عید فطر

نویسنده:هاله

 عید فطر

عید فطر.. عید پایان یافتن رمضان نیست.. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرهاوافطارهایش.. با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم.. اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم.. عید فطر عید ما نیست.

 

Teacher Training Videos(1)

Teacher Training Videos(1)

از آنجا که تعدادی از شما دانشجویان در حین تحصیل، در موسسات زبان انگلیسی نیز مشغول به تدریس هستید، دسترسی به  ویدئوهای آموزشی تربیت مدرس زبان انگلیسی می تواند برای شما بسیار مفید باشد.از این به بعد، در بخش ویدئوهای تربیت مدرس زبان انگلیسی، شما با نمونه های عملی تدریس مهارتهای زبان آشنا می شوید.در این زمینه مشتاق دریافت پیشنهادهای شما هستم.

Video 1

چه باید کرد؟

نویسنده:نیما

 

چه باید کرد؟

 

هر روز که از خواب بلند میشیم با چه باید کرد های زیادی روبرو میشیم:

چی باید بخوریم؟ چی باید بپوشیم؟ چیکار باید بکنیم؟ و ...

 به قول شاندل (دکتر شریعتی) هر انسان یک چه باید کرد است. حالا تو این همه  کار ما یه منطق داریم و یه احساس که باید با این دو تصمیم بگیریم، چه جدال    دراماتیکی خواهد شد!

 از دنیا و جامعه بزرگ خودمون میگذریم و میریم تو یه چهار دیواری   پر از قانون و هرج ومرج یک کلاس، کلاس درس. در کلاس درس چه باید کرد؟

 یه استاد و چندین دانشجو، یه درس و چندین نکته ، یه دل و چندین انتخاب ، توی این  همه هیاهو ، دل به دریا میزنیم و انتخاب میکنیم و عاشق میشیم ، منطق دل شد و  احساس پیروز ، با منطق گم شده چه باید کرد؟

 کلاس بهانه ، درس عاشقی ، استاد ابزار و هرج و مرج فرصت و باز قانون،  دست وپا گیر ، با قانون چه باید کرد؟

 یه گوشی و چندین دکمه و هزار حرف! چندین سوال و چندین جواب ، چندین  بی جوابی و چندین گذشت ، با سوال بی جواب چه باید کرد؟

 میخندیم گریه میکنیم ، قرار میذاریم قول میدیم ، میگردیم ، دل میدیم قلوه میگیریم  میخوابیم، بیدار میمانیم و بعد ازهم بی خبر میشیم ، با این همه خاطره چه باید کرد؟

 حال یه کیبورد و چندین کلید یه دل خسته و هزار حرف ناگفته ، با دل شکسته  چه باید کرد؟

 حالا احساس ضعیف و منطق عاجز ، شب بی خوابی و روز بیماری ، مرهم یار زخم   و زخمم یاد او ، با عشقی که نمیمیره چه باید کرد؟

 در آخر، واقعا با این همه چه باید کرد چه باید کرد؟؟؟

 

عاشقانه

فرستنده:شادی

شاعر: هادی خورشاهیان

 

کسی به فکر من و دردهای مبهم نیست

هزار زخم در این سینه هست و مرهم نیست

بدون شرم به آیینه پشت خواهم کرد

که چشم آینه ـ حتّی ـ به عشق محرم نیست

ببین به خاطر چشمان تو رها شده ام

به برزخی که برایم کم از جهنّم نیست

ولی گلایه ندارم از این که برزخی ام

که گفته است که در برزخ آب زمزم نیست

همیشه آدم و اندیشه، دیدن حواست

نه اینکه حوا در انتظار آدم نیست

بدون بودن تو طرح باغ پوسیده است

پشت پنجره گلدان غرق گل هم نیست

بمان کنار دلم فرصت زمستان را

که با وجود حضور تو هیچ سردم نیست

نگاه کن به من و خواهش زلال و

سپس به دفتری که در آن عاشقانه ها کم نیست

همیشه شعر مرا عاشقانه زمزمه کن

که عاشقانه تر از شعر من  در عالم نیست

به قدر وسع خودم عشق در دلم دارم

مرا ببخش اگر نان و گل فراهم نیست

 

 

 

The Glass Castle

معرفی کتاب :

کتابی که  ۲۸۰ هفته جزو پرفروشهای نیو یورک تایمز بوده است.

The Glass Castle

Jeannette Walls

The Glass Castle is a 2005 memoir by Jeannette Walls. The book is an autobiographical memoir that recounts Walls' and her siblings' unconventional, poverty-stricken upbringing at the hands of their deeply dysfunctional parents.

The memoir returned to The New York Times Best Seller list totalling 261 weeks on the list and is now under development as a film by Paramount. By late 2007, The Glass Castle had sold over 2.5 million copies, had been translated into 22 languages, and received the Christopher Award, the American Library Association's Alex Award (2006) and the Books for Better Living Award.

Jeannette Walls is the author and the voice of The Glass Castle. Walls wrote the memoir through her own eyes; beginning with her unconventional childhood and leading up to her successful adult life. Walls reflects on the struggles faced by herself and her siblings due to their parents unrealistic ways of living. Walls described herself as too tall and unattractive, and explains that this made it difficult for her to fit in and adjust to the excessive moving she did as a child. The narrative delves into the complex relationship she had with her parents. As a child, Walls' parents chose an alternative lifestyle which they saw as beneficial, but which in reality subjected their children to abuse, neglect and extreme poverty.

Walls writes of how as a young adult she pulled herself out of the unhealthy lifestyle of her parents, and managed to make something of herself. Her mother Rose Mary Walls always pushed the importance of reading and writing on to her children, who, as a result, were always at the top of their class. For this reason, when Walls moved to New York City, she had no trouble getting into college. Walls worked as a journalist through college and later becomes an author. Walls later began contributing to MSNBC where she worked as a gossip columnist.

نویسنده کتاب در مورد آثارش صحبت می کند

Click Here

منبع: ویکی پدیا

 

عاشق باش و زندگی کن...

نویسنده:هاله

 

 

عاشق باش و زندگی کن...

