. حرفهایی که باید زودتر از اینها بهش می گفتم ولی نگفتم و بعد از گذشت 7 سال هنوز هم نمی توانم خودم رو ببخشم.آخه چرا؟ چرا از گفتن حرفهایی ساده ای که نه زمانی می گرفت نه مکان خاصی رو می طلبید دریغ کردم.حتی بهش نگفتم چقدر دوستش دارم.چرا؟

 حالا چی تنها چیزی که برام مونده چند تا قطعه عکس و دلی پر از آه و حسرته.نمی دونم چند تا از شماها مشکلی مشابه منو داشتین،اما تنها چیزی که می دونم اینه که الان هم دیر نشده. خدای ناکرده منظورم این نیست که قراره فردا یکی از عزیزانمون را از دست بدیم ولی چرا همیشه باید کارهامون رو بذاریم واسه فردا. فردایی که ممکنه خیلی دیر باشه!آنقدر دیر که فقط حسرتش واسمون می مونه. من بااجازه ی همه ی شما امروز رو روز حرفهای ناگفته به عزیزانمون گذاشتم. حالا نوبت شماست. خواهش میکنم شما دیگه اشتباه منو تکرار نکنید.

نی قصه آن شمع چوگل بتوان گفت          نی حاصل دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آنست که نیست     یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

"مترجم"



قابل توجه دانشجویان عزیز

از این پس، فصلنامه علمی –فرهنگی "مترجم" ( که امسال بیستمین سال انتشارش را جشن گرفت) در کتابفروشی یزدا واقع در چهارراه فرهنگیان عرضه می شود.

 مدیر مسوول و سردبیر این نشریه  دکتر علی خزاعی فر، از اساتید  فرهیخته زبان انگلیسی دانشگاه فردوسی مشهد ،  می باشد که حاوی مطالب و مقالات بسیار مفیدی در باره ترجمه هست.

 مطالعه مستمر این نشریه را به همه علاقمندان ترجمه توصیه میکنم.

 






نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نازنین

راستش من هم کلاسهای پسرونه رو تدریس میکنم و هم دخترونه... پسرها خیلی شیطنت دارن ولی همیشه کلاسشون به یادم میمونه... دخترها هم همیشه با محبتهاشون توی ذهنم میمونن...

راستش تدریس کردن به اندازه مزیتهایی که داره معایبی هم داره... یکیش مشهور شدنشه... وقتی به حدود پونصد پسر و دختر درس داده باشی این احتمال وجود داره که هر جایی تورو ببینن و بدون توجه به زمان، مکان، موقعیت و افرادی که کنارت هستن، با صدای بلند و گفتنTeacher  بیان طرفت و دخترا بغلت کنن و پسرها بلند بلند باهات حرف بزنن.

وقتی بهش خوب فکر میکنم میبینم حتی این معایبش هم لذت بخشه... میدونین به چی فکر میکنم؟ به حدود ده سال دیگه،  روزی که شاگردام بزرگتر شدن و وقتی منو میبینن عکس العملشون چیه... ترجیح میدم با رغبت بیان طرفم و یادآوری کنن، نه اینکه یادآور خاطره بدی براشون باشم و از کنارم بی تفاوت بگذرن...

از ته دلم برای همه شاگردام آرزوی سلامت، شادی و موفقیت دارم... واقعا تدریس عالمی داره... از دستش ندین...

 

امتحان

نویسنده:حمیده

امتحان

یادمه جوونیام (!) که دانشجوی زبان نبودم و دانشجوی یه رشته ی دیگه بودم امتحانا معمولا حداقل 4 ساعت طول میکشید. بعضی وقتا که یه درس بی اندازه سخت بود یا من خیلی آمادگی واسه امتحانش نداشتم وسط امتحان عملا مغزم هنگ میکرد ! این طور وقتا میشستم با خودم فکر میکردم خدایا چند میشم این درسو؟اگه بیفتم با چند میفتم؟ نکنه مشروط شم؟ این درس ترم بعد هم ارائه میشه؟یا باید صبر کنم تا دو ترم دیگه؟ اوه اوه نکنه ترم اضافه بخورم؟وای اگه بیفتی میدونی چه قدر بد میشه.. و بعد شروع میکردم به حساب کردن معدل احتمالی اون ترمم! اونم وسط امتحان!

