پدر(4)
نهالی بیش نبودم که متوجه حضور سرو بلندی کنار خود شدم.به هنگام فصل بهار با حرکت دادن برگهایش باد خنکی بر صورتم می زد،عاشق این نسیم بودم. در تابستان شاخه های بلند و پهنش مانع از تابش آفتاب سوزان بر بدن نحیفم می شد.در زمستان سنگینی برف را بر روی شاخه هایش تحمل می کرد تا مبادا ریزش آن شاخه های نازکم را بشکند و در پاییز استوار در کنارم ایستاده بود تا باد شدید ساقه های شکننده ام را خم نکند.هر چه بزرگ و بزرگ تر می شدم او ضعیف و نحیفتر می شد.چند سالی است که هم قد و قواره ی او شدم،اما باز او در کنار من ایستاده است.دیگر باد پاییزی مرا از پای در نمی آورد ولی باز او با تمام قوا از شدت باد می کاهد تا مبادا بر من آسیبی بزند.از حضور او خسته شده بودم،انگار نمی خواست من عرض اندامی کنم و روی پای خود بایستم. شاخه هایم را تا آنجا که توانستم گستراندم تا جایی که بر شاخه های نحیفش فشار آوردم تا به او نشان دهم که از او قوی تر و بزرگتر م. زمستان گذشته برف سنگینی آمده بود.شاخه های جوانم تحمل سنگینی چنین برفی را نداشتند.در وجودم احساس لرزشی کردم.نکند ساقه هایم بشکند!هنوز در این وهم و خیال به سر می بردم که احساس سبکی کردم.
چه می دیدم...
سرو قامت خمیده اش را به زیر شاخه هایم گرفته بود تا تکیه گاهی بر بدن جوانم باشد.به غره گی خودم شرم کردم.من با اینکه بزرگ شدم اما هنوز هیچم،اما سرو همچنان سرو است.
پدرم، سرو زندگیم، روزت مبارک