نویسنده:ارغوان

بی سر و ته قصه هر روزهایم
اینه در آینه
می شکافم قلب خودرا
تا که شاید نابهنگام اید از قلبم سرودی گرم
تا که شاید قلبم از این بی سروته قصه هرروزهایم
لحظه ای ارام گیرد
لحظه ای بی تابی دریای مواج وجودم را
در حضور صافی آئینه ها آرام گردانم
آری آری قلب من دریای مواج و خروشان است
پشت هر آیینه اش امواج می گریند
می خروشد اشکهایم از درون سینه ام
می شتابد سوی چشمانم
می خروشد از لب مژگانم این امواج خشم آلود
این شکسته درد پنهان درونم را
می دهم در دست این امواج خشم الود
تا شود آسوده این قلب پریشانم
اخر از این بی سر وته قصه هرروزهایم
من گریزانم.