جاودانگی
پیشنهاد های تابستانی(۸)
معرفی کتاب
نویسنده:شقایق
جاودانگی
میلان کوندرا

سلام دوستان
نمی دانم تا چه حد با میلان کوندرا نویسنده اهل چک آشنا هستید و یا تا چه حد به رمانهای مدرن و پسامدرن علاقه دارید. بهرحال فکر می کنم اگر تا اکنون بیشتر وقتتان را صرف خواندن رمانهای سنتی که مهمترین هدفشان سرگرم کردن خواننده با به تصویر کشیدن داستانی عشقی یا پلیسی است، می کردید، این بار یک رمان با سبکی نسبتا پیچیده را که در عین رئال بودن از ریزه کاریهای زیادی برخوردار است، امتحان کنید. رمان "جاودانگی" اثر کوندرا و ترجمه حشمت الله کامرانی (نشر علم) نه تنها داستان زندگی گروهی از شخصیتها را در دنیای (پسا) مدرن به تصویر میکشد، بلکه نقدی تند و تامل برانگیز بر این دنیا و مناسباتش است. بحثهایی که نویسنده پیش میکشد و درباره آنها نظر میدهد بحثهایی فلسفی و جدی هستند. فرم رمان آنقدر استادانه و پیچیده است که خواننده باید تا آخرین صفحه رمان را بخواند تا فرم شکل بگیرد، همه چیز، حتی کوچکترین جزئیات، حساب شده است. پس از اتمام رمان، خواننده به اهمیت همه اجزای رمان در شکلگیری فرم آن پی میبرد و مبهوت توانایی کوندرا در پدید آوردن فرمی چنین باعظمت میشود. در ادامه برای آشنایی بهتر شما با این شاهکار ادبی گوشههایی از بحثهایی را که بنظرم جالب آمدند، آوردهام:
اگنس [شخصیت اصلی رمان] به فکر خواهر ملکه افتاد و به خود گفت امروزه دوربین جای چشم خدا را گرفته است. یک چشم جای خود را به چشم همگان داده است. زندگی به صورت یک کامجویی وسیع درآمده که همگان در آن شرکت میکنند. همه میتوانند شاهزاده خانم انگلیسی را ببینند که جشن تولدش را برهنه در یک ساحل گرمسیری جشن میگیرد ...
در زندگی راههای شخصی وجود دارد که از همان ابتدا شخص را در برابر جاودانگی بزرگ قرار میدهد، که گرچه نامعین و به راستی نامتحمل است، اما مسلما امکانپذیر است: آنها راههای هنرمندان و دولتمردان است.
تعریف گوته از جاودانگی: جاودانگی یعنی دادرسی ابدی.
آمارگیری از افکار عمومی، مجلسی است که همیشه دایر است و وظیفهاش حقیقتسازی است ... همسایه پاریسی من وقتش را در اداره صرف میکند، هشت ساعت رو در روی یک همکار اداری مینشیند ... در خانه تلویزیون میگوید در آخرین آمارگیری از افکار عمومی اکثر فرانسویان کشور خویش را امنترین کشور اروپا میدانند، غرق در شادی میشود بیآنکه هرگز بفهمد در همان روز سه سرقت ودو قتل در خیابان او اتفاق افتاده است ...
... در عشق مهمترین مطلب شخص دیگر است و لاغیر، من از خودم میپرسم عشق برای کسی که نمیتواند جز خودش را ببیند چه معنا میدهد.
ای فرانسه همانطور که روسیه سرزمین احساسات است، تو سرزمین شکل هستی! از همین روست که مرد فرانسوی که همیشه از احساس نکردن شعله سوزانی در قلب خود احساس پوچی میکند، با غبطه و دلتنگی به سرزمین داستایوسکی چشم میدوزد ... عشق انسان را بیگناه میسازد.
درد و رنج احساسی است که شایسته بهترین احترام است: ارزش همه ارزشهاست.
آنچه وامیدارد مردم را تا مشتشان را بر آسمان برافرازند، تفنگ در دستشان بگیرند و آنان را وامیدارد تا برای آرمانهای عدالتخواهانه و غیر عادلانه مبارزه کنند خرد نیست، بلکه یک روح بزرگ شده است. این سوختی است که بدون آن موتور تاریخ از حرکت باز میماند ...
عصر کنونی برروی هرچیزی که تا بحال نوشته شده است، چنگ میاندازد تا آنها را به فیلم و برنامههای تلویزیونی یا کارتون تبدیل کند. در یک رمان آنچه که ذاتی است دقیقا همان چیزی است که فقط در یک رمان بیان میشود و بنابراین هر نوع اقتباسی حاوی چیزهای غیر ذاتی است.
نقاشان و پیکرتراشان مشهور از عهد کلاسیک تا رافائل و شاید حتی تا انگر از به تصویر کشیدن خنده و حتی لبخند ابا کردهاند. فقط وقتی نقاش خواست بدی را نشان دهد صورتها از بیجنبشی در آمدند و دهانها گشوده شدند. نقاش برای بیان گناه باید آرامش معصومانه صورت را بر هم زند ... خنده دموکراتترین حالت صورت است ...
مطالب بسیار زیبای دیگری در این رمان هست که معرفی همه آنها در این مجال نمیگنجد. امیدوارم از خواندن این رمان لذت ببرید. دوست دارم از طریق همین وبلاگ نظر شما را راجع به آن بدانم.

میلان کوندرا