خوابگاه ما
خوابگاه ما
هم وبلاگیهای عزیز سلام:
تصمیم گرفتم که از زندگی 4 سالم تو خوابگاه دانشگاه آزاد تفت براتون بنویسم،
ببخشید اگه یه کمی طولانیه.
خب خوابگاه ما وسط کوه با چشم انداز کاملا عالی قرار داشت(دور تا دور خوابگاه
فقط کوه بود،یعنی زندانهای قزلحصار و اوین خیلی چشم انداز
بهتری داشتن تا ما.)
شبها هم صدای زوزه ی شغالها یه آرامشی بهمون میداد که شاهکار بتهون اون آرامش
رو بهمون منتقل نمیکرد.
و از همه ی موارد کمرشکن تر ساعت ورود به خوابگاه بود،4سال پیش که من دانشجوی
ترم1 بودم آخرین ساعت ورود به خوابگاه ساعت7 عصر بود.
صبحها هم که میخواستیم بریم کلاس معمولا باید از یه فیلتر عبور میکردیم چون خانم
کافی میومد تو اتاق سرپرستی،روبروی در ورود و خروج می نشست
و همه ی دخترها باید با صورت کاملا با صابون شسته شده از خوابگاه
خارج می شدند.
به به بذارین یه کم مطلبمو شاد کنم،اگه مثلاً تولده یه دانشجوی بیچاره بود
و درخوابگاه آهنگ و کف زدن براه بود،فردا اول صبح کل اعضای
شرکت کننده در تولد بایستی درجوارآقای دشتی جوابگو باشند.
من همیشه شک داشتم که خوابگاه ما دخترونه ست چون همیشه حداقل
یک مرد در خوابگاه حضور داشت و این برادران تاسیساتی و خدماتی
یه جورایی عضو ثابت خوابگاه بودن و دیگه رنگ لباسهای دختران خوابگاه رو
حفظ بودند،حتی خدمتکار خوابگاه که صبحها زباله ها رو تخلیه میکرد مرد
بود.بذارین از وضع آشپزخونه و تغذیه بچه ها بگم که اگه ما غذا میذاشتیم
بالاسر غذامون وای میستادیم تا آماده شه و با خودمون ببریمش تو اتاق یه
لحظه غفلت برابر بود با یه عمر پشیمونی.
ولی با همه ی اینها بازم دلم برای خوابگامون،سرپرستاش،خانم کافی،
آقای دشتی وحتی برادرای تاسیساتی و اتاق وتخت و کمدم تنگ شده...