 

همین دیروز بود,حیاط کوچک مدرسه,دیوارهای آجری دبستان...روپوش های یکدست و زیبا,صندلی  های چوبی,پنجره کلاس که نوید گذر روزگار رو میداد...همکلاسی ها,رفقای دیروزی که  امروز دیگه هیچ خبری ازشون نداریم. کاش میتونستیم زمان رو به عقب برگردونیم وسری به گذشته ها بزنیم.

 

زمان همچنان به جلو پیش میره و هیچ رحمی هم به ما نمیکنه. انگار انسان قراردادی با زمان بسته که با اون همراه باشه,قردادی یکطرفه ,سفری با یک مقصد مشخص,اونم بدون بازگشت به گذشته. اما گذشته خاطره شیرینیه و باور کنید اگرم روزی میتونستیم به کودکی برگردیم,دوباره تمامی اشتباهاتی رو که در گذشته انجام داده ایم,مرتکب میشدیم ولی کمی زودتر!امروز هم سعی میکنیم تا اشتباهات دیروزمون رو تکرار نکنیم زیرا هنوز کلی اشتباه تازه باقی مونده که به انجام نرسیده!

  ما نمیتونیم با زمان بجنگیم,چون زندگی رو باید از عرض طی کرد و طول آن مهم نیست ونمیتوان قدم در راهی گذاشت که قبل از ما دیگری اونو طی کرده. بنابراین زمان رو غنیمت شمار,غذایی رو که دوس داری بخور,کارایی رو که دوس داری بکن و ...

 برا اونایی که در انتظارند زمان آروم میگذره,طولانیه برا کسی که بی هدفه و کوتاه برا اونکه لحظه ها رو جشن میگیره ولی برا اونایی که عاشق اند زمان ابدیه!!!

 پس از هر لحظه ات بهره ببر, زندگی کن و شکرگزار این موهبت باش که در کنار اونایی هستی که دوسشون داری و دوست دارن,درسته که زمانی متوجه ارزش های زندگی میشی که به عقب نگاه میکنی ولی وقتی به باور زندگی میرسی که به فردا بیندیشی ...پس از امروز تا فردا عاشق باش و برا هدفت زندگی کن.

 انسانی آروم آروم میمیره که بی هدفه,مأیوس به زندگی,برده عادت,بی ایمان و بی مقصد,آهسته آهسته میمیری وقتی که هر روز راه دیروزت رو طی میکنی و دگرگونی رو در زندگیت به وجود نمیاری,آنگاه میمیری که احساس رابه خود راه نمیدی ودر تلاطم عشق غوطه ور نمیشی.

 ای کاش میتونستیم از هرکسی که از دیروز تا به امروز برا لحظه ای لبخند رو به روی لبامون اورده و عشق ورزیدن رو بهمون آموخته سپاسگزاری کنیم .

 برای رسیدن به فردا عجله نکن چرا که امروز رو از دست خواهی داد. لذت با او بودن را,لذت آسمانی آبی دیدن را,لذت آنکه میخواهی فرداهای زیبا رو در آغوش بگیری,لذت سفید شدن موهات!,لذت گذر عمر و لذت شنیدن آهنگ زندگی.سعی کن تا تو زمان رو به بازی بگیری نه زمان تورو .

 

beautiful life

فرستنده:نسیم

Not In Vain

فرستنده:شقایق

Not In Vain

By Emily Dickinson

 

 

If I can stop one heart from breaking,
I shall not live in vain:
If I can ease one life the aching,
Or cool one pain,
Or help one fainting robin
Unto his nest again,
I shall not live in vain.

Note:

Emily Dickinson (1830–1886) is an American poet. Though virtually unknown in her lifetime, Dickinson has come to be regarded, along with Walt Whitman, as one of the two quintessential American poets of the 19th century.

 

آشفتگی

فرستنده:شهره

باز هم سکوت

 نویسنده: علیرضا عطار

باز هم سکوت

 

 

باز هم کلافه ام

                    می خواهم درونم را فریاد کنم                  ولی نمیشود.

چندیست که دلخوشی ندارم ، یا بهتر بگویم دل خوشی ندارم.

هر روز میشکنم ، در خود میشکنم

            به مانند ویرانه ای که در گذر امروز و فرداها ویرانه تر میگردد.

                آه نمی دانم                                            آه ای دریغ و درد

چه باید کنم ؟    چه باید می کردم؟

چه باید بگویم ؟          نمیدانم این دنیاست یا خداست که اینقدر ناسازگاری میکند؟

چرا با آنکه برایش جان میدهی ، چو پروانه بی تابش هستی ، تو را نمی بیند ،

                                                     درست مثل خدا که این روزها فکر میکنم مرا نمی بیند.

              خدایا این چه رسمی ست؟                 خدایا این چه رسمی ست؟  

هر روز می شکنم

           لعنت به عشق ، لعنت به دوست داشتن ،

                                     لعنت به من ، لعنت به مایی که هیچ وقت رخ نخواهد داد.

دلم گرفته ، بدجور گرفته                     دلم گرفته برای آنکه باید باشد و نیست،

                                                           برای آنکه هست ولی آنگونه که باید باشد، نیست.

چیری به پایان نمانده است .           دو راه بیشتر ندارم :

                                                                     یا می برم یا برنده خواهم شد.

ولی تا آن زمان سکوت خواهم کرد ، سکوت خواهم کرد

                                                   آری سکوت خواهم کرد .

                                                                                      فقط قلبم درد میکند ، همین.

 

من خوشبختم...

نویسنده : عاطفه
 
 
من خوشبختم...
 
 
 
 
چشمهایم را میبندم... برای لحظه ای در تمامی رویاهایم غرق میشوم... صداها، رایحه ها، صورتها... همه و همه روح لطیفم را می نوازد... ناگاه با برخورد شاخه ای خشکیده بر روی گونه ام... پلکهایم را میگشایم... خودم را درون قایقی میبینم که بر روی رودخانه ای بی نهایت آبی جریان دارد...
.
.
.
و آنجا با دیدن بوسه اقاقیا بر روی آب... گونه هایم را با اشکهای جاری شده ام میشویم... و شوری آن را با شیرینی جوانی بدل میکنم... قلبم را با ترنم سیال آب همنوا میکنم... و تا دوردستها نفس میکشم...
.
.
.
با عطسه سکوت، سنگینی لحاف حجاب را کنار میزنم و بی پروا هماغوش آب خواهم گشت... گیسوان انبوهم را به شانه آب خواهم سپرد و برگ گل نیلوفر آبی را با ولع خواهم بوئید... و در آن حال تمامی غمها را به مسخره خواهم گرفت و با ذره ذره وجودم خواهم گفت : "من خوشبختم"
 

گام به گام با ترجمه(۴)

گام به گام با ترجمه(۴)

نجمه فردین مهر

۱- Gop pins hopes on Frist to heal party wound

حزب جمهوري خواه به فريست براي التيام به  زخمهاي حزب اميد دارد.

نکته:

Gop: the Grand Old Party another name for the Republican Party in US politics.

حزب جمهوري خواه

2- فعل ساده ی do  میتونه به معنی گذروندن یه دوره ی زمانی خاص تو جایی باشه.(Informal)

مثال:

I did three years in the air force.

من سه سال رو تو نیروی هوایی گذروندم یا به عبارتی من سه سال تو نیروی هوایی خدمت کردم.

نکته: این مورد رو با do time اشتباه نگیرین،   do timeیعنی اب خنک خوردن تو زندون !

3- THROUGH A GLASS DARKLY فیلمی در مورد دختر روان پریشی به اسم کارین است که به تازگی از آسایشگاه روانی مرخص شده و با خانواده اش برای گذراندن تابستان راهی جزیره ای دورافتاده ای در بالتیک می شود. این فیلم اختلال روانی به نام اسکیزوفرنی را به نمایش می گذارد و زنی را به تصویر می کشد که از لای کاغذ دیواری ها صدایی را می شنود که او را به رستگاری دعوت می کند. او مدام دنبال صداهایی است که از این طرف و آن طرف می شنود.اینگما برگمان در سال 1961 آن را کارگردانی کرده است و هاری یت آندرسون، گونار بیورنستراند، ماکس فون سیدو و لارس پاسگارد در این فیلم به ایفای نقش پرداخته اند.

سوال: شما در مقام یک مترجم برای عنوان این فیلم چه ترجمه ای را پیشنهاد میکنید؟

 

جاودانگی

 پیشنهاد های تابستانی(۸)

معرفی کتاب

 نویسنده:شقایق

جاودانگی

میلان کوندرا

سلام دوستان

نمی دانم تا چه حد با میلان کوندرا نویسنده اهل چک آشنا هستید و یا تا چه حد به رمانهای مدرن و پسامدرن علاقه دارید. بهرحال فکر می کنم اگر تا اکنون بیشتر وقتتان را صرف خواندن رمانهای سنتی که مهمترین هدفشان سرگرم کردن خواننده با به تصویر کشیدن داستانی عشقی یا پلیسی است، می کردید، این بار یک رمان با سبکی نسبتا پیچیده را که در عین رئال بودن از ریزه کاریهای زیادی برخوردار است، امتحان کنید. رمان "جاودانگی"  اثر کوندرا و ترجمه حشمت الله کامرانی (نشر علم) نه تنها داستان زندگی گروهی از شخصیتها را در دنیای (پسا) مدرن به تصویر می­کشد، بلکه نقدی تند و تامل برانگیز بر این دنیا و مناسباتش است. بحثهایی که نویسنده پیش می­کشد و درباره آنها نظر می­دهد بحث­هایی فلسفی و جدی هستند. فرم رمان آنقدر استادانه و پیچیده است که خواننده باید تا آخرین صفحه رمان را بخواند تا فرم شکل بگیرد، همه چیز، حتی کوچکترین جزئیات، حساب شده است. پس از اتمام رمان، خواننده به اهمیت همه اجزای رمان در شکل­گیری فرم آن پی می­برد و مبهوت توانایی کوندرا در پدید آوردن فرمی چنین باعظمت  می­شود. در ادامه برای آشنایی بهتر شما با این شاهکار ادبی گوشه­هایی از بحث­هایی را که بنظرم جالب آمدند، آورده­ام:

اگنس [شخصیت اصلی رمان] به فکر خواهر ملکه افتاد و به خود گفت امروزه دوربین جای چشم خدا را گرفته است. یک چشم جای خود را به چشم همگان داده است. زندگی به صورت یک کامجویی وسیع درآمده که همگان در آن شرکت می­کنند. همه می­توانند شاهزاده خانم انگلیسی را ببینند که جشن تولدش را برهنه در یک ساحل گرمسیری جشن می­گیرد ...

در زندگی راههای شخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار می­دهد، که گرچه نامعین و به راستی نامتحمل است، اما مسلما امکان­پذیر است: آنها راههای هنرمندان و دولتمردان است.

تعریف گوته از جاودانگی: جاودانگی یعنی دادرسی ابدی.

آمارگیری از افکار عمومی، مجلسی است که همیشه دایر است و وظیفه­اش حقیقت­سازی است ... همسایه پاریسی من وقتش را در اداره صرف می­کند، هشت ساعت رو در روی یک همکار اداری می­نشیند ... در خانه تلویزیون می­گوید در آخرین آمارگیری از افکار عمومی اکثر فرانسویان کشور خویش را امن­ترین کشور اروپا می­دانند، غرق در شادی می­شود بی­آنکه هرگز بفهمد در همان روز سه سرقت ودو قتل در خیابان او اتفاق افتاده است ...

... در عشق مهمترین مطلب شخص دیگر است و لاغیر، من از خودم می­پرسم عشق برای کسی که نمی­تواند جز خودش را ببیند چه معنا می­دهد.

ای فرانسه همانطور که روسیه سرزمین احساسات است، تو سرزمین شکل هستی! از همین روست که مرد فرانسوی که همیشه از احساس نکردن شعله سوزانی در قلب خود احساس پوچی می­کند، با غبطه و دلتنگی به سرزمین داستایوسکی چشم می­دوزد ... عشق انسان را بی­گناه می­سازد.

درد و رنج احساسی است که شایسته بهترین احترام است: ارزش همه ارزشهاست.

آنچه وامی­دارد مردم را تا مشتشان را بر آسمان برافرازند، تفنگ در دستشان بگیرند و آنان را وامی­دارد تا برای آرمانهای عدالت­خواهانه و غیر عادلانه مبارزه کنند خرد نیست، بلکه یک روح بزرگ شده است. این سوختی است که بدون آن موتور تاریخ از حرکت باز می­ماند ...

عصر کنونی برروی هرچیزی که تا بحال نوشته شده است، چنگ می­اندازد تا آنها را به فیلم و برنامه­های تلویزیونی یا کارتون تبدیل کند. در یک رمان آنچه که ذاتی است دقیقا همان چیزی است که فقط در یک رمان بیان می­شود و بنابراین هر نوع اقتباسی حاوی چیزهای غیر ذاتی است.

نقاشان و پیکرتراشان مشهور از عهد کلاسیک تا رافائل و شاید حتی تا انگر از به تصویر کشیدن خنده و حتی لبخند ابا کرده­اند. فقط وقتی نقاش خواست بدی را نشان دهد صورتها از بی­جنبشی در آمدند و دهانها گشوده شدند. نقاش برای بیان گناه باید آرامش معصومانه صورت را بر هم زند ... خنده دموکرات­ترین حالت صورت است ...

مطالب بسیار زیبای دیگری در این رمان هست که معرفی همه آنها در این مجال نمی­گنجد. امیدوارم از خواندن این رمان لذت ببرید. دوست دارم از طریق همین وبلاگ نظر شما را راجع به آن بدانم.

 

میلان کوندرا

 

         

 

 

 

کنترل کلاس

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نجمه فردین مهر

 کنترل کلاس

نکاتی در مورد بچه های لجباز برای آنهایی که تدریس را تازه شروع کرده اند:

اولا همیشه این نکته را به خاطر داشته باشید که بچه ها موجوداتی لجباز، پرخاشگر، بی ادب و یا خودخواه متولد نمی شوند بلکه این رفتارها اکتسابی هستند. زیرا انها از این روشها استفاده میکنند تا هرچه را که میخواهند به دست آورند مگر آنکه شما مانع این رفتار در آنها شوید. پس:

1 – حقیقت را همانطور که هست به کودک بگویید. یعنی هرگاه از وی رفتار بی ادبانه ای سر زد به او تذکر دهید " مثلا به او بگویید: وقتی من دارم با شما حرف میزنم سرت را به این طرف و آن طرف نچرخان این رفتار بی ادبانه است لطفا این کار را نکن."

2 – به او کم محلی کنید. هر گاه از او رفتار ناشایستی سر زد به او اعتنایی نکنید و شانه هایتان را بالا بیاندازید تا او متوجه اشتباهش شود.

3 – او را تشویق کنید تا مودب باشد. هرگاه از وی رفتار مودبانه ای سر زد او را تشویق کنید مثلا به او بگویید از تو ممنونم که هنگامی که داشتم صحبت می کردم شما به من گوش میدادید.

4 – نسبت به حرکات و رفتار نامناسب او واکنش شدید نشان ندهید.

5- گاهی با مدارا با چنین کودکانی رفتار کنید و سعی نکنید همیشه کلاس طبق مقررات پیش برود.مثلا میتوانید چند دقیقه ای از وقت کلاس را به ایده ی بچه ها اداره کنید. (البته تحت نظارت خودتان  فقط به گونه ای که بچه ها احساس کنند آنها تصمیم گیرنده هستند)

6- اگر کودکی در حین سرگرمی کلاسی دوباره شروع به نق زدن یا شیطنت کرد به او بگویید:  این حرکت شما درست نیست و شما با قوانین آشنایی داری و میدانی قرارمان چیست.اگر این رفتارت را ادامه دهی از تفریح خبری نیست.

 

اولین روز تدریس(۳)

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:آرزو شفیعی

اولین روز تدریس(۳)

تدریس زبان رابا کتاب (تاینی تاک)برای بچه های چهار پنج ساله شروع کردم.برای شروع اولین جلسه لحظه  شماری میکردم.یادمه اون روز باید سلام کردن را به بچه ها یاد میدادم اول از هر چیز خودم رابه انگلیسی معرفی کردم وازاونا خواستم این کار رو انجام دهند . بعد هم اونا رو با دو شخصیت کتاب یعنی (بنی وسو) اشنا کردم.وقتی درس تمام شد احساس کردم بچه ها کمی خسته شدند برای همین از بین اونا یک دختر و یک پسر انتخاب کردم تا  به جلوی کلاس بیان ونقش(بنی وسو)روبازی کنن .نه تنها اون روز بلکه در تمام جلسات, بعد از تدریس مکالمه این کار رو تکرار میکردیم وبهترین راه برای بخاطر سپردن مکالمات بود.بادقت به درس گوش میکردن تابتونن وقت بازی کلمه ها رو درست تلفظ کنن.اولین تجربه تدریس خیلی لذت بخش بود.

perfectionism

فرستنده: محمد باغیانی

نوشته های ناب

 

فرستنده:شهره

 نوشته های ناب 

یوسف آباد خیابان سی و سوم

پیشنهادهای تابستانی(۷)

