نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

شاخه گلی برای معلم

به نظر من روز معلم یک روز خاصیه!شاید چون این روز بر عکس اسمش روز بچه هاست یا بهتر بگم روزیه که معلما می تونن در مورد خودشون قضاوت بهتری کنن، اما واسه ی من تو اولین سال تحصیلم چیزی بالاتر از اینها بود.

اونروز صبح وقتی وارد کلاس شدم بچه ها با کلی جیغ و سرو صدا دست زدند و گل پرت کردند.بعد به طرفم اومدند و هر کدوم تو دستشون کادوهای بزرگ و کوچیکی بود که با اشتیاق وصف ناپذیری در موردشون صحبت می کردند.بدجود کلاس شلوغ شده بود.یک دفعه متوجه الناز شدم.گوشه ی کلاس آرام نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد.الناز شاگرد خجالتی و گوشه گیری بود.به ندرت با کسی حرف میزد.قبلا با مشاور موسسه در موردش صحبت کرده بودم و متوجه شدم به خاطر محیط متشنجی که در خونه داره به این مشکل دچار شده.خیلی سعی کرده بودم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی هیچ جور نتونستم اون رابطه ای دلخواهم رو بدست بیارم.اون روز تو کلاس مثل همیشه آرام و ساکت گوشه کلاس کز کرده بود.از بچه ها تشکر کردم و خواستم سرجاهاشون بشینند.یک ذره درسا رو مرور کردیم و کلاس زود تموم شد.بچه ها دسته دسته از کلاس خارج شدند من هم همین طور که داشتم وسایلم رو جمع می کردم چشمم به الناز افتاد.گوشه ی کلاس ایستاده بود نگاه به این طرف و اون طرف انداخت و به گونه ای که کسی متوجه نشه یکی از اون شاخه های گل رو از روی زمین برداشت وآروم با روسریش اونو پاک کرد.یک لحظه خندم گرفت ولی چیزی نگفتم.از سر جام بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که یه صدای آرومی از پشت سرم شنیدم.خاله! برگشتم،الناز بود.نگاش کردم.گفتم:خوبی النازم.سرش رو انداخت پایین.نشستم تا بتونم صورتش رو بهتر ببینم.بهش گفتم: با من کاری داشتی؟آروم اون شاخه گلی که پشت سرش قایم کرده بود بهم داد و بعد اون دستای کوچیکش رو دور گردنم حلقه زد و گفت:دوست دارم خاله، خیلی خیلی دوست دارم.شوکه شده بودم.انگار بهم برق وصل کردن.اشک تو چشام حلقه زد و دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر گریه.

آره گریه... گریه به اون خنده ی احمقانه ام، گریه به صداقت و پاکی کودکم، گریه به خامی و بی تجربگی خودم و گریه که چه خوشبختم که معلمم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید           یک جام دگر بگیر من نتوانم