story
این یک داستان یا نوشته ی اپیزودیک است! - این اجکتیو را خودم ساخته ام! نمیدانم وجود خارجی دارد یا نه!!- یعنی قرار است در چند قسمت نوشته شود.اماکن جغرافیایی و اشخاص آن ممکن است در عالم واقع باشد یا نباشد! به هر ترتیب نویسنده برخود لازم میداند بگوید همه ی آن ها برگرفته از جغرافیای تخیل اش است!آشفتگی نوشته آزارتان ندهد. نویسنده خودش و دستانش و کیبوردش را سپرده به تخیل آشفته اش...تمام شخصیتها و اتفاقات این داستان از تخیل نویسنده نگاشته شده و وجود خارجی ندارند.
خلوتهای اپیزودیک من
نویسنده:حمیده
قسمت اول
به مادرم گفته اند "محیطش را عوض کنید برای روحیه اش خوب است!" چند وقتی است آمده ایم اینجا.. روستایی که آرام است و به شکر خدا آدم زیاد ندارد.... نه آدم نه ساخته ی آدم.... خانه مان کمی از ساحل دور است، تا بحال دقت نکرده ام چه شکلی است! چه فرقی میکند... اما اتاقم را میدانم چه شکلی است؛ اتاق زیر شیروانی است و کنار پنجره اش یک سکوییست که میشود کنار پنجره اش نشست و غروب و تکان خوردن برگ درخت سپیدار جلو خانه را دید... درست مثل اتاق آنشرلی یا اتاق جرویس پندلتون بابالنگ دراز جودی در مزرعه ی لاکویلو...
وقتی مادرم وسایل را جمع میکرد که بیاییم اینجا، موافقت نکردم مخالفتی هم نکردم.. مدت هاست خسته شده ام از مبارزه و حرف زدن... با ذوق آمد و گفت "یک خانه پیدا کرده ام توی فلان روستای ساحلی، باب خودته، اونجا مرده زنده میشه دیگه چه برسه به تو!" عکس العمل من فقط یک نگاه است... به چشمانش نگاه میکنم و آرام با خودم میگویم "مرده ها هم برای من فاتحه میخوانند مادر..." مادرم مادر است دیگر... میفهمد حرفی چپانده ام گوشه ی چشمم... سر تکان میدهد .. دارم از پله ها بالا میروم که برمیگردم و میگویم "مرده تر از مرده هم داریم مادر؟...."
گوشه ی چشمم برق زد، آب در برابر نور برق میزند،- اگر ان آب غم هم داخلش باشد نیازی به نور نیست توی عمیق ترین تاریکی هم آن قطره برق میزند..-...ساکم را برمیدارم ...جعبه ی قرمز رنگ و حلقه داخلش که وقتی برایم خریدی فروشنده گفت همیشه به خوشی به دست کنید..." و انگشتم را نگاه میکنم که خالی است از حلقه... ارزوی مرد فروشنده حقیقت پیدا کرد... حلقه ات تنها در ایام خوش و خوشبختی به دستم بود....راستی یادت هست وقتی حلقه را به دستم دادی گفتی چقدر خوشحالم از خوشحالیت... و صدای خنده ی من که تا خود خود آسمان رفت...آن خیابان جواهرفروشی و درختان درهمش را یادت....
آهــــــــــ میکشم...... مادرم یکهو می آید و دم در اتاق خشکش میزند. دستم را نگاه میکند...- مدت هاست جان مخفی کردن ندارم... حافظ راست میگوید که دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا...-
با حرف های مادرم میفهمم که یک ساعت گذشته و من فقط یک جعبه ی حلقه را توی ساک گذاشته ام...
یک عکس ، یک لباس که تو خریده بودی ، شیشه عطر خالیم که عطری در آن بود که تو همیشه دوستش داشتی و میگفتی "این عطر تنها عطری است که مرا از زمین جدا میکند، همیشه این عطر را بزن..." کیفی که برایم خریدی و من با ذوووق همه جا میبردم...
گوشی تلفنم...یادم نمیآید چند وقت است اسم تو روی آن نیفتاده... می اندازمش گوشه ای... آرام میگویم "تو که نباشی دیگر به چه کارم می آید..."...
صدای مادرم..."باید بریم بدو..."
پاره شدن افکارم و سوار شدنم به ماشین...مقصد: خانه ی ساحلی...
راستی مگر رشته ی افکاری که تو در آن باشی را میشود پاره کرد...؟
توی ماشین مادرم میپرسد " در مورد مرده ها چه سوالی کردی آنموقع؟ نشنیدمش..."
" مادر مرده تر از مرده ها را با چه چیز میتوان زنده کرد؟..."
سکوت مادرم و غم نگاهش از حال من...
و من آرام پاسخ میدهم: " با عشـــــــــــق"....
غروب بود که راهی ساحل شدیم....
ادامه دارد....