نویسنده:آرزو شمس

وقتی او آمد نه باران می آمد و نه اسبی داشت،ولی او آمد.

او آمد.در چشمان خیس و بی رویایم خیره شد و هرچه در دلش بود را در نگاهش ریخت.نگاهی که تمام خوبیها،تمام حس های خوب عالم را به جانم انداخت.

او آمد و دستانش را به دستان لرزان و خالی ام سپرد.

او آمد و مرا به خواب عمیقی برد.صدایش لالایی میخواند برای روح بی خواب و شبگرد من.

او آمد و خطی ابدی کشید بر تمام ناباوریها و غیر ممکن های دنیای من،دنیایی نه خاکستری و نه سیاه و سفید:

دنیایی بی رنگ ،بی آواز،بی آهنگ ، ناموزون.

او آمد...............او شد آوازه خوان تمام لحظه های ناب من،راوی تمام عاشقانه ها:

(ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای زگندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست)

او آمد..........تو آمدی

تو آمدی و شدی تنها موجود زنده دنیای نه چندان بزرگ ولی بی امان پر احساس و لطیف من

تو..............عزیزترینی که نه میخواهم با اسب بیایی و نه زیر باران باشی

میخواهم بیایی و باشی ...................برای همیشه.........بامن.........بی چتر........زیر تمام باران های دنیا