خلوتهای اپیزودیک من3
داستان دنباله دار
خلوتهای اپیزودیک من
قسمت سوم
نویسنده نوشت: این داستان هر دوشنبه نوشته میشود!
==================
میروم سمت خانه ی ساحلی...
خسته ام.. انگار هزار سال است که نخوابیده ام... هوا هنوز روشن نشده...تنها چیزی که از خانه میبینم درخت سپیدار جلوی خانه است و اتاق زیر شیروانی .... پنجرهای چوبی اش... سرم را می اندازم پایین... آرام... ساکت... ساکم را برمیدارم... ساکی که همه ی خاطرات تو را داخل آن با خود آورده ام.... کاش میشد خاطرات تو را فقط توی یک ساک جمع کرد... این هزار و هزار روز با تو بودن را چطور توی یک ساک جمع کنم؟ توی این ساک فقط نشانه هایی از توست که هنوز از دستشان نداده ام....
اشک هایم میریزد...
مادرم هاج و واج نگاه میکند... باورش نمیشود بچه اش حتی میان خواب و بیداری هم اشک بریزد.. که آن موقع هم به یاد تو باشد....
وارد خانه میشوم... شبیه خانه ی آنشرلی است... تنهاییم نیز شبیه تنهایی آنی است اما... اما من مثل آنی یکریز حرف نمیزنم... من مدت هاست حرف نمیزنم.... فقط یک آه میکشم... دلم میخواهد بخوابم... روی کاناپه دراز میکشم ؛ دستم را زیر سرم میگذارم و از پنجره آسمان را نگاه میکنم و بی آن که بفهمم به خواب میروم... دارم فکر میکنم که دلم میخواست اولین سفر بعد از بهم رسیدنمان توی جاده سرم را از ماشین بیرون کنم و داد بکشم "خدایاااااااااااااااااااااا ! ممنون...." و تو مثل همیشه بگویی: "بیا تو دیوونه" و هر دو بخندیم... وخدا هم لبخند بزند... –راستی لبخند خدا کو؟...- گونه هایم خیس میشود... پلک هایم سنگین میشود و ...
با نور افتاب که روی چشم هایم افتاده بیدار میشوم... مدت ها بود تا قبل ازاین که تو نگویی "صبحت بخیر عزیـــــــز" از رخت خواب پایین نمی آمدم.... میدانی مدت هاست بی تو صبح میشود اما این صبح ها "به خیر" نمیشوند؟... به روی دنده غلت میزنم و میگویم "مامان سرده"... مادرم مطمئن میشود دارم دیوانه میشوم...آدم معمولی زیر این همه پتویی که مادرم روی من انداخته تب میکند!...
دوباره صبح... دوباره.... دوباره یک روز بی تو... دوباره....
دستانم را روی صورتم میگیرم... هق هق ام به آسمان میرود... کاش همه اینها خواب بود... کاش تو صدایم میزدی و بیدارم میکردی و من میگفتم "خواب بد دیدم " و تو آرام میگفتی "خواب بوده؛ نترس ..من اینجام..." و نترسم... این روزها همه ی آرزویم شده همین... کاش میشد همه این روزها خواب بود... یک خواب بلند....
میترسم... هق هق ام بند نمی آید...
یادت هست ان روز... که از فقدان عزیزی گریه میکردم و گفتی "گریه نکن عزیز دلم..." و این حرف با معجون صدای تو؛ معجزه کرد با دل غمگین من.... آخ که صدایت را چقـــــــــ ــدر کم دارم.....
بلند میشوم...
حتی طرف میز صبحانه هم نمیروم...
در را باز میکنم و اجازه میدهم پاهایم هرکجا میخواهند بروند...
میروند.... جاده ای را دنبال میکنند که به ساحل ختم میشود....
آنقدر راه میروم که پاهایم خسته میشوند...
هوا کم کم ابری میشود... دلم میخواهد باران ببارد... یادت هست آن روز بارانی؟ خندیدم و گفتم "عین موش آب کشیده شدی!" خندیدی؛ خندیدم..... راه رفتنمان زیر یک چتر ... توی آن خیابان دوست داشتنی...
-چرا ما قسمت هم نبودیم؟...-
هوا ابری است هنوز....
دریا را کنارم میبینم... آبی... آرام... جایی آمده ام که هیچ کس نیست.. گمانم مرغ های دریایی هم آنجا را پیدا نکرده اند هنوز!.... یک ساحل آرام... یک نیمکت جلوی دریا... بهتر از این میشد؟ .... معلوم است که میشد... اگر تو هم بودی....
روی نیمکت مینشینم... درست روبروی دریا.... دستم را به عادت همیشه میاندازم روی پشتی نیمکت... همیشه تو کنارم بودی.... اما اینبار جای تو عجیـــــب خالی است.... یاد فیلم بنجامین باتن می افتم... کنار هم نشسته بودند و آرام حرف میزدند... آرام بودند و من ناآرامم...تورا نمیدانم....چقدر دلم میخواست تو اینجا بودی....
صبح بود که آمدم اینجا اما حالا انگار عصر شده... از نارنجی آسمان فهمیدم... سردم شده... دلم میخواست مثل همان فیلم بنجامین باتن؛ من سرم را روی شانه ات میگذاشتم و تو رویم را میکشیدی که سرما نخورم... و من آرام میگفتم "دوسِت دارم..." و تو با لبخندت گرمم میکردی....
چرا نیستی؟...
گفته بودم هوا ابری بود؛ باران گرفت حالا....
اولین قطره روی گونه ام ریخت....دیگر دعایی نمیکنم.... تو اجابت نشدی؛ حتی زیر باران....
از جایم تکان نمیخورم...
مثل آن روز تو ؛ خیس میشوم... مثل موش آب کشیده...