من خوشبختم...
نویسنده : عاطفه
من خوشبختم...

چشمهایم را میبندم... برای لحظه ای در تمامی رویاهایم غرق میشوم... صداها، رایحه ها، صورتها... همه و همه روح لطیفم را می نوازد... ناگاه با برخورد شاخه ای خشکیده بر روی گونه ام... پلکهایم را میگشایم... خودم را درون قایقی میبینم که بر روی رودخانه ای بی نهایت آبی جریان دارد...
.
.
.
و آنجا با دیدن بوسه اقاقیا بر روی آب... گونه هایم را با اشکهای جاری شده ام میشویم... و شوری آن را با شیرینی جوانی بدل میکنم... قلبم را با ترنم سیال آب همنوا میکنم... و تا دوردستها نفس میکشم...
.
.
.
با عطسه سکوت، سنگینی لحاف حجاب را کنار میزنم و بی پروا هماغوش آب خواهم گشت... گیسوان انبوهم را به شانه آب خواهم سپرد و برگ گل نیلوفر آبی را با ولع خواهم بوئید... و در آن حال تمامی غمها را به مسخره خواهم گرفت و با ذره ذره وجودم خواهم گفت : "من خوشبختم"
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۲۶ ساعت 10:12 توسط مهدی دهقان
|