شرط
نویسنده:حمیده
شرط
میشود با تو شرط ببندم سر برگشتنت؟
تو بگویی عمرا برگردم و من بگویم برمیگردی و بعد تو برگردی و شرط را ببازی و جایزه ی بردن من این باشد که یک ساعت جم نخوری تا سیر نگاهت کنم
میشود با تو شرط ببندم سر دوست داشتنت؟
تو بگویی که تورا یادم میرود و من بگویم نفسم را شاید اما تورا هرگز یادم نمیرود و بعد یک روز مانده به مرگم ببینی که هنوز وقتی نگاهت میکنم نفس کشیدن یادم میرود و انوقت شرط راببرم و جایزه ام این باشد که آن دنیا دستم را جلوی خدا میگیری و میگویی ما مال همیم خدا!
میشود با تو شرط ببندم سر زیبایی صورتت؟
تو بگویی دختر جان پیدا میشود کسی که برایت از من زیباتر باشد و من بگویم محال است و بعد هزار هزار آدم زیبا رو بیایند و بعد از دیدن تمام صورتشان نگاهت کنم و بگویم برای یک انحنای لب تو هزار شعر میتوانم بگویم اما تمام صورت اینها حتی یک کلمه هم شعرم نمی آید و بعد من شرط را ببرم و جایزه ام یک ساعت خندیدنت با آن لب ها باشد و مست شدن من از زیباییش
میشود با تو سر فراموش نکردنت شرط ببندم؟ تو بگویی میشود و من بگویم نمیشود و تو بگویی میشود باور کن و قرار بگذاریم تا روز آخر عمر من و روز آخر بیایی و ببینی دارم از مادرم میپرسم میشود عکسش را بزنی جلوی تختم ؟ میخواهم وