درد
درد

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردی است. قبول اما دردِ بیچاره خودش آمدنی نیست. درد را همیشه کسی هست که بیاورد. مثلاً صاحب خانه ای که انگار تقویمش فقط روز های اول هر ماه را قرمز کرده است. یا آن کاغذ پاره ای که اسمش را گذاشته اند: «برگه ترخیص بیمارستان». اما برای بعضی ها حکم دیگری دارد. گاهی عمق نفهمیدن های کسی اندازه حواس پرتی های بی رحمانه اش، زخم می اندازد به دلت، یک زخم کاری. و دردش خارج از تحمل است. همین که پشت تلفن، وسط حرف هایش بغض کنی و او خیال کند آنتن ندارد که صدا قطع شده. همین که روز به دنیا آمدنت را فراموش کند. همین که یه روز از سر درد و دل، حرف ناگفته ای را بگویی به یک نفر. و ناگهان ورق برگردد و چشم باز کنی ببینی رفیق، دشمنت شده. و راز تو دشنه ای که خودت دستش دادی. از من می شنوی یک گوشه دنج مغزت را بگذار برای درد هایت. یک وقت هایی همه شان را زندانی کن و لیوان چایی ات را هورت بکش و بدان خوب یا بد، این نیز بگذرد.