یوسف آباد خیابان سی و سوم

سینا دادخواه

سامان، لیلا، استاد نجات و ندا راویان چهار فصل این رمان‌اند. نویسنده‌ در هر کدام این فصل‌ها داستان زندگی یکی از این چهار شخصیت را از زبان خودشان روایت می‌کند. فصل نخست با سامانی آشنا می‌شویم که زندگی‌اش در بِرَند و مُد و عکاسی می‌گذرد. لیلا زن حدوداً چهل‌ساله‌ی فصل دوم است که واگویه‌های ذهنی‌اش، شخصیت آسیب‌پذیرش را به خواننده می‌شناساند. فصل سوم را استاد نجات روایت می‌کند و از فرازونشیب‌های زندگی‌اش می‌گوید و در فصل پایانی، با زندگی و ذهن ندای جوانی آشنا می‌شویم که رفتارهایش سرشار از هیجان‌های جوانی است و شوری که از کودکی‌اش حفظ کرده. خط ربط تمام این شخصیت‌ها به همدیگر، عشق در بستری از زندگی شهری است. شهری که «تهران» است و در کم‌ماجرایی داستان «یوسف‌آباد خیابان سی و سوم»، به پُررنگی زندگی و روابط این چهار نفر حضور دارد. «یوسف‌آباد خیابان سی و سوم»، رمانی است که می‌توان از کنار خصوصیات نسلی‌اش به‌راحتی گذشت و چسبید به روح زندگی شهری و مناسبات آدم‌ها با همدیگر، در تهرانی که نوشتن از آن و خواندن از آن بدی‌هایش را کم‌رنگ می‌کند. همان‌طور که نویسنده نوشته: «این شهر توی خون همه‌ي تهرانی‌ها هست، ولی چرا همه از خون و خون‌ریزی می‌ترسند؟ باید یکی بیاید و نتایج آزمایش خون‌شان را نشان‌شان بدهد تا ببینند درصد تهران از درصد گلبول‌های سفید خون‌شان هم بیشتر است، و این تهران است که دارد از بدن‌شان در مقابل انواع بیماری‌ها دفاع می‌کند.» «یوسف‌آباد خیابان سی و سوم» رمانی است که می‌تواند چندین و چند سال دیگر، تابلوِ روشنی از تهران دهه‌ی هشتادِ جوان‌های بیست و چندساله‌ی این روزها جلوِ چشم خواننده بگذارد.

منبع:

http://cheshmeh.ir

ماهی

نویسنده : عاطفه
 
یک روز...
 
 
 
یک روز ماهی خواهم شد...
 
در اینجا من غریب ومانده در راهم... همچون یک مارم... پوست می اندازم...
در اینجا در کویر سرد و خشکی زاده خواهم شد... و روزی در همین سرما و خشکی باز خواهم مرد... همچون یک مار میخزم در خاک... همچون یک مار میخورم یک صید یک طعمه... همچون یک مار میروم در خواب...
در اینجا جنگ من با زهرداران است... زهر میریزم به شریانهای آبی یک بز کوهی... و روزی لاک پشتی مرا تکه خواهد کرد...
 
نمیخواهم مار باشم... میان صحنه وحشت زا... درون گودی خوف انگیز طبیعت... سرفه های خشک من، آواز صحرایی تشنه باشد...
 
اگر ماهی شوم روزی... اگر در آب شناگر باشم... آری... میتوانم سربلند، مغرور، بی تاب... عبور موجها را زیر باله هایم حس کنم هر روز... آنگاه یک دنیا شاد خواهم گشت... سردی و خوشنامی آب از شیار گوشهایم روان میگردد و من با نوای هر تیک تاک بارها خواهم گفت : " آب... آب... آب... "
 

نجف دریابندری

معرفی مترجم

نویسنده:علیرضا عطار

نجف دریابندری

دریا بندری مترجمی است که حضورش در طول چهل، پنجاه سال اخیر یعنی از زمان انتشار کتاب «وداع با اسلحه» در سال 1333 تاکنون در جامعه ادبی هماره احساس شده است. هر چند بیشتر به عنوان مترجم شهرت دارد اما وی دارای هنرهای متعددی است و گسترۀ کارش از ادبیات تا فلسفه را در بر می گیرد. ترجمه ی وی از پاره ای کارهای ادبی جهان همچون "پیرمرد و دریا، همینگوی"، "هاکل بری فین، تواین"، " گور به گور، فاکنر" از یک طرف و نیز ترجمه آثاری همچون "تاریخ فلسفه غرب" و " متفکران روس" ازطرفی دیگر وسعت میدان عمل وی را نشان می دهد. بنابراین ما در بررسی آثار وی تنها با مترجمی که کسب و کارش ترجمه است رو به رو نیستیم، با نویسنده ای سروکار داریم که در پی ادای مقصود و شناساندن ژانرهای ادبی بیشتر به ترجمه رو یارده است. علیرغم اینکه یک عمرکارِ مترجمی را نمی توان در نگاهی شتابزده بررسی کرد در این گزیده نگاه مختصری در حد وُسع به زندگی و آثار این مترجم پر ذوق کشورمان خواهیم داشت.

در شهریور 1309 در آبادان دیده به جهان گشود.از همان سال های کودکی علاقه زیادی به مطالعه داشت اما بنا به دلایلی نتوانست تا کلاس سوم دبیرستان بیشتر بخواند و به ناچار میز و صندلی و کلاس درس را رها کرد و حالآنکه ترک مدرسه که با وقایع مهمی از جمله هجوم نیروهای انگلیسی به جنوب کشور همراه گردید، نتوانست مانع مطالعه و پژوهش او شود و هماره به مطالعه و تفکر می پرداخت تا به گفته خودش از این گذرگاه با نویسنده های صاحب نامی چون فکز و همینگوی آشنا شد و به ترجمه آثارشان همت گماشت.

دریا بندری اولین کسی است که در میان هم نسل هایش به اهمیت و ضرورت رعایت و بازآفرینی سبک نویسنده در زبان فارسی پی برد و امانت داری در ترجمه را به لحن محدود نکرد و رعایت سبک نویسنده را هم جزو وظایف مترجم در امانتداری به شمار آورد. دریابندری زبانی ساده، انعطاف پذیر، توانمند و دلنشین دارد. صاحب سبک است و خود را در قبال خواننده فارسی زبان مسئول می داند. درباره ترجمه می گوید: "ترجمه یک کار آفرینشی است یهنی هر اثری که می خواهید ترجمه کنید باید برای آن زبانی خاص پیدا کنید". او بر این باور است که در ترجمه آثار علاوه بردقت در انتقال معانی باید لحن اثر را پیدا کرد تا اینکه ترجمه کاری قابل توجه باشد. گفته شده ایشان تا به زبان مناسبی برای ترجمه اثری نمی رسید، ترجمه آن را آغاز نمی کرد.

مترجم ادبی همچون شاعر لحظه ای از دغدغه های زبان آسوده نیست. او همواره می خواند و می اندیشد تا بتواند راهی برای خویش بگشاید و در این میان خود متن باید راهنمای مترجم باشد نه پیش داوری های متعصب آلود. دریا بندری که بر اثر سکته مغزی در فروردین 81 از سرعت و توانش در ترجمه کاسته شد، مشغول ترجمه مجموعه 89 داستان کوتاه از همینگوی است که تمامی داستان های کوتاه این نویسنده را شامل می شود. نیز کتاب "درباره فهم بشر،هیوم" دیگر اثر اوست.