تقریبا یه یه ربع نیم ساعتی رو با این افکار میگذروندم!بعد که به خودم میومدم با خودم میگفتم هی دختر! هنوز امتحانت تموم نشده ها.میتونی توی یکی دو ساعت باقیمونده جلوی به وقوع پیوستن همه ی اون افکار آزار دهنده و اتفاقات بد رو بگیری ها! هنوز وقت هست. هنوز برگه دسته تو هست. هنوز استاد نمره ای نداده. پس خودت رو جمع کن! مغزت رو جمع کن و تا اونجایی که میتونی هرچیز رو که بلدی بنویس

خیلی وقتا همین نهیب زدن باعث میشد با همون خسنگی مغز و ذهنم و با وجود یاس و غمی که دلمو گرفته بود سوال ها رو جواب بدم و همون درسی که مطمئن بودم میفتم رو با نمره ی قابل قبولی پاس کنم.

خیلی وقتا با خودم فکر میکردم همین رو میشه توی زندگی هم به کار برد. اگه تا زمانی که میشه کاری بکنیم و نذاریم خستگی و نا امیدی قوتمون رو بگیره میتونیم از تجربه ی خیلی اتفاقاتی که دوسشون نداریم جلوگیری کنیم..

...فقط باید وقت رو بسنجیم . با وجود خستگی هامون باز ادامه بدیم و خودمون رو نبازیم. همین..

 

 

استرس شب امتحان یعنی چی؟

نویسنده :علیرضا عطار

 استرس شب امتحان یعنی چی؟

دوباره شروع شد ، فصل امتحانات رو میگم .

دوباره استرس مثل بختک افتاد رو زندگی دانشجوها .

ولی من یکی هیچ وقت معنی استرس رو نفهمیدم . یکی اصلا توضیح بده به آدم چه حالی دست میده که میگه استرس دارم؟ هان ؟ حداقل معنی استرس و ترس از امتحانات رو نفهمیدم ، نه اینکه درس خون باشم نه ، خیلی هم آدم بی خیالی نیستم ولی استرس امتحان واسم بی معنیه .

یادم میاد سال پنجم دبستان سر جلسه امتحان نهایی آخر سال مدیرمون اومد بالا سرمو به من گفت که مامانت زنگ زده و گفته که از تو بپرسیم حالت خوبه ؟ استرس نداری ؟ منم به مدیرمون گفتم استرس دیگه چیه ؟ یا مثلا یه بار تو دبیرستان میخواستن ازمون امتحان بگیرن ، از این کنکورهای آزمایشی رو میگم ، وسط امتحان دیگه داشت حوصلم سر میرفت ، به مراقبمون که یکی از معلم هام بود گفتم پس چرا آبمیوه و بیسکوئیتمون رو نمی یارن ؟ بعد خبر حتی به خونمون هم رسید که فلانی اصلا به فکر درسش نیست و همش حواسش به این طرف و اون طرفه و سر جلسه امتحان به جای اینکه استرس داشته باشه ، حواسش به اینه که کی پذیرایی میشه ؟ یا سر جلسه امتحان کنکور به دوستام که نگاه میکردم همشون رنگاشون مثل گچ سفید شده بود که کنکور دارن . واقعا که !!! بهر حال هرکی این استرس رو دید سلام منو بهش برسونه و بهش بگه برو بابا حنات واسه من رنگی نداره .

این یه مسئله ، مسئله بعدی اینه که ما اکثر دانشجوها نظر به اینکه علاقه وافری به تحصیل علم داریم ، همه علمو می خواهیم شب امتحان یاد بگیریم . درسهای طول ترمو میذاریم واسه شب امتحان نه این که تنبل باشیما اصلا ، فقط واسه اینکه در طول ترم سرمون خیلی شلوغه و مسائل مهم لشکری و کشوری و بین المللی لنگ بررسی های موشکافانه ما هست ، ولی بدی کار اینجاست که شب امتحان تمام وقایع و اتفاقات اطراف ما تحریک کننده و جذاب میشن . سریالهای آبکی تلویزیون فوق االعاده میشن ، تیتر روزنامه ها وسوسه انگیز میشن ، مثل همین الان واسه امتحانات نیمسال دوم من از مسئولین جهانی یه سوال دارم ، آخه آدمای خوب و دانا چرا هر چی مسابقه هست گذاشتین تو این خرداد و تیر ؟ از انتخابی والیبال المپیک گرفته تا انتخابی جام جهانی فوتبال و از همه مهمتر جام ملتهای اروپا . تازه بدبختی کار اونجاست که همشون هم پخش زنده هستن. به هر حال این امتحانات هم مثل قبلیا سپری می شن ، بعضیا پاس می شن بعضیا هم میفتن . مهم اینه که هممون تو بازی زندگی پاس بشیم و از چشم خدا نیفتیم .

