Swatch

فرستنده:ارغوان

هی بگین انگلیسی آسونه…!

سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛

کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند?

حالا به انگلیسی ترجمه کن!!!!!

Three witches watch three Swatch watches

which witch watch which Swatch watch

روایت داریم 3نفر بعد از خوندن این دیوونه شدن

park

فرستنده:فرحناز

بچه که بودیم...

فرستنده:محدثه نبی زاده

شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم
کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود
حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره
دنیا رو ببین !
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد!
بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛
بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه
بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛
بزرگ شدیم توی خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست
بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم... هیچ کس نمی فهمه
بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛
بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی
بچه که بودیم بچه بودیم؛
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !
ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت ...
منبع: گروه اینترنتی خورشید

خوب باش

فرستنده:هشتی

فقط خوب باش!این روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوت است.این روزها همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده اند همه ادعا دارن بدی را به چشم دیده اند همه ادعا دارن تنهایی را کشیده اند پس کیست که دنیا رو به گند کشیده است؟؟؟شاید منم!!!

English Joke

فرستنده :ارغوان

Teacher: Did your father help you with your homework? 

Student: No, he did it all by himself.


idiom

فرستنده:نوشین

زن

فرستنده:مریم

آیا به زن بودن خودتان افتخار می‌کنید؟ اگر اینطور است با خواندن این مطلب خوشحال‌تر و راضی‌تر از جنسیت خود خواهید شد. اما اگر اینطور نباشد، متوجه خواهید شد که چرا باید به زن بودن خودتان ببالید! زن بودن مزایای فوق‌العاده‌ای دارد؛ مزایایی که با آنها به دنیا آمده‌اید و باید قدرشان را بدانید.

۱. مهربان‌تر بودن
زن‌ها به طور طبیعی موجوداتی مهربان‌تر، دلسوزتر و صبورتر هستند. آنها با دردها و ناراحتی‌های دیگران به خوبی همدردی کرده و برای آرام کردن دیگران تلاش می‌کنند.
۲. داشتن احساساتی قوی‌تر
زن‌ها در مقایسه با مردها احساساتی قوی‌تر دارند. آنها از سنین بسیار کم با مشکلات درونی و بیرونی بسیاری مواجه می‌شوند که باعث قوی‌تر شدن آنها می‌شود. این توانایی به آنها قدرت می‌دهد بتوانند با هر مشکلی روبه‌رو شوند.
۳. توانایی انجام چند کار به صورت همزمان
زن‌ها از عهده هر کاری برمی‌آیند. می‌توانند یک سازمان را اداره کنند، یک دولت را بچرخانند و یا بر دنیا حکومت کنند و در آن واحد، در خانه خودشان هم بالاترین کارایی را داشته باشند. آنها بهتر از هر کس دیگری می‌دانند که خانواده‌شان به چه چیزهایی نیاز دارد و برآوردن نیازهای آنها اصلی‌ترین اولویت زندگی خانم‌هاست.
۴. ستون‌های قدرت
زن‌ها ستون‌های قدرت و حمایت برای خودشان و اطرافیانشان هستند. تعداد مادرانی که به تنهایی از فرزندانشان مراقبت می‌کنند بسیار بیشتر از پدران است و همین نشان‌دهنده توانایی آنها در انجام کارهای مختلف بدون حمایت و پشتیبانی دیگران است. همچنین می‌توانند خانواده و اطرافیانشان را هم از این حمایت و پشتیبانی خود بهره‌مند کنند.
۵. زیباتر بودن
زن‌ها به طور طبیعی زیباتر از مردها هستند. آنها با هوش خارق‌العاده‌ای که در زیبا نگه داشتن خود دارند، بسیار جذاب‌تر به نظر می‌رسند.
۶. توانایی برگرداندن سرها به سمت خود
زن‌ها این قدرت را دارند که صدها سر را بخاطر زیبایی، هوش یا توانایی‌های استثنایی خود به سمت خود برگردانند. حتی ممکن است همه این ویژگی‌ها را در کنار هم داشته باشند.
۷. توانایی دوباره برخاستن و جنگیدن
خانم‌ها موجوداتی حساس هستند و خیلی سریع ناامید می‌شوند و آسیب می‌بینند. اما این قدرت را دارند که خیلی زود بر طوفان‌های زندگی غلبه کرده و برای موفقیت در هر کاری دوباره از جایشان برخیزند و تلاش کنند.
۸. توانایی حیات بخشیدن به یک انسان دیگر
زن‌ها توانایی بینظیری دارند که آن به دنیا آوردن یک انسان دیگر است. انسانی که بیشتر از هر کس از او مراقبت خواهند کرد، برایش فداکاری‌ها خواهند کرد و به او عشق خواهند داد. فرزند بخشی از وجود آنها و درواقع مهمترین بخش آن خواهد شد و هر کاری برای خوشبختی او انجام خواهند داد.
۹. داشتن کارایی بالاتر
دنیای مردانه‌ای است اما همانطور که می‌بینید خانم‌ها همه تلاششان را به کار بسته‌اند تا در جامعه، اجتماع و خانه کارایی بالاتری از خود نشان دهند.
۱۰. توانایی بازی کردن در نقش‌های مختلف
خانم‌ها نقش‌های زیادی دارند و برخلاف آقایان این نقش‌ها فقط اسم و موقعیت نیستند. هرکدام از این نقش‌ها روحی در خود دارند و به نوبه خود پراهمیت هستند.

