شاعر:ارغوان

تابوت های ملتهب
 
تابوت های ملتهب از راه می رسند
با چشمهای زل زده بر امتداد مرگ
من جیغ می کشم، لب من داغ می زند
با بوسه ای که بر لب این گور می زنم
پابوس خار می شوم، تن من سرد می شود
ای وای از این جنازه دردی که در من است
می ترسم از سقوط خودم بر دل زمین
می لرزم از جنون شدیدی که در من است
در سایه سار ترس عجیبی ترانه سوز
من بید می شوم، تن من بید می شود
می رقصم از سه تار خودم تا سه تار باد
آهنگ باد رقص مرا لمس می کند
دالان پیش پای من از آسمان جداست
تابوت خسته بغض مرا جیغ می کشد
من ناله می کنم که من از خاک دلخورم
من شاد بوده ام که پس از مرگ می روم
این خاکدان تا به ابد سرد و مرده را
با آسمان صاف خدا طاق می زنم
من شاد بوده ام که خدایم در آسمان
از پشت پرده های کتانی ابرها
لبخند مهر می زند وَ من از حال می روم
من شاد بوده ام که میان ستاره ها
هم بازی سکوتم و آرامشی لطیف
حالا که پیش پای من این خاک مرده است
راهم از آسمان صاف خدا، از ستاره ها
از بازی سکوت و من و ابرها جداست
اینها تمامِ شِکوه ی تن پوش جسمم است
تن پوش جسم خاکی من درد می کشد
من می سپارمش به زمین جسم خسته را
می پیچمش میان لحافی سفید و سرد
و می فشارمش به درون دهان خاک
حالا رها شدم از لاشه تنم
حالا منم، این خودِ من، این خودِمنم
روحی رها مثل نسیمی بهاری ام
در کوچه باغ های زمین پرسه می زنم
فریاد می زنم: من از این خاک دلخورم
وقت وداع من شده با هرچه در تو است
من می روم و خواب تو از یاد می برم
من با تمام خاطره ات قهر می کنم
من می روم به بازی نور و ستاره ها
من می روم که ذوق کنم طعم کوچ را
چون کودکی که در هوس طعم پولکی ست
من طاق میزنم شبحِ خاکِ مرده را
با تکه ابر لطیفی که می خزد
آرام لابلای خیالم درونِ خواب
من می روم که در سرِ بازارِ آسمان
با قطره آبی از لبِ مژگانِ ابرِ پیر
تُنگِ دهانِ این دلِ تنهایِ خسته را
سیراب تر ز چشمه ی تلخِ زمین کنم
آری رفیق، مست شدن جایِ دیگریست
آنجا میان کوره ی سرخی در آسمان
هرگز نکن تصور مستی که در زمین
حتی شراب طعمِ گِسِ خاک می دهد
من می روم زمین و تو را با سخاوتت
با یک نفس خزیدنِ بر روی ابرها
من طاق می زنم، به خدا طاق می زنم
آری رفیق دارم از این خاک می روم
از پشت این حصارِ تلاقیِ جبرها
دارم نگاه می کنم که خدایم در آسمان
لبخند می زند به من از پشت ابرها