حق یارتون      

 

 

قضاوت عجولانه

فرستنده:فهیمه سالاری

قضاوت عجولانه

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد و پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد...
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.
به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ ...
ادامه نوشته

کابوسهای شب امتحان

نویسنده :هاله

کابوسهای شب امتحان


دانشجوهای تنبل:
1)      خواب میبینه که استاد روبروش میشینه ونمی تونه تقلباشو در بیاره
2)      استاد مث ملک الموت ظاهر میشه و یه ضربدر قرمز میاد وسط برگش
3)      برگه های تقلبشو دم در میگیرن و عینهو نکیرومنکرموردمواخذه قرارش میدن
و اصلا اجازه ورود بهش نمیدن
4)      جای شاگردخرخون کلاسو عوض میکنن ونقشه هاشو نقش بر آب کردن و اونم مث
طفلی که دنبال مادرش میگرده پی یه شاگرد درس خونه ولی پیدا نمیشه
5)      تقلباشو که بعدازصدتا حقه وکلک در میاره میبینه کلا خط خطیه وداداشیش
وسطش با ما‍‍ژیک پرتره ی خودشو کشیده!!!


دانشجوهای درس خون:
1)      خواب میبینه هر چی میره نمیرسه سر جلسه امتحان وانگار این مسیر چندسال
نوری مسافتشه
2)      دیررسیده و پشت در داره گریه میکنه اونقداشک میریزه که وقتی بیدار
میشه بالشش خیسه
3)      2تا از سوالارو بلد نیس و هرچی فک میکنه یادش نمیاد بیدار که میشه یه
تبخال اساسی رو لبش در میاد
4)      یه دانشجوی تنبل ازش تقلب میخواد و مراقب اونو پرتش میکنه بیرون و
اونم هی لابه و التماس که من..من..،ولی اصلا مراقب گوشش به این حرفا
بدهکار نیس!!
5)      عینک ته استکانیش سر جلسه میشکنه وهرچی میخواد سوالارو بخونه نمیتونه!!
همه اینا رو چه خرخونه و چه تنبله وقتی بیدار میشن  آهی میکشن و میگن
آخیششش!! خواب بوددد

تو را می خواهم

نویسنده:حمیده

دوست دارم عکس هایت را بگذارم روبرویم
ببینم
ببویم
بخوانم
بسرایم...
من دلم خدا را میخواهد
که بیاید
تورا از میان عکس ها بیرون بکشد
بگذارد کنار من
بعد خودش هم بیاید کنارم بنشیند
سرم را بگذارم توی سینه اش
همه ی بدی هایم را گریه سر دهم
و خدا نوازشم کند
و بگوید دخترکــــــ ِ من
آرام...
همه بدی هایت تمام شد..حالا بخند
و تو بخندی
"و در گوشم بگویی "تو آنقدر خوبی که هیچ چیزی به چشمم زیبا نیست...
من
دلم
خدا را میخواهد
و تو را
و خودم را
و عشــــــــق
که بیاید و بودن ما سه را باهم بسراید.....
من
دلم تورا میخواهد

شبهای امتحان

نویسنده:هاله

شبهای امتحان

آه ... ای خدا ! چی میشد ؟ من هم ماکس کلاس میشدم؟

آه ...خدایا ! چی میشد ؟ اگه این دو واحد لعنتی پاس میشد؟

آه ... خدای من ! چی می شد اگه این امتحانات تموم می شد؟

آه ...

بس کنید ای افکار افسارگسیخته دانشجوهای بینوا ! کافیه ! مگه اینجا بیمارستانه که اینقدر آه ... ازدست شما !!

نزدیک امتحانات است ! دیگراز شب گردی های دوستانه و کافی شاپ و ذرت مکزیکی و چه میدونم قلیون و منقل و کباب خبری نیست!