صرفنظر از کلیشه‌ای که جامعه به زن‌ها می‌چسباند، آنها با هر برچسبی که از جامعه دریافت می‌کنند، قوی‌تر می‌شوند. از اینکه زن هستید به خودتان ببالید و احساس قدرت کنید!

شاعر:ارغوان

تابوت های ملتهب
 
تابوت های ملتهب از راه می رسند
با چشمهای زل زده بر امتداد مرگ
من جیغ می کشم، لب من داغ می زند
با بوسه ای که بر لب این گور می زنم
پابوس خار می شوم، تن من سرد می شود
ای وای از این جنازه دردی که در من است
می ترسم از سقوط خودم بر دل زمین
می لرزم از جنون شدیدی که در من است
در سایه سار ترس عجیبی ترانه سوز
من بید می شوم، تن من بید می شود
می رقصم از سه تار خودم تا سه تار باد
آهنگ باد رقص مرا لمس می کند
دالان پیش پای من از آسمان جداست
تابوت خسته بغض مرا جیغ می کشد
من ناله می کنم که من از خاک دلخورم
من شاد بوده ام که پس از مرگ می روم
این خاکدان تا به ابد سرد و مرده را
با آسمان صاف خدا طاق می زنم
من شاد بوده ام که خدایم در آسمان
از پشت پرده های کتانی ابرها
لبخند مهر می زند وَ من از حال می روم
من شاد بوده ام که میان ستاره ها
هم بازی سکوتم و آرامشی لطیف
حالا که پیش پای من این خاک مرده است
راهم از آسمان صاف خدا، از ستاره ها
از بازی سکوت و من و ابرها جداست
اینها تمامِ شِکوه ی تن پوش جسمم است
تن پوش جسم خاکی من درد می کشد
من می سپارمش به زمین جسم خسته را
می پیچمش میان لحافی سفید و سرد
و می فشارمش به درون دهان خاک
حالا رها شدم از لاشه تنم
حالا منم، این خودِ من، این خودِمنم
روحی رها مثل نسیمی بهاری ام
در کوچه باغ های زمین پرسه می زنم
فریاد می زنم: من از این خاک دلخورم
وقت وداع من شده با هرچه در تو است
من می روم و خواب تو از یاد می برم
من با تمام خاطره ات قهر می کنم
من می روم به بازی نور و ستاره ها
من می روم که ذوق کنم طعم کوچ را
چون کودکی که در هوس طعم پولکی ست
من طاق میزنم شبحِ خاکِ مرده را
با تکه ابر لطیفی که می خزد
آرام لابلای خیالم درونِ خواب
من می روم که در سرِ بازارِ آسمان
با قطره آبی از لبِ مژگانِ ابرِ پیر
تُنگِ دهانِ این دلِ تنهایِ خسته را
سیراب تر ز چشمه ی تلخِ زمین کنم
آری رفیق، مست شدن جایِ دیگریست
آنجا میان کوره ی سرخی در آسمان
هرگز نکن تصور مستی که در زمین
حتی شراب طعمِ گِسِ خاک می دهد
من می روم زمین و تو را با سخاوتت
با یک نفس خزیدنِ بر روی ابرها
من طاق می زنم، به خدا طاق می زنم
آری رفیق دارم از این خاک می روم
از پشت این حصارِ تلاقیِ جبرها
دارم نگاه می کنم که خدایم در آسمان
لبخند می زند به من از پشت ابرها

