نویسنده:آرزو شمس

 معرکه

معرکه ای گرفته ام که آنسویش ناپیداست.نیستی ببینی.راستی کجایی؟نکند باز دوباره داری خواب می بینی؟!بگذار از معرکه بگویم.آه،بامزه است. این معرکه بخاطر توست ولی تو اینجا نیستی.همه را به ستوه آورده ام حتی خدا را.

همه اش بهانه ات را می گیرم.بهانه های ریز و درشتی که تو فقط از پس آنها بر می آمدی.از بی حوصلگی روزهای آفتابی تا بی بارانی روزهای پاییز.چه روزهایی بود. حالا به تلافی آن روزها درآمدی؟!تو چه بهانه ای داری برای دورماندن،برای نیامدن،برای نخواستن؟میگذارم کنار.عادتهای بدم را می گویم،قول میدهم.دیگر بهانه نمیگیرم. حتی معرکه هم راه نمی اندازم،حتی اگر بخاطر تو باشد.حالا می آیی؟

 قول دادی وقتی می آیی که هیچکس نباشد،فقط خودم باشم ،فقط خودت.گفتی وقتی می آیی که شمعی برایت روشن کرده باشم.روشن کرده ام حتی نذر کرده ام اگر بیایی...نه.شنیده ام نباید نذر را گفت وگرنه برآورده نمیشود.نذر کرده ام...پس بیا.منتظرم تا شمعی برایم روشن کنی.