آه که چقد تعطیلی های فرجه نمی چسبه . داداشی کوچولوت تعطیل شده ، بابات  که معلمه تعطیل شده همه میزنن بیرون صفاسیتی ،تو هم غلت بزن توی جزوه  هایی که از هم شاگردی هات کپی گرفتی!

ای خدا حالا چه جوری این درسو پاس کنم؟ در این لحظه موهاتو گرفتی تو مشتت و  چانه مبارک را تق و تق به زانوت می کوبی که ناگهان فکری به ذهن آشفتت  خطور میکنه ومانند مرحوم مغفور ارشمیدس میپری هوا که "یافتم " این لامصب را... !

تقلب ! تقلب!

ومشغول نوشتن میشی! به هر طریقی شده بایداینهارو بازکنم سرامتحان!

خلاصه مث قصه های النگ و دولنگ یا پت ومت مشهور از صب تا شب داری تقلب  مینویسی و طومار تهیه میکنی ومیگی خدایا قربون بزرگیت بشم چه جوری این همه  آت و آشغال تو مغزآدما جا میشه؟بهرحال تقلبا رو نوشته و احیانا کپی هم گرفته به دوستان خود نیز می دهی.

امتحان تموم شد ای بابا چرا ناراحتی؟هیچی همه سوالا جوابش توی دستم  بودااا!!! ولی استاد صندلیشو برداشت اومد نشست درست روبروی من فلک زده،نتونستم بازشون کنم، ای داد بی داد...آه...ای خدا!! واینجاست که باز یاد خدا میفتی ! همش هر وقت گیری یاد خدا کن باشه؟؟! چقد رو داری ای بنده  خدا ! دیگه تقلب به سرت نزنه هااا! تازه شانس آوردی که ندید تقلب هاتو.

اینقدکه وقت گذاشتی تقلب نوشتی اگه خونده بودی لااقل پاس که میشدی...

 

من وامتحان

نویسنده:آرزو شمس

 من وامتحان

همیشه چند روز قبل از امتحانا شخصیتم عوض میشه.حس میکنم یکی دیگه میشم.هرکی غیر از اونی که چند روز قبل بودم.هر کتابی رو کتابای درسیم می بینم و همه رو شکل استادام و هر آدم بداخلاقی رو شبیه استادی که نمرمو نداده و یا نمیخواد بده! حس خیلی بدیه.خیلی شبا کابوس می بینم که سر جلسه امتحان دیر رسیدم و ترم قبل از بس این خوابو دیدم بالاخره سر یکیشون دیر رسیدم ولی باز هم به خیر گذشت هم امتحان و هم ترم قبل! نمیدونم این ترم میخواد چی بشه.هر چی بشه،بشه.چون تصمیم گرفتم دیگه به هیچی فکر نکنم نه به درسا و نه به استادایی که نمیخوان نمرمو بدن.میخوام فقط به حال فکر کنم و به همون صفحه از کتابی که تو دستمه و دارم میخونمش.پس: من ، اینجا ، حال.

آمادگی برای امتحان

نویسنده:نجمه فردین مهر

آمادگی برای امتحان

تا حالا فکر کردین سخترین امتحان زندگیتون چی بوده؟ کنکور،امتحانات ترم، امتحان گواهینامه رانندگی... به نظر من امتحان،امتحانه!فرقی نمی کنه،هر کدوم سختی خودشو داره. تو همه ی امتحانات ترس و اضطراب از رد شدن وجود داره.بی خوابی و استرس از چند روز قبل از امتحان سراغت میاد و واسه بعضی ها تا اعلام نتایج همچنان ادامه داره. همه دوست دارن قبول بشن حتی اونایی که اصلا واسه ی قبولی تلاشی نکردن. اما خداییش کاش به اندازه ی علایق و آرزوهامون تلاش میکردیم و توقع 20 نداشتیم وقتی به اندازه ی 15 هم زحمتی به خودمون ندادیم.

بعد از اون اعتماد به نفسمون رو از دست ندیم. تجربه اینو به من ثابت کرده که اگر به اندازه ی تمام فرصتی که دارم برای رسیدن به هدفم تلاش کنم ولی به خودم،به معلوماتم و به داشته هام ایمانی نداشته باشم بازنده ام،بازنده !!!

