نویسنده: علیرضا عطار
(تنها)

بسان زخمی پلنگی یکه و تنها
که واداده زمین و زمان خدایش را
که در کنجی بیادش همه شجاعتها ، شهامتها
کجا در ذهن نابش بدین روز این حقارتها؟
این منم : تمام آنچه باید باشم و هستم
نگویم خدایم ، انتهایم ، کاملم من
ولی گویم که میسوزم در این روزهای سرد زمستانی
نه از گرما ، بل از سرمای سخت قلبهای یخ و خارا
بسان زخمی پلنگی یکه و تنها 
به تنهایی خود خو کرده ام آری
تو گو که غرق این همه شور و نواهایی
به چه می اندیشی ؟ 
یا 
به که می اندیشی ؟