اولین روز تدریس
نوشته های یک مدرس زبان انگلیسی
اولین روز تدریس
نویسنده:ندا
اولین روز تدریسم مملوء از استرس بود,استرسی که تا حالا تجربش نکرده بودم... فکر کنم یخوردش به خاطر حضور مدیر آموزشگاه بود!!!
البته خودم ازش خواسته بودم بهم کمک کنه چون اصلا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم؟؟
اول از همه که یکی از پسرا زد زیر گریه و میخواست بره پیش مامانش که مدیر آموزشگاه مامانشو صدا زد که آرومش کنه,دیگه گریه نمیکرد اما سرشو از رو میز بلند نمیکرد وحرفم نمیزد.منم شروع کردم به توضیح دادن اینکه قراره چیکارا بکنیم مثلا اول چندتا کلمه یاد میگیریم بعدم یه آهنگ خوشکل گوش بدیم و آخر کلاسم باهم بازی میکنیم.خیییلی بهتر شد,منم به کارم ادامه دادم در کل بد نبود.ولی از جلسه های بعدی دقیق برنامه ریزی کردم که چیکار کنم سر کلاس و هر روز یه تکنیک تازه یاد میگرفتم.یادم میاد یبار تو نوشته های حمیده میخوندم که وقتی با بچه ها کلاس داری باید تمام مشکلاتتو دم در کلاس جا بذاریو هم قد اونا بشی و یا حتی مثل اونا فکر کنی که به نظرم مهمترین چیز توی تدریسه. و در آخر باید بگم که تدریس یکی از شیرین ترین کارایه که تا حالا تجربش کردم...