نویسنده:آرزو شمس

 
به بهانه باران

امشب هم گذشت.مثل شبهای گذشته بی تو.

صبح دوباره با بالشی خیس در بغل از خواب بیدار میشوم.مثل روزهای گذشته.

دو ساعت در شوک نبودنت به در و دیوار تکراری، به هوای سرد و بی روح و به خود ماتم نگاه میکنم.

در خانه میگردم.شاید،شاید برگشته باشی.شاید نشانه ای...

نه.نیست.هیچ است.دوباره هیچ خالی.

باز شب میشود.اینبار مثل دیشب نیست.ابر خالی نیست.

صدای باران کنار پنجره می کشاندم.پرده را کنار میزنم.

یک لحظه جای دستانت را روی شیشه خیس حس میکنم.

می خندم.خنده ای تلخ.

دوباره خیال دیوانگی.

می نشینم.باز به یاد می آورم.لذت باران را به یاد می آورم.

می نشستیم به تماشای عشق بازی آسمان.همه را به هیچ می گرفتیم و از احساس آینده سیراب میشدیم.به آدمهای مانده در بازی ابرها می خندیدیم.

به آدمهای مانده در خیال گذشته.

دوباره می خندم.همان خنده تلخ.

اینبار حال را به یاد می آورم.

خود تنها نشسته به تماشای عشق بازی آسمان را.

خود بی آینده را...

خود مانده در گذشته ام را.

فقط خودم را...

خودم...