رسوای عالم
نویسنده:آرزو شمس
فریاد میزنم.نمیدانم چه چیز را.آبرو چه می ارزد.رسوای عالم شدن شرف دارد به صوفی بودن تو.
سر در چه داری عابد بی دل؟!شبها سر به سجده میگذاری و روزها دل میشکنی!
چه می کنی با خودت؟ چه می کنی با من؟
چه کرده ای با دل من که شب و روز تسبیحم را با نام تو میگردانم.
دلم را برده ای،تازه سربه زیر شده ای؟!تازه میگویی چیزی نشده
نه خانی رفته و نه خانی آمده
من هیچ خانی را نمی شناسم،جز تویی که خود را دیوانه وار به آن راه میزنی
راهی جز خانه دلت نمیخواهم.
راهی که به تو نرسد،نمیخواهم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۸/۲۹ ساعت 17:15 توسط مهدی دهقان
|