او آمد
وقتی او آمد نه باران می آمد و نه اسبی داشت،ولی او آمد.
او آمد.در چشمان خیس و بی رویایم خیره شد و هرچه در دلش بود را در نگاهش ریخت.نگاهی که تمام خوبیها،تمام حس های خوب عالم را به جانم انداخت.
او آمد و دستانش را به دستان لرزان و خالی ام سپرد.
او آمد و مرا به خواب عمیقی برد.صدایش لالایی میخواند برای روح بی خواب و شبگرد من.
او آمد و خطی ابدی کشید بر تمام ناباوریها و غیر ممکن های دنیای من،دنیایی نه خاکستری و نه سیاه و سفید:
دنیایی بی رنگ ،بی آواز،بی آهنگ ، ناموزون.
او آمد...............او شد آوازه خوان تمام لحظه های ناب من،راوی تمام عاشقانه ها:
(ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای زگندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر،جز درد خوشبختیم نیست)
او آمد..........تو آمدی
تو آمدی و شدی تنها موجود زنده دنیای نه چندان بزرگ ولی بی امان پر احساس و لطیف من
تو..............عزیزترینی که نه میخواهم با اسب بیایی و نه زیر باران باشی
میخواهم بیایی و باشی ...................برای همیشه.........بامن.........بی چتر........زیر تمام باران های دنیا