وفا

نویسنده:نیما

روزگار حیا ندارد؛ این روزها عشق مرثیه سرایی میکند؛ وای به حال عاشقی  که شکر صد باره اش فقط دیدن 
چشمهایش باشد.وفا از بیوفایی پست تر،بوی ریا میدهد
دروغ مایه برکت؛ پول هم که از عشق حق السکوت گرفته است...
خاطرات شاهدان حقیقتند اما حیف روزگار حاکم است و حکم گذشته را گذشته میداند...!!!

اینو نوشتم واسه اون عزیزی که قسمم داد بمونمو.........هیچی خودش میدونه







insects

فرستنده:فرحناز

شوخی

فرستنده:ارغوان


Why does a man want to have a wife?
Because:
W----washing
I-----ironing
F-----food
E-----entertainment

Why does a woman want to have a husband?
Because:
H-----housing
U-----understanding
S-----sharing
B-----buying
A-----and
N-----never
D-----demanding

او آمد

نویسنده:آرزو شمس

وقتی او آمد نه باران می آمد و نه اسبی داشت،ولی او آمد.

او آمد.در چشمان خیس و بی رویایم خیره شد و هرچه در دلش بود را در نگاهش ریخت.نگاهی که تمام خوبیها،تمام حس های خوب عالم را به جانم انداخت.

او آمد و دستانش را به دستان لرزان و خالی ام سپرد.

او آمد و مرا به خواب عمیقی برد.صدایش لالایی میخواند برای روح بی خواب و شبگرد من.

او آمد و خطی ابدی کشید بر تمام ناباوریها و غیر ممکن های دنیای من،دنیایی نه خاکستری و نه سیاه و سفید:

دنیایی بی رنگ ،بی آواز،بی آهنگ ، ناموزون.

او آمد...............او شد آوازه خوان تمام لحظه های ناب من،راوی تمام عاشقانه ها:

(ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای زگندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست)

او آمد..........تو آمدی

تو آمدی و شدی تنها موجود زنده دنیای نه چندان بزرگ ولی بی امان پر احساس و لطیف من

تو..............عزیزترینی که نه میخواهم با اسب بیایی و نه زیر باران باشی

میخواهم بیایی و باشی ...................برای همیشه.........بامن.........بی چتر........زیر تمام باران های دنیا

 

نمیدانی...

فرستنده:نیما

نـہ نمـےدآنـی
هیچکس نمـےدآند. . 
پشت این چهره ی آرام در دلم چـہ مـےگذرد...
نمـےدآنـے !
کسی نمـےدآند. . .
این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ، 

چقدر خستـہ ام مـےکند

چاپلین

فرستنده:ارغوان

مي دونيد چارلي چاپلين در زندگي خود چه آموخته ؟

آموخته ام … با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام … مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام … هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام … زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام … پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام … تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام … خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام … چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام … این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام … وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام … هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام … زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام … فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام … لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
چارلی چاپلین 

Valentine's Day

فرستنده:نوشین

روز ولنتاین

چند سالی است که ۲۵ بهمن (۱۴ فوریه) روز ولنتاین و خرید گل و عروسک، شکلات و … در کشورمان باب شده است. اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که در روز ولنتاین باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند...

تاریخچه روز ولنتاین:

روز ولنتاین-تاریخچه کامل و دقیق ولنتاین در دست نیست و آنچه از پیشینه روز ولنتاین می‌‌دانیم با افسانه درآمیخته است. امروزه کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده است که حداقل سه قدیس وجود داشته‌اند که همگی به شهادت رسیده اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه  آئین ولنتاین دارند.