داشتن  یه برنامه ریزی منظم و دقیق  و کمک گرفتن از یک فرد با تجربه در این زمینه کمک خوبی برای رسیدن به یک نمره ی مطلوب است. واسه رشته ای مثل رشته ی ما(زبان) استفاده از زمان های  پرت و زمانهای یی که خواه ناخواه از بین می روند،مثل: نشستن تو مطب دکتر، تو اتوبوس،ایستادن تو صف بانک، نان، شیر،اتوبوس ...( خوبی اش اینه تو کشور ما صف زیاده) هممهی اینا بهترین گزینه برای حفظ کردن کلمات و نکات ریز گرامری است.

خوب این نظر من بود. پیشنهاد شما واسه آمادگی در امتحان چیه؟

مانع

فرستنده :مهدیه باغبان خرمی

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد....

ادامه نوشته

پدر(6)

فرستنده:مهدیه باغبان خرمی

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .


به سلامتی هرچی پدره . . .

خداحافظي به سبك ماركز

فرستنده:علیرضا عطار

 

خداحافظي به سبك ماركز

"گابریل گارسیا مارکز" به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.

به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم.

ادامه نوشته

زندگی با ارزش

فرستنده:فهیمه سالاری

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد...
اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد !
...

ادامه نوشته

پدر(5)

فرستنده:نسیم

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز
نشنیدم ...!!! به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی
ها پدری کرد. به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و
کوچک تر میشود…
ولی پدر …
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم …

پدر(4)

نویسنده:نجمه فردین مهر

نهالی بیش نبودم که متوجه حضور سرو بلندی کنار خود شدم.به هنگام فصل بهار با حرکت دادن برگهایش باد خنکی بر صورتم می زد،عاشق این نسیم بودم. در تابستان شاخه های بلند و پهنش مانع از تابش آفتاب سوزان بر بدن نحیفم می شد.در زمستان سنگینی برف را بر روی شاخه هایش تحمل می کرد تا مبادا ریزش آن شاخه های نازکم را بشکند و در پاییز استوار در کنارم ایستاده بود تا باد شدید ساقه های شکننده ام را خم نکند.هر چه بزرگ و بزرگ تر می شدم او ضعیف و نحیفتر می شد.چند سالی است که هم قد و قواره ی او شدم،اما باز او در کنار من ایستاده است.دیگر باد پاییزی مرا از پای در نمی آورد ولی باز او با تمام قوا از شدت باد می کاهد تا مبادا بر من آسیبی بزند.از حضور او خسته شده بودم،انگار نمی خواست من عرض اندامی کنم و روی پای خود بایستم. شاخه هایم را تا آنجا که توانستم گستراندم تا جایی که بر شاخه های نحیفش فشار آوردم تا به او نشان دهم که از او قوی تر و بزرگتر م. زمستان گذشته برف سنگینی آمده بود.شاخه های جوانم تحمل سنگینی چنین برفی را نداشتند.در وجودم احساس لرزشی کردم.نکند ساقه هایم بشکند!هنوز در این وهم و خیال به سر می بردم که احساس سبکی کردم.

چه می دیدم...

سرو قامت خمیده اش را به زیر شاخه هایم گرفته بود تا تکیه گاهی بر بدن جوانم باشد.به غره گی خودم شرم کردم.من با اینکه بزرگ شدم اما هنوز هیچم،اما سرو همچنان سرو است.

پدرم، سرو زندگیم، روزت مبارک

پدر(3)

نویسنده:آرزو شمس

لحظه ای بایست.باز وقتش رسیده است.روزی که دوباره میتوانم با تمام وجود ببینمت،احساست کنم.نمیدانم چرا؟ ولی روزهای دیگر همان آدم معمولی ای هستی که باید باشی ولی امروز نه.امروز خاص شده ای. امروز را باید خودت باشی.لحظه ای بایست.مثل روزهای دیگر آنقدر عجول نباش.دیر نمی شود. امروز را لااقل برای خودت باش.میدانی چند وقت است فقط بویت را احساس می کنم.پدر، لحظه ای بایست.میخواهم امروز را واقعا پدر باشی. و امروز بایست می خواهم امروز را فقط برای پدر باشی.

مدرس

 

مطالب آموزشی برای استفاده مدرسان زبان انگلیسی

دانلود(فایل فشرده شده)

 

Those Were The Days

 

 Song: Those Were The Days

Singer:Mary Hopkins

Download Audio


Once upon a time, there was a tavern
Where we used to raise a glass or two.
Remember how we laughed away the hours,
Think of all the great things we would do?...

