آیدا نیست
تلفن زنگ می زند. نمی خواهم بردارم ولی بی اختیار خیز بر می دارم. حتما آیداست. شماره ناشناس است. می گویم : « الو .. الو» اما فقط صدای نفس کشیدن می شنوم... « آیدا خودتی؟ چه عجب، چرا حرف نمی زنی؟ ... » تماس قطع می شود. گوش به زنگی، همان چشم به راهیی است و انگار مزاحم تلفنی چنان چشم به راهی ای در صدایم می بیند که گوشی را می گذارد. وقتی خانه، ماندن ندارد؛ خیابان مثل ماسک اکسیژن در آخرین تنفس مسلولان، خاطرات سلامتی را احضار می کند.
از سلامی مطبوع در هایلند تا خدانگهدار سخیف در پارکینگ فرودگاه و هجوم وحشیانه ی بی آیدایی. فقط سه سال طول کشید. یادش به خیر آغاز رویایی ما. هیچ زنی توی زندگی ام نبود ولی می خواستم همین طوری برای روز زن عطر بخرم. یا پولداری و تنها یا بی پولی و عاشق و من آن موقع خوب پول در می آوردم. توی هایلند از آیدای فروشنده راهنمایی خواستم. چند تایی پیشنهاد داد. نمی دانم توی نگاهش چی دیدم یا پشت چشم هایم چه آب و هوایی در گرفت که با لحن خودمانی گفتم: « خودت بودی کدوم رو انتخاب می کردی؟» آخر شب بود. داشتند فروشگاه را می بستند. با من و منی ملیح گفت فلان عطر. بی هیچ سوال دیگری فلان عطر را خریدم و زدم بیرون و توی تاریکی خیابان ایستادم. چه شبی. چه آب و هوای معتدلی. برای اولین بار از بازی های بی انتهای ابلهانه ام جواب گرفتم. بیست دقیقه ی تمام متنظر ماندم چرا غهای فروشگاه نیمه خاموش بشوند. رنو پنج آبی آسمانی، آن سمت خیابان پارک بود. آیدا با همکارش خداحافظی کرد و رفت طرف ماشینش. نمی دانستم دارم چه کار می کنم. مثل گدای خیابان خواب رفتم جلو و جعبه ی عطر را باز کردم و چند بار پاشیدم روی شیشه ی ترک برداشته ی رنو. آیدا خندید. برف پاک کن را زد. بوی فلان عطر پیچید و چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم.
دور تند ماه عسل در شیراز. صبحانه پای تخت جمشید و چکیدن قطره ی مربای هویج روی مانتوی آیدا. دعوا با رسپشن هتل هما. سالگرد ازدواج مان که می رسید مثل روز عروسی ماشین مان را گل می زدیم و لباس های عروس دامادی مان را تن می کردیم و می زدیم به خیابان، ماشین ها بی خبر برایمان بوق می زدند آیدا قصه ی زندگی اش را برایم آهسته رو می کرد. پدر و مادرش یک جوری بودند. منزوی و خاص و خل وضع. ویلای بزرگی نزدیک گرگان داشتند و تویش مجسمه های چوبی می ساختند و نمی فروختند و مثل شحنه ی قبرستان پخش شان می کردند میان درخت های باغ. می گفت پدر و مادرش را دوست ندارد و آنها هم. اما توی یک میلیون یکی مثل پدربزرگ پیدا نمی شود. چند سالی است آسایشگاه سالمندان زندگی می کند. خیلی زود به این نتیجه رسیدیم از خانواده هایمان چیزی نگوییم. زندگی بی دردسر گیاهی. همین که نور و آب برسد کافی است. توی خودمان بودیم و حسابی خوش می گذشت.
زده ام بیرون. لباس هایم را بی اتو پوشیده ام. هوا ابری ست. با این عصا و درد زیر بغل، ولگردی در خیابان همین ماشی شاسی بلندی ست که برای له کردن له له می زند. آسایشگاه جودی همین نزدیکی هاست. همیشه بوده ولی ماها فراموشکار بودیم. آیدا پدربزرگش را به اسم فامیل صدا می زد. مثل جودی ابوت. عیدها می رفتیم ملاقات. پیرمرد سر حال بود و لبریز خاطرات نگفته. خلبان فرقه در زمان شلوغی آذربایجان. محافظ استالین توی کنفرانس تهران. نابغه ی دوران. آیدا را دوست داشت. قبل از انقلاب زندان و تبعید کشیده بود. شربت آلوورا می خورد و می خندید و همین جور از گذشته های سرخ و طلایی می گفت. آیدا که می رفت دوبی بیشتر از من، به فکر جودی بود. می گفت می ترسد جودی تنها بماند. خنده دار است. داشت شوهرش را، عشقش را ترک می کرد و نگران پیرمرد معین عزرائیل بود. حتی نمی شد حسادت کرد. روز آخر قبل از پیچ خوردن قوزک پا خانه را حسابی به هم ریختم. سرویس چینی توی بوفه را شکستم. عقدنامه را انداختم توی شومینه. فرش دستباف زیر مبلمان را با کاتر ریش ریش کردم. غربتی بازی ام نگذاشت آیدا برود و جودی را ببیند.