گر چه آثار این مترجم گرانقدر در منابع مختلف به طور کامل و به ترتیب ذکر نشده ولی با جمع آوری مواد پراکنده آن می توان لیست تقریباً کاملی از آنها ارائه نمود، در اینجا تقسیم بندی مختصری از این آثار را از منظر شما عزیزان میگذارانم:

1.ترجمه رمان: آثار همینگوی: وداع با اسلحه، پیرمرد و دریا، برف های کلیمانجارو، خورشید باز هم

می دمد، 89 داستان کوتاه

آثار فاکز: گور به گور، یک گل سرخ برای امیلی، سپتامبر خشک، طلا همیشه نیست،

مؤخرۀ خشم و هیاهو ( دیلسی)

آثار مارک تواین: بیگانه ای در دهکده، هاکلبری فین

اثر ویل کاپی: چنین کنند بزرگان

جبران خلیل جبران: جنگ، پیامبر و دیوانه

آلن رب گری یه: کنار دریا

دکتر وف: رگتایم، بیلی با تگیت

کازوئوایشی گورو: بازمانده روز

2. ترجمه ی نمایشنامه ها: مجموعه نمایشنامه های ساموئل بکت، کراتین قابل تحسین(کمدی) از جی. ام .باری، آنتیگونه، چهار نمایشنامه از اسکار وایلد

3.مقالات: مجموعه مقالات " در عین حال"، " از این لحاظ"

4.فلسفه: تاریخ فلسفه غرب از برتراندراسل، رساله در طبیعت انسان ازدیوید هیوم، کلی ها، قدرت(از راسل) فلسفه روشن اندیشی

5.تاریخ سینما از پیدایش تا سالهای 50 و 60 میلادی، اثر آرتور نایت

 

شکرستان

فرستنده: هاله

شکرستان

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

در ماه رمضان دو دوست به هم رسیدند.یکی از دیگری پرسید:حتما روزه هستی دوست عزیز!

دیگری جواب داد:ازخداپنهان نیست از تو چه پنهان،من عذرشرعی دارم.

دوست اول باتعجب پرسید:عذرشرعی تو چیست؟

پاسخ داد:نمی دانم چرا وقتی روزه میگیرم گرسنه و تشنه میشوم!

...........................................................................................................

کسیکه هیچ وقت روزه نمی گرفت.سحرها بلند میشد ومثل بقیه مردم سحری می خورد.یکی از نزدیکانش پرسید:توکه روزه نمیگیری چرا برای خوردن سحری خودت را اذیت میکنی؟

مردپاسخ داد:نمازکه نمیخوانم،روزه هم که نمیگیرم،اگر سحری هم نخورم که دیگر کافر مطلق خواهم شد!!!

اولین روز تدریس(۲)

 

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده : عاطفه
 
اولین روز تدریس(۲)
 
همیشه اولین تجربه برای آدم استرس آوره... حتی وقتی تمرین داشته باشی بازم باید اضطراب " اولین بار بودن " رو تحمل کنی...
 
یادمه روز اول تدریس، یه کلاس 20 نفره پسرونه داشتم... رده سنی 11 تا 14 سال... رفتم سر کلاس... وای که سنگینی نگاهشون اعصابمو خورد کرده بود... سلام دادم و حال احوال کردیم... اسامیشون رو پرسیدم و در مورد روش درس صحبت کردم... از همین روالی که توی کلاس میگذره... ولی چیزی که روانیم میکرد همون 20 جفت چشمی بود که زل میزدن ببینن چی میگم و چی کار میکنم...
 
اونجا بود که به یاد معلمهای خودم افتادم... واقعا تدریس فقط روز معلم کادو گرفتن و احساس قدرت کردن به خاطر امتحان گرفتن از بچه ها نیست... روی دیگه ای هم داره... تحمل و صبر...
 

شب قدر

نویسنده:الهام

شب قدر

 

خدای مهربان وصبورم.........یک سال دیگه را برایم رقم زدی......هر چه بود
گذشت.....خدای خوبم.....بخاطر تمام لحظه های که منتظرم بودی و نیومدم منو
ببخش.....بخاطر تمام لحظه هایی که منو دیدی و من ندیدمت منو
ببخش....بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من نفهمیدم منو
ببخش....بخاطر تمام لحظه هایی که امید تو را نا امید کردم منو
ببخش......بخاطر تمام لحظه هایی که برایم وقت گذاشتی و من وقت نداشتم منو
ببخش......بخاطر تمام لحظه های که منو تنها نگذاشتی و من خودمو تنها دیدم
منو ببخش.....یک سال دیگه هم گذشت .....خدایا دلم خیلی هواتو
کرده.....امسال هم در دلم بنشین و انچه را که شایسته خدایی توست برایم
بنویس نه انچه سزاور من است.

گتسبی بزرگ

پیشنهادهای تابستانی(۶)

 گتسبی بزرگ

Great Gatsby

 

کسانی که به مطالعه ادبیات جهان علاقه دارند ، بی شک با این شاهکار ادبی قرن بیستم آمریکا آشنا هستند.گتسبی بزرگ همواره مورد توجه علاقمندان رمان و منتقدین ادبی بوده است و سالها ست در کلاسهای دانشگاهی و دبیرستانی آمریکا و حتی جهان به عنوان نمونه ای درخشان از آثار ادبی آمریکا مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.خط داستانی جذاب، شخصیت پردازی مناسب و تضاد و تقابل درونی و بیرونی شخصیتها خواننده را تا پایان داستان با خود همراه می کند.برخی خوانندگان عقیده دارند پس از صحنه تصادف در داستان ، نتوانسته اند کتاب را رها کنند و بدون وقفه تا آخر رمان را خوا نده اند.  گتسبی بزرگ به عنوان دومین رمان برتر قرن 20 توسط Modern Library  برگزیده شده است.

