اولین روز تدریس(۱)
نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی
نویسنده:فروغ
اولین روز تدریس(۱)

اولين روز تدريس رو با كلاسي با دوازده پسر بچه زير پنج سال شروع كردم. اصلا استرس نداشتم و اطمينان داشتم كه كلاس خوبي خواهم داشت. وقتي وارد كلاس شدم علاوه بر بچه ها دو نفر خانوم هم در كلاس بودند كه مادر بچه ها بودند.درست مثل روز اول مدرسه.دو تا از بچه ها علي رغم علاقه اوليه به اومدن به سر كلاس ،حالا نمي خواستن از مادراشون جدا بشن. از مادرها خواهش كردم كلاس رو ترك كنندكه متوجه شدم بچه ها با چشماي سياه درشتشون در حالي كه دست مادراشون رو گرفته بودند با اضطراب به من نگاه ميكنن. مي دونستم دكه اولين قدم ايجاد ارتباط با اوناست. بنابراين جلو رفتم باهاشون دست دادم و اسمشون رو پرسيدم. اسم يكي امين بود و اون يكي كه نوك زباني هم صحبت ميكرد ،سهيل. ازشون خواستم تا روي صندليهاشون بشينند.اما همين كه مادرها به سمت در حركت كردن اون دوتا هم بلند شدند كه برن.گفتم نه شماها بايد بمونيد.سهيل بغض كرد و نزديك بود بزنه زير گريه .از مادر ها خواستم بمونند و كلاس رو شروع كردم. اما ديدم اين طوري نميشه ادامه داد. فكري كردم و گفتم:يه بازي بلدم خيلي جالبه ولي حيف كه نميشه بازي كنيم چون مامانا اينجان.سر و صداي بقيه بچه ها بلند شد كه بازي كنيم بازي كنيم...گفتم امروز نميشه .سر و صدا ادامه داشت. گفتم خوب اونايي كه مامانشون مراهشون نيست بيان جلوي كلاس. امين وسهيل مونده بودن مردد كه مامان رو انتخاب كنند يا بازي رو. بالاخره ترفندم جواب داد و اونا راضي شدن كه ماماناشون بيرون كلاس منتظر بمونن..جالب اونجاست كه از جلسه بعد تنها اومدن سر كلاس. البته مي دونستن كه بايد به اونا حس اعتماد و امنيت بدم تا كم كم به محيط كلاس عادت كنند.
البته الان در سطح نوجوانان و بزرگسالان تدريس مي كنم،اين مشكلات رو ندارم .اما بارها اتفاق افتاده كه در اولين جلسه كلاس براي بعضي از زبان اموزاني كه چند سال از خودم بزرگترندانگار سخته كه من رو به عنوان مدرسشون بپذيرند(مخصوصا برخي از اقايان)اما تجربه اي كه كسب كردم باعث شده خيلي راحت با اين مساله كنار بيام.