حالا دارم برای انتقام یا طلب بخشایش می روم پیش جودی. عصا را جلوتر از پاها روی زمین می گذارم. توی همین دو هفته کشف کرده ام افلیج مادرزاد، عصا را عقب تر از پایش راه می برد و افلیج موقت جلوتر. فقط سه کوچه مانده به آسایشگاه. برخورد پدر و مادر آیدا همان یک بار که رفتیم گرگان دیدن شان گویا بود؛ سرد و خفت بار. مادر آیدا ترکمن بود؛ از این ترکمن های روشنفکر. استاد دانشگاه و مسئول سابق تحقیقات آبخیزداری. خوش قریحه و آرتیست. انزوایشان پهلو به بیماری وسواس گونه می زد. می گویند بیماری روانی مسری است. وقتی دو تا آدم مدت ها با هم زندگی می کنند شبیه هم می شوند. اوایل دانستنش برایم جذاب بود که مادر آیدا به تدریج شبیه پدرش شده یا بر عکس. فرقی هم نداشت. آخر آیدا شبیه هیچ کدام شان نبود. از بچگی آیدا ا وادار کرده بودند روی پای خودش بزرگ بشود. وقتی هجده سالش شده عذرش را محترمانه از خانه خواسته اند. برو توی جامعه، کار پیدا کن، با گرگ ها برقص؛ از این تربیت های روسی. سر کوچه دوم، فروشگاه دو نبش اسباب بازی است. تصویر جودی جلوی چشم هایم است. توی عابر بانکم اندازه ی یک هواپیمای کنترلی پول دارم. دل به دریا می زنم. می روم تو و بی چک و چانه هواپیما را می خرم تا با دست پر بروم عیادت خلبان. می خواهم به اش بگویم آیدا رفته ولی من هستم، با من حرف بزن؛ از فضاپیمای اسپوتنیک و یوری گاگارین بگو اما از تصفیه های استالینی و دادگاه های فرمایشی چیزی نگو. وصلم کن به فتح برلین و جنگ سرد و زیر دریایی های اتمی. حالم خوش نیست. این جا بی آیدا خیلی ملال دارد. شاید مبارزات قدیمی و ارواح احزاب تسلی مان بدهد.
همیشه آدم زود به خانه ی سالمندان می رسد. در سفید آسایشگاه باز است. دارند حیاط را آب پاشی می کنند. چند نفری توی حیاط سیاه پوشیده اند. دلم هری می ریزد. نکند دیر رسیده ام و جودی رفته؟ برای لحظه ای خیال می کنم زن لاغری که پشت به من ایستاده آیدا است. می روم جلو تا بغلش کنم و با گریه تسلیت و بگویم و گلایه ای کوچک که چرا بی خبر برگشته. آیدا نیست. جودی اتاق اختصاصی دارد. می روم توی اتاق دلبازش. پرستار کوسه ی مرد دارد با حوله ی نمناک تن جودی را می شوید. انگار اسبی سلطنتی و تنومند را غشو می کند. جودی لبخند می زند. نمی دانم برای هوس و جنون ناگهانی چه توضیحی بدهم. نکند پیرمرد نگران بشود؟
توضیحان به درد لای جرز می خورند. با تاخیر سلام می کنم. با سر جواب می دهد. پرستار می آید جلو و آهسته توی گوشم می گوید سه روز است از بس گریه کرده زبانش بند آمده. هشتاد سال بیشتر دارد. می روم جلو. می گویم:« چه خبر جودی گاگارین؟» می خندد. چشم هایش هنوز اشک دارند. دنده های سینه اش بیرون زده. پوستش مثل کره ی فاسد زرد و سیاه است. شصت سال پیش تو جوان اول ایران بودی پیرمرد. هواپیمایت آسمان را خط می انداخت. مثل آن آمریکایی امپریالیست که با هواپیما از اقیانوس اطلس رد شد، از کوههای قفقاز گذشتی. می نشینم روی تخت. ماکت هواپیما را بیرون می آورم. می گویم تولدت مبارک و چشمک می زنم. تولدش نیست ولی مگر فرقی دارد؟ با هم هواییما را سر هم می کنیم. پایم می خارد. حواس جودی هنوز جمع است. با نی کنار لیوان شیر، پایم را می خارانم. آلزایمر بیماری لیبرال هاست، نه جودی های استخوان خرد کرده. می خواهم از نوه اش بگویم. از دلایل کافی برای قانع نشدن.