فیتزجرالد رمان گتسبی بزرگ را در دهه 1920 میلادی پس از جنگ جهانی اول نوشته است.در این سالها ، اقتصاد آمریکا رونق فراوانی گرفته بود و بازار سهام به سرعت رو به رشد بود.صحنه اجتماعی آمریکا نیز با تغییراتی همراه بود: زنان صاحب حق رای شده بودند، مصرف الکل غیر قانونی اعلام شده بود ، و موسیقی جاز همه گیر شده بود.فیتزجرالد این دوران را "عصر جاز " (Jazz Age ) نامید.رمان نویس مشهور ،ایلنا روزبنام زمانی گفته بود : "گتسبی بزرگ همه چیز بود. مردم ، موسیقی ، دهه 1920. این رمان همه آرزو های ما را در بر داشت. ".

داستان گتسبی بزرگ در سال 1922 در Long Island   نیویورک روی میدهد.راوی داستان ، نیک کاراوی ، مرد جوانی است که برای تجارت خانه ای را در این منطقه اجاره کرده است.در همسایگی او،خانه اشرافی تام و دیزی بوچانان واقع شده است.دیزی زن جوان و خوشگذرانی است که رابطه فامیلی دوری با نیک دارد و از زندگی مشترک خود با شوهرش ، تام، که مرد خودخواه و فرومایه ای است ،  رضایت چندانی ندارد.همسایه دیگر آنها مرد ثروتمندی به نام  جی گتسبی است .او میلیونر خود ساخته ای ست که هر هفته میهمانیهای مجللی ترتیب می دهد و همسایگان و دوستان خود را دعوت می کند.گتسبی در گذشته به دیزی علاقه مند بوده ولی در رسیدن به او ناکام مانده بود.یکی از شخصیتهای داستان در جایی می گوید که گتسبی به امیدن دیدن دوباره دیزی این همه مهمانی ترتیب می دهد.ادامه داستان ، به روابط و کنشهای عاطفی بین این چهار شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی دیگر می پردازد.

اولین طرح روی جلد کتاب گتسبی بزرگ در زمره معروفترین طراحی های جلد ادبیات آمریکاست. ،این طرح جلد شامل دو چشم یک زن است که از فراز یک شهر بازی به نقطه نامعلومی نگاه می کنند. صورت زن بینی ندارد ولی لبهای زیبایی دارد.از چشم راست او ، قطره اشک سبزی می چکد.در چشمان این زن ، تصویر دو زن برهنه ( به سختی )قابل تشخیص هستند.به احتمال زیاد ، این چشمان متعلق به دیزی هستند.

 

دانشجویان عزیز می توانند برای تهیه این کتاب به کتابفروشی یزدا واقع در چهارراه فرهنگیان مراجعه کنند.

 

منبع:

www.starlight.mihanblog.com

 

Your daily dose of drama !!!

فرستنده:شهره

Your daily dose of drama !!!

یک شرکت تلویزیونی بلژیکی در ابتکاری دیدنی در مرکز شهر یکی از شهرهای بلژیک یک دکمه قرمز گذاشته و از مردم می‌خواهد که آن را فشار بدهند تا به شور و هیجان صحنه بیافزایند.
بقیه را خودتان از اینجا  ببینید و لذت ببرید.

نوشته ای درباره رمان  "قیدار"

نویسنده : حمیده

 نوشته ای درباره رمان  "قیدار"

با اشتیاق بی حد کتاب قیدار را میخرم. شک ندارم بی نظیر است! میدانم که میخواهم با ولع تمام بخوانمش.. بخوانم و لحظه به لحظه را با لذتی زاید الوصف بگذرانم.. بگذرانم و در آن لحظه ها با قیدار ِ قیدار زندگی کنم.. همانطور که با علی و مهتاب ِ من ِاو زندگی کردم. همانطور که با ارمیای ارمیا و آرمیتای بیوتن..

صفحه اول را که نگاه میکنم اولین خط را که میخوانم مطمئن میشوم اشتباه نکرده ام؛: " و این نقشی است از قیدار، عمل بنده ی کمترین رضای امیرخانی"...

میدانم که لابلای خط هایش دنبال عشق نباید بگردم! عشق پیداست از لابلای جمله هایش.گشتن نمیخواهد! حالا این عشق عشق علی به مهتاب میخواهد باشد یا عشق ارمیا به خدا.. مهر ارمیا به مصطفی باشد یا مهر آن دختر به خلبان ِ "ازبه".. عشق جز لاینفک نوشته های امیرخانی است... عشق هایی که عشقند، روح دارند،حس دارند؛ بوی عشق میدهند نه نام عشق...

اولین جمله ی کتابش را که میخوانم کیف میکنم از این شم ِ امیر خانی شناسی ام! "به ارواح خاک آقام میخواهم ت...."

میدانم که توی کتاب امیر خانی نباید فقط دنبال یک روند عادی داستانگونه باشم..میدانم که لابلای نوشته هایش باید دنبال موعظه ای؛ حرف دل ثابت شده ای، مرام لوطی وار و اینجور چیزها باشم.. همان اول هاست که برمیخورم به این چند خط:

"زیاده تو زنده گی خطا کرده ام ، خیلی بیشتر از تو ، برای همین با آدم خطا کار راحت ترم. آدمی که یک بار خطا کره  باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد مطمئن تر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده....از آدم بی خطا میترسم، از آدم دو خطا دوری میکنم اما پای آدم تک خطا می ایستم..."

اینجا میفهمم که امیرخانی فقط شعار نداده توی کتابش. با "حق حق" گفتنش که اتفاق، امضای همیشگی اش هم هست، حتی بکگروند سایت رسمی اش .میفهمم که حرف هایش عمیق است، باد نیست هوا نیست، باد ِ هوا نیست....

امیرخانی توی قیدار، در لفافه ی خاطر خواهی قیدار به شهلا ، شهلا جان، از مرام یک لوطی حرف میزند. لوطی که نصف حمل و نقل تهران دهه 50 روی یک انگشتش میچرخد و زمانی که بابابزرگ من الاغ قهوه ای نمره یک ده را داشته  او با مرسدس کروک ماه عسل میرفته! اما این همه دبدبه و کبکبه و احترام نصف جماعت تهران به او باعث نشده یادش رود "ارباب" فقط یکی است توی دنیا، حتی خود پلیموث دارش هم ارباب نیست....

