نویسنده :آرزو شمس

 تکرار، تکرار ، تکرار

امروز روز معرکه ای است.
یا شاید لااقل برای من.
حداقل این را می دانم که برای تو نیست. شاید برای تو و دیگری باشد. ولی تو با من نه.
برای من و به خاطر تو چرا، روز دیوانه واری است.
با یاد آن روزها برایت جشن گرفته ام. هدیه گرفته ام. با همان شکلات هایی که دوست داشتی و نمیدانم هنوز هم داری یا نه...
میدانی که ... آدم خاطره بازی ام.
دیوانه وار به خاطرات ریز و درشت چنگ میزنم تا لحظه ای روحم را آرام کنم.
دیوانه شده ام.
به جای تو برای خودم هدیه گرفته ام. باورت نمیشود . همانی که اولین ولنتاین برایم گرفته بودی را دوباره کادو گرفته ام.به یاد آخرین ولنتاین.
به یاد آن روزها ، به دور خودم می چرخم و پا می کوبم.
 اسم این کارها را چه میگذاری دیوانه ی شب ها و روزهای تکراریم؟
باور می کنی ؟ مثل جریمه های دبستان دارم شب و روز تکرار می شوم. بی تو تکرار می شوم . بی تو عکس های جا مانده از تو را ........
در آخرین روزی که رفته ای، جامانده ام.
هر روز را همان روز می بینم و می دانم .
همان آخرین روز ...................
همان آخرین ولنتاین.
راستی عزیزم .... ولنتاین مبارک!