می خواهم بگویم شرکت هندی بالاخره از سر آیدا می افتد و بر می گردد پیش من. قسم به آسمان هایی که زیر پا گذاشتی آیدا بر می گردد. تو به آسمان اعتقاد نداری ولی من دارم. این وسعت مشوش آبی رنگ یعنی بی نهایت. هیچی نمی گویم. قطعات هواپیما را می چسبانیم به هم. دوست دارم پیرمرد باز هم برایمان حرف بزند. برایمان؟ ... آیدا تو کجایی؟
زبان چشم ها. زبان چروک صورت. زبان تار موهای سفید. هیکل نحیفش را مثل پر کاه بلند می کنم و می نشانم پشت ویلچر. پرستار چشم غره می رود ولی نمی تواند چیزی بگوید. ایوان پهن آسایشگاه مثل ایوان کاخ های شاهنشاهی ست. حالا هواپیمای ملخی توی آسمان است و کنترلش دست جودی. آسمان را می شکافد. ویراژ می دهد. دست فرمانش خوب است. کنترل الکترونیکی در دست پیرمرد دیدن دارد. بلند می شوم. یک هو می بینم بی عصا آمده ام توی ایوان. کشان کشان ولی بی درد. از امیال و اعمال مبهم خوشم می آید. دلم می گیرد. دوباره دلم خانه می خواهد.به جودی می گویم فردا هم می آیم ملاقات. هواپیما را فرود می آورد و انگشتش را فرو می کند توی گودی کف دستم و به خطی لرزان و نامرئی می نویسد : « آیدا کو؟» می گویم همین طرف ها، امروز کار داشت، فردا هر جوری هست با خودم می آورمش. دستش روی کنترل خشک می شود. رویم را آن وری می کنم تا گریه ام را نبیند. با پرستار مرد دست می دهم و می زنم بیرون.
خیابان شلوغ شده. چرا همه ی کوچه ها را مثل کف دست بلدم؟ چرا این همه چیز بلدم؟ سرم گرم قیقاج روی آسفالت ترک خورده است. کابوس عصر گاهی. هندوی ریشوی عمامه پیچ با لاک و مهر سرخ پیشانی لم داده روی برج العرب و هی نهی نهی می کند.برج العرب می شود برج بابل و من زبان بریده سه روز متوالی گریه خواهم کرد. باید برگردم خانه. بیرون وحشت آور است. سر خیابان لندرور قدیمی سبز می پیچد جلویم. ماشین را می شناسم. هوا تاریک شده. خیابان به مرحله ی عمیق خواب می ماند. مادر آیدا از ماشین پیاده می شود. با چشم های تنگش نگاهم می کند. پدر آیدا پشت فرمان نشسته سرش را پایین اناخته. مادر آیدا گریه اش می گیرد. بغلم می کند. بوی عطر تلخش می پیچد در تمام تنم. پدرش پیاده می شود. لباس هایش تمیزند و اتو کشیده. دستش را می گذارد روی شانه ام. هراسان می گویم :« چی شده؟» پدرش مکث می کند. مادر زودتر به حرف می آید: « زنگ زدم خونه تون باهات حرف بزنم، اما نتونستم ...» ادامه نمی دهد. یاد مزاحم تلفنی می افتم. پدر روی سبیلش دستی می کشد و می گوید:« چطور بگم، آیدا ... » گریه ی مادر مثل شیهه ی اسبی رمیده بلند می شود. پدر مصر است حرف را نا تمام نگذارد: « نگران آیدا هستیم، تصادفی شده انگار ... » گوشم سوت می کشد ... « شما چطوری مطلع شدین؟»
« از سفارت تماس گرفتن باهامون ...» حالم انگار خوش نیست. باید همین جا از نگرانی بی هوش بشوم ولی دست می گذارم روی شانه ی پدر آیدا. « نگران نباشین، چیزی نیست، آیدا خیلی مراقب خودشه...» شوکی سرخورده دارد به جای من حرف می زند. بی ربط ترین مرد دنیا که من باشم خودش را هم غافلگیر می کند وقتی به مادر آیدا نگاه می کند و شمرده می گوید: « اگر می شود خبرش را به جودی ندهید...»