ادامه نوشته

پدر)2(

فرستنده:اعظم نصیریان

 

یاد آمدم که در دل شبها هزار بار            دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او        کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

 

 چون محو شد خیال پدر از نظر مرا 

اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

 

 

پدر

فرستنده:فهیمه سالاری

پدر جان قسم بجان عزیز ات که هیج گاه
یاد شکوه مند تو از دل نمی رود
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
نقش تو هم دمی ز مقابل نمی رود . . .
روزت مبارک

آموزش حروف الفبا

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

آموزش حروف الفبا

تو اولین سال تدریسم واسه آموزش حروف الفبا، تصمیم گرفتم به روش قدیم هر روز یکی دو تا از حروف رو روی تخته سیاه بنویسم و از بچه ها بخوام چند بار از اونا رونویسی کنند تا خوب یاد بگیرند. چند جلسه این کار رو کردم ولی نتیجه ای زیاد خوبی نگرفتم. سعی کردم چند تا از حروف بعدی را با شعر به بچه ها یاد بدم ولی خوب، تنها برای یاد آوری حروف موثر بود اما هنوز تو نوشتن یه پاشون می لنگید. یک روز همینطور که داشتم تو کلاس قدم می زدم و بچه ها داشتن رونویسی میکردند، مینا رو دیدم که با حروف الفبا اشکال خاصی رو نقاشی میکنه. مینا 5 سال بیشتر نداشت ولی خیل خوب نقاشی می کشید.او اصلا متوجه حضور من نشد. آرام بالای سرش ایستادم و خوب به تصاویری که میکشید نگاه کردم. اونا اشکال جالبی بودن. اونروز بعد از کلاس به یه لوازم التحریری رفتم و یک کتاب راهنمای نقاشی گرفتم و وقتی رسیدم خونه فوری یه دفتری برداشتم و هر کدوم از حروف الفبا را بزرگ روی یک صفحه نوشتم و از هر کدوم، یه تصویر مشابه از کتاب نقاشی پیدا کردم. باور کردنی نبود، اما اونا فوق العاده جالب شده بودند. الان مدتهاست که دارم به این شیوه به بچه ها حروف الفبا رو یاد میدم و بهترین نتیجه رو گرفتم.

کارشناسی ارشد

نویسنده:نجمه فردین مهر

کارشناسی ارشد

انگار همین دیروز بود که داشتیم واسه بچه هایی که امتحان کارشناسی ارشد داشتن سفارش می کردیم که روحیه ی خودشون رو حفظ کنن و مطمئن باشن به خاطر تلاششون نتیجه ی مطلوبی میگیرن و الان بعد از 5 ماه نتیجه ها اعلام شد. تا اونجا که من از بچه های زبان خبر دارم، شاهکار کردن. امسال چند تا قبولی البته با رتبه های عالی داشتیم. واقعا بهتون تبریک میگم که با وجود سختی راه، امکانات کم دانشگاه، نبود کلاس های کافی، باز هم شاهد رتبه های عالی و حتی 2 رقمی ازتون بودیم و به خودم می بالم که دوستان و هم رشته ای های موفقی مثل شماها دارم که باعث افتخار شهر و دانشگاهمون هستید.

نشریه "مترجم

 

معرفی نشریه:

نشریه "مترجم" ۲۰ ساله شد.

مجله «مترجم» با انتشار ویژه‌نامه‌ای درباره زنده‌یاد کریم امامی وارد بیست و یکمین سال فعالیت خود شد.

به گزارش خبرنگار مهر، اولین شماره مجله «مترجم» بهار 1370 منتشر شد و شماره 54 آن (ویژه زمستان 90) به تازگی به روی دکه آمده است.

این فصلنامه عمدتاً به مباحث نظری و عملی حوزه ترجمه می‌پردازد که در عمل به کار یک مترجم می‌آید. مرحوم کریم امامی، عبدالله کوثری، مجدالدین کیوانی، حسن لاهوتی و علی صلح‌جو از همکاران همیشگی این نشریه بوده‌اند.

 

ادامه نوشته

افسوس های تکراری

فرستنده:فرزانه محمدی


افسوس های تکراری


 
پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند
 
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند....
 
او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
 
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
 گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

مؤسسه خیریه

فرستنده :فهیمه سالاری

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است ، پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند...

ادامه نوشته