قیدار خوب تذکر میدهد که مهم حرف روی زبان ما نیست. مهم دل توست و مرام تو و حق گفتنت! این را آنجایی میفهمم که قیدار همه ی ماشین هایش را بیمه ی "جون" میکند ، با همه ی قلبش ارادت میورزد به صحابی پیامبر و عمیق میداند که آدم خوب ارادت دارد و حتی دخیل بستن.. این یعنی قیدار با همه ی روحش به "جون" ارادت دارد  اما گاهی آدم ها به لفظ میگویند که حتی به پیامبر خاتمش ارادت دارند و مدام ذکرش را به لب دارند اما به دل ارادت ندارند!...

یک جای کتاب که رسیدم الحق که لذتی بردم از این مرام عمیق امیرخانی! این عمیق یعنی مرامش دلی است، دلی توفیر دارد با سر دلی!! آنجا که مینویسد:

"پارکابی سر سفره میزند زیر آواز: شرف مرد به جود است و کرامت به سجود، هرکه را این دو نباشد عدمش به ز وجود! قیدار میخندد و زیر لب میگوید : تکلیف بود و نبود دست ما نیست... کار خدا دخلی به سعدی شیرازی ندارد!"

 

توی تمام قیدار مریدانی میبینی که مرادشان قیدار است و مراد قیدار ارباب. قیداری که زیر سایه ی مهر شهلا، شهلا جان، که غریب میخواهدش بندگی بالاسری را میکند و خدمت ارباب را.. خدمتش توفیر دارد با باقی خدمت ها. خدمتش آن است که به آدم ها برچسب نمیزند و میداند این کار فقط کار بالاسری است، خدمتش ان است که پیره زن جور کن را وعده ی کمک میدهد که زنک مجبور نباشد برای گذران زندگی از آن کار ها بکند. خدمتش آن است که برای آن که معتاد ها ترک کنند میرود 4 روز توی سرمای تهران میخوابد بلکه خجالت بکشند و ترک کنند...

قیدار ثابت میکند که ادامه ی سلسله ی ابراهیم حنیف است و اسماعیل ذبیح و قیدار نبی...نه با نامش که با مرامش ...

 خواندن این کتاب آنقدر مزه داده که توصیه تان کنم به خواندنش . مخصوصا آنکه ان وسط مسط ها پای علی فتاح ِ من ِ او را هم وسط می آورد و کیف میکنی از یاد آوری ِ قصه ی من ِ او... هرچند این کتاب به حلاوت من ِ او نیست و هرچند که امیرخانی ته ِ داستان را سریع تر از آن جه که باید جمع کرده اما به نظرم بیراه نیست که بگویم دعوتتان میکنم به بلعیدن لغت به لغت این کتاب... که مرام دارد و عشق دارد و ارادت دارد و حرف دل دارد و حرف از "حق " دارد....

این کتاب الحق که بلعیدن دارد

نوش جان!...

 

 

با تو می گویم

فرستنده: فرزانه

  1.اگر به دنبال کسی هستی که هیچ ایرادی نداشته باشد,تنها خواهید ماند.       دیل ادواردز

 2.اگر واقعاپی ببریم هرکلمه ایکه از دهان ماخارج میشود به مانند سنگی است که دربنای دوستی ودشمنی به کارمیرود آن موقع تا میتوانیم تلاش خواهیم کرد که سخن بیهوده و بی ارزش ازدهانمان خارج نشود.        دکتر مارون

 3.موسیقی نه تنهااحساسات رابیان میکند بلکه گاهی نیز احساسات را به وجود می آورد.

   هانری آلن فورتیه

 

Gone Girl

معرفی کتاب

  یکی از پرفروشترین رمانهای آمریکا در حال حاضر به گزارش نیویورک تایمز(کلیک کنید)

Gone Girl

Gillian Flynn

Marriage can be a real killer. One of the most critically acclaimed suspense writers of our time, New York Times bestseller Gillian Flynn, takes that statement to its darkest place in this unputdownable masterpiece about a marriage gone terribly, terribly wrong. As The Washington Post proclaimed, her work “draws you in and keeps you reading with the force of a pure but nasty addiction.” Gone Girl’s toxic mix of sharp-edged wit with deliciously chilling prose creates a nerve-fraying thriller that confounds you at every turn.

On a warm summer morning in North Carthage, Missouri, it is Nick and Amy’s fifth wedding anniversary. Presents are being wrapped and reservations are being made when Nick Dunne’s clever and beautiful wife disappears from their rented McMansion on the Mississippi River. Husband-of-the-Year Nick Dunne isn’t doing himself any favors with cringe-worthy daydreams about the slope and shape of his wife’s head, but hearing from Amy through flashbacks in her diary reveal the perky perfectionist could have put anyone dangerously on edge. Under mounting pressure from the police and the media—as well as Amy’s fiercely doting parents—the town golden boy parades an endless series of lies, deceits, and inappropriate behavior. Nick is oddly evasive, and he’s definitely bitter—but is he really a killer? As the cops close in, every couple in town is soon wondering how well they know the one that they love. With his twin sister Margo at his side, Nick stands by his innocence. Trouble is, if Nick didn’t do it, where is that beautiful wife? And what was left in that silvery gift box hidden in the back of her bedroom closet?

Employing her trademark razor-sharp writing and assured psychological insight, Gillian Flynn delivers a fast-paced, devilishly dark, and ingeniously plotted thriller that confirms her status as one of the hottest writers around.

 

 

About Gillian Flynn

 

Gillian Flynn is an American author and former television critic for Entertainment Weekly. As of 2012, she has published three novels: Sharp Objects (2006) and Dark Places (2009) and Gone Girl (2012).

Sources:

1)    http://gillian-flynn.com

2)    www.wikipedia.org

۳)   www.nytimes.com

 

The hardest job in the  world

 

The hardest job in the  world

Download Video

 

دلنوشته های دکتر حسابی

فرستنده:مهدیه باغبان خرمی

دلنوشته های دکتر حسابی
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا میشوند
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد … !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