سنگ شكن
سنگ شکنی روزگار خود را به خرد کردن سنگهای کوه کنار جاده می گذراند. روزی با خود گفت: آه، اگر ثروتمند می شدم آن وقت می توانستم استراحت کنم! فرشته صدایش را شنید و به خواست خدا به او گفت: آرزویت اجابت باد.... ناگهان سنگ شکن خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به او خدمت می کردند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که نگاهی به آسمان بیندازد، آن وقت خورشید را دید؛ سپس آهی کشید و گفت: اگر خورشید میشدم دیگر این همه خدمتکار مزاحمم نبودند! این بار هم خواسته اش اجابت شد، اما وقتی آن مرد خورشید شد ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. مرد با خود فکر کرد و گفت: کاش ابر بودم اما این خواسته اش هم که اجابت شد باد وزید و ابرها را در آسمان پراکنده کرد! مرد گفت: دلم می خواهم باد باشم که هرچیزی را با خود می برد.؛ فرشته خواسته اش را اجابت کرد. اما آن مرد وقتی به باد بی پروا و خشمگین تبدیل شد به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد! با خود گفت: کاش می توانستم کسی باشم که کوه ها را خرد می کند؛ فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد و چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را در میان سنگها و در همان قالب پیشین یافت، یعنی همان سنگ شکنی که بود و از آن پس زبان به شکوه نگشود...!!!!