نویسنده : حمیده
نوشته ای درباره رمان "قیدار"
با اشتیاق بی حد کتاب قیدار را میخرم. شک ندارم بی نظیر است! میدانم که میخواهم با ولع تمام بخوانمش.. بخوانم و لحظه به لحظه را با لذتی زاید الوصف بگذرانم.. بگذرانم و در آن لحظه ها با قیدار ِ قیدار زندگی کنم.. همانطور که با علی و مهتاب ِ من ِاو زندگی کردم. همانطور که با ارمیای ارمیا و آرمیتای بیوتن..
صفحه اول را که نگاه میکنم اولین خط را که میخوانم مطمئن میشوم اشتباه نکرده ام؛: " و این نقشی است از قیدار، عمل بنده ی کمترین رضای امیرخانی"...
میدانم که لابلای خط هایش دنبال عشق نباید بگردم! عشق پیداست از لابلای جمله هایش.گشتن نمیخواهد! حالا این عشق عشق علی به مهتاب میخواهد باشد یا عشق ارمیا به خدا.. مهر ارمیا به مصطفی باشد یا مهر آن دختر به خلبان ِ "ازبه".. عشق جز لاینفک نوشته های امیرخانی است... عشق هایی که عشقند، روح دارند،حس دارند؛ بوی عشق میدهند نه نام عشق...
اولین جمله ی کتابش را که میخوانم کیف میکنم از این شم ِ امیر خانی شناسی ام! "به ارواح خاک آقام میخواهم ت...."
میدانم که توی کتاب امیر خانی نباید فقط دنبال یک روند عادی داستانگونه باشم..میدانم که لابلای نوشته هایش باید دنبال موعظه ای؛ حرف دل ثابت شده ای، مرام لوطی وار و اینجور چیزها باشم.. همان اول هاست که برمیخورم به این چند خط:
"زیاده تو زنده گی خطا کرده ام ، خیلی بیشتر از تو ، برای همین با آدم خطا کار راحت ترم. آدمی که یک بار خطا کره باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده....از آدم بی خطا میترسم، از آدم دو خطا دوری میکنم اما پای آدم تک خطا می ایستم..."
اینجا میفهمم که امیرخانی فقط شعار نداده توی کتابش. با "حق حق" گفتنش که اتفاق، امضای همیشگی اش هم هست، حتی بکگروند سایت رسمی اش .میفهمم که حرف هایش عمیق است، باد نیست هوا نیست، باد ِ هوا نیست....
امیرخانی توی قیدار، در لفافه ی خاطر خواهی قیدار به شهلا ، شهلا جان، از مرام یک لوطی حرف میزند. لوطی که نصف حمل و نقل تهران دهه 50 روی یک انگشتش میچرخد و زمانی که بابابزرگ من الاغ قهوه ای نمره یک ده را داشته او با مرسدس کروک ماه عسل میرفته! اما این همه دبدبه و کبکبه و احترام نصف جماعت تهران به او باعث نشده یادش رود "ارباب" فقط یکی است توی دنیا، حتی خود پلیموث دارش هم ارباب نیست....
قیدار خوب تذکر میدهد که مهم حرف روی زبان ما نیست. مهم دل توست و مرام تو و حق گفتنت! این را آنجایی میفهمم که قیدار همه ی ماشین هایش را بیمه ی "جون" میکند ، با همه ی قلبش ارادت میورزد به صحابی پیامبر و عمیق میداند که آدم خوب ارادت دارد و حتی دخیل بستن.. این یعنی قیدار با همه ی روحش به "جون" ارادت دارد اما گاهی آدم ها به لفظ میگویند که حتی به پیامبر خاتمش ارادت دارند و مدام ذکرش را به لب دارند اما به دل ارادت ندارند!...
یک جای کتاب که رسیدم الحق که لذتی بردم از این مرام عمیق امیرخانی! این عمیق یعنی مرامش دلی است، دلی توفیر دارد با سر دلی!! آنجا که مینویسد:
"پارکابی سر سفره میزند زیر آواز: شرف مرد به جود است و کرامت به سجود، هرکه را این دو نباشد عدمش به ز وجود! قیدار میخندد و زیر لب میگوید : تکلیف بود و نبود دست ما نیست... کار خدا دخلی به سعدی شیرازی ندارد!"
توی تمام قیدار مریدانی میبینی که مرادشان قیدار است و مراد قیدار ارباب. قیداری که زیر سایه ی مهر شهلا، شهلا جان، که غریب میخواهدش بندگی بالاسری را میکند و خدمت ارباب را.. خدمتش توفیر دارد با باقی خدمت ها. خدمتش آن است که به آدم ها برچسب نمیزند و میداند این کار فقط کار بالاسری است، خدمتش ان است که پیره زن جور کن را وعده ی کمک میدهد که زنک مجبور نباشد برای گذران زندگی از آن کار ها بکند. خدمتش آن است که برای آن که معتاد ها ترک کنند میرود 4 روز توی سرمای تهران میخوابد بلکه خجالت بکشند و ترک کنند...
قیدار ثابت میکند که ادامه ی سلسله ی ابراهیم حنیف است و اسماعیل ذبیح و قیدار نبی...نه با نامش که با مرامش ...
خواندن این کتاب آنقدر مزه داده که توصیه تان کنم به خواندنش . مخصوصا آنکه ان وسط مسط ها پای علی فتاح ِ من ِ او را هم وسط می آورد و کیف میکنی از یاد آوری ِ قصه ی من ِ او... هرچند این کتاب به حلاوت من ِ او نیست و هرچند که امیرخانی ته ِ داستان را سریع تر از آن جه که باید جمع کرده اما به نظرم بیراه نیست که بگویم دعوتتان میکنم به بلعیدن لغت به لغت این کتاب... که مرام دارد و عشق دارد و ارادت دارد و حرف دل دارد و حرف از "حق " دارد....
این کتاب الحق که بلعیدن دارد
نوش جان!...