روز ولنتاین-در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاینبرای او نامه‍ایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان ولنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.

 

opinions

فرستنده:نوشین

ترجمه مقابله ای

فرستنده:ارغوان



A woman had 3 girls.
خانمی سه دختر داشت.
One day she decides to test her sons-in-law.


یک روز او تصمیم گرفت دامادهایش را تست کند.

She invites the first one for a stroll by the lake shore, purposely falls in and pretends to be drowning.


او داماد اولش را به کنار دریاچه دعوت کرد و عمدا تو آب افتاد و وانمود به غرق شدن کرد.


Without any hesitation, the son-in-law jumps in and saves her.


بدون هیچ تاخیری داماد تو آب پرید و مادرزنش را نجات داد.


The next morning, he finds a brand new car in his driveway with this message on the windshield.


صبح روز بعد او یک ماشین نو را در پارکینگش پیدا کرد با این پیام در شیشهءجلویی.


Thank you! Your mother-in-law who loves you!


متشکرم !از طرف مادر زنت کسی که تورا دوست دارد!


A few days later, the lady does the same thing with the second son-in-law.


بعد از چند روز خانم همین کار را با داماد دومش کرد.


He jumps in the water and saves her also.


او هم به آب پرید و مادرزنش را نجات داد.


She offers him a new car with the same message on the windshield.


او یک ماشین نو با این پیام بهش تقدیم کرد.


Thank you! Your mother-in-law who loves you!


متشکرم!مادرزنت کسی که تو را دوست دارد!


Afew days later, she does the same thing again with the third son-in-law.


بعد از چند روز او همین کار را با داماد سومش کرد.


While she is drowning, the son-in-law looks at her without moving an inch and thinks


زمانیکه او غرق می شد دامادش او را نگاه می کرد بدون اینکه حتی یک اینچ تکان بخورد و به این فکر می کرد که:


Finally, it’s about time that this old witch dies!


بالاخره وقتش ر سیده که این پیرزن عجوزه بمیرد!


The next morning, he receives a brand new car with this message.


صبح روز بعد او یک ماشین نو با این پیام دریافت کرد.


Thank you! Your father-in-law.

 

 

look

فرستنده:فرحناز

فرستنده:هستی

بیا تمامش کنیم...همه چیز را.. که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن.نگران نباش قول میدهم کسی جای تو را نمی گیرد...اما فراموشم نکن.. بخند تو که مقصر نبودی..من این بازی را شروع کردم خودم هم تمامش میکنم..میدانی؟؟؟؟گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است..بیا به هم نرسیم!!!

English Joke

فرستنده:ارغوان

In a restaurant: 
Customer: Waiter, waiter! There is a frog in my soup!!! 
Waiter: Sorry, sir. The fly is on vacation.

درد کشیدم...

فرستنده:نسیم

دندانم شكست . . .

براي شن ريزه اي كه در غذايم بود. . .

دردكشيدم . . .

نه براي دندانم . . .


براي كــم شدن ســوي چشمان مادرم . . !

یک نفر

فرستنده:مرضیه

منبع:رادیو هفت

توی زندگی هر آدمی همیشه یک نفر هست که هیچ وقت نیست. یک نفر که دلت بی وقفه برایش تنگ می شود. این دلتنگی همیشه همراهی ات می کند. مثلاً با تو می آید سر میز صبحانه و نمی گذارد یک قولوب چای از گلویت پایین برود. بس که بغض جا می گذارد وسطش. پشت چراغ قرمز حواست را جای دوری پرت می کند. آنقدر که باید ماشین های پشت سری کلی بوق بزنند تا تو بفهمی چراغ سبز شده. این دلتنگی شاید حتی خودش را بیندازد روی میز کارت و تو یک دفعه به خودت ببایی و ببینی در تمام نامه های اداری بعد از «با عرض سلام» اسم قشنگ یک نفر را تایپ کرده ای بی اختیار. رهگذران تو را یک آدم تنها می بینند که سر به زیر و ساکت قدم می زند. ولی فقط خودت و خدا می دانید که جای پاهای چه کسی قدم قدم با رد راه رفتن های تو موازی شد. دلتنگی ات حتماً نمی گذارد شام بخوری. با خودت فکر می کنی خوابت می برد و خلاص می شوی از این همه احساس تنهایی. اما چشم که روی هم بگذاری تازه بهانه دلتنگی هایت سر و کله اش پیدا می شود. آمده اخم کند و کابوس ببینی یا بخندد و رویا تماشا کنی.

 عشق است دیگر چه می شود کرد؟!

 

فرستنده:سحر منصوری

روشهای نوین تدریس

قسمت ششم: شيــوه سخنـراني

معلم به طور شفاهي اطلاعات و مفاهيم را , در عرض مدتي كه ممكن است از چند دقيقه تا يك ساعت يا بيشتر طول بكشد, در كلاس ارائه مي دهد. در سخنراني مي توان معلم را با عنوان پيام دهنده و دانش آموز را به عنوان پيام گيرنده تصور كرد. از اين نظر سخنراني شيوه اي است يك سويه, براي انتقال اطلاعات, كه معمولاً فراگير در آن نقش غير فعالي دارد. محتواي سخنراني را معلم قبل از ورود به كلاس تعيين مي كند.

 شيوه بازگويـي

بازگويي شيوه اي است كه معلم بكار مي برد تا فراگير را در بياد سپردن اشعار, قواعد, فرمولها, تعاريف و اصطلاحات تشويق كند. در بازگويي معمولاً معلم از دانش آموز انتظار دارد كه موضوع بياد سپرده را كلمه به كلمه بيان كند. شيوه بازگويي مطالب, با آنكه اغلب در كلاسها مورد استفاده قرار مي گيرد, ولي متاسفانه ضرورتاً دلالت بر تحقق يادگيري نمي كند. كاربرد اين شيوه تنها نشان مي دهد كه دانش آموز مطالب مورد نظر را بياد سپرده است. گاهي هدف معلم اساساً اين است كه دانش آموز موضوعي را بخاطر بسپارد تا براي درك مفهوم خاصي از آن را بكار برد, در اين روش صورت بكار گرفتن اين شيوه ممكن است مفيد باشد.




فرستنده:ارغوان

دوستم از بس که می‌خواند زبان

می‌زند بیرون زبانش از دهان

گفته از بس Can you speak English

رفته از یادش زبان مادریش

کرده پشتش را به آداب و رسوم

گفته است: «I am blackboard in the room»!

او که کلی شعر حافظ حفظ بود،

تازه گاهی چیزهایی می‌سرود،

دور از آن احوال عرفانی شده

روزگارش «Just for fun»ی شده

می‌خورد اسپاگتی، لازانیا

فست‌فودی Made in Italiya

می‌کند موزیک در گوشش Play

هرچه می‌گوییم، می‌گوید: «Okay»!



قبل خوابش هم به جای شب به خیر

«Good night»ی می‌کند با بقیهShare

سیم قلبش بس که وایرلس شده

تازگی‌ها اندکی دپرس شده 

چون رسیده دوستی‌هایش به End

استتوسش گشته «I have no Friend»!


ای فدای غصه‌ی هر روز تو

«I’m sorry»های عالم‌سوز تو

خسته‌ایم از جمله‌های خارجیت

لطف کن این جمله‌ها را کن Delete

بعد از این آداب و ترتیبی بجو

زیردیپلم حرف‌هایت را بگو!

food idioms

فرستنده:فرحناز

English Joke

فرستنده:ارغوان

Teacher: Why are you late? 
Student: There was a man who lost a hundred dollar bill. 
Teacher: That's nice. Were you helping him look for it? 
Student: No. I was standing on it.

hard

فرستنده:نوشین

یک روز برفی

فرستنده:نیما

اصطلاحات دانشگاهی

فرستنده:نوشین

فرستنده:نســـیم

ما وقتی مدرسه میرفتیم ساعت دوازده شب برف میومد ما هم خوشحال که فردا تعطیله یهو برف قطع میشد!

بارون میومد برفا آب میشد بارونم بند میومد کم مونده بود نصفه شبی خورشید شروع کنه به تابیدن