نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی
نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی
نویسنده:حمیده
گاهی لازم است خودت را تا حد یک بچه ی چهار ساله پایین بیاوری ، حتی اگر بیست و چهار سال داشته باشی! گاهی لازم است آدم بزرگ بودن را کنار بگذاری و کودک شوی.. همان کودکی که دوست دارد آدم بزرگ باشد!... گاهی لازم است غم هایت را حتی اگر بزرگ، خیلی بزرگ هم بودند پشت در کلاس حتی شده برای یک ساعت و چهل و پنج دقیقه جا بگذاری و وقتی وارد کلاس شدی بشوی کودکی که بزرگترین غمی که برایش گریه میکنی آن باشد که مداد رنگی ات را از خانه نیاورده باشی و موقع نقاشی بیکار بنشینی.. گاهی لازم است وقتی بغض گوشه ی چشمت غوغا میکند، به زور لبخند بنشانی روی لبت و وقتی یکی از کودکان کلاست میزند زیر گریه بخوانی «نی نی کوچولو گریه میکنه...» و بعد آرام در دلت بگویی آدم هر چقدر بزرگتر میشود بیشتر گریه میکند... گاهی لازم است مثل بچه ها با کودکان کلاست بالا و پایین بپری و شعر بخوانی و وقتی کلمه ای را درست میگویند بروی جلو و بگویی «بزن قدش!» و خنده ی هر دویتان به آسمان برود.. گاهی لازم است زمانی که از دروغ ادم های روزگارت به ستوه آمده ای ، دلت را بسپری به کودکی که شاگرد توست و بشنوی که میگوید «خاله دوسِت دارم» و بعد لبخند بزنی و کیف کنی از صداقتش...
گاهی لازم است به کودکان کلاست بگویی «سلام فرشته های کوچیک من» و نمیدانی چه لذتی دارد وقتی یکی شان میگوید «خاله شما هم فرشته ای» و بعد میپرد با قد کوچکش بغلت میکند.. قدی که فقط تا کمر تو میرسد...
گاهی لازم است کلاس درست برایت کلاس نباشد؛ تدریس نباشد؛ جایی باشد که عشـــــــق کنی بودنت آنجا را...
و من این روزها، عشــــــق میکنم بودنم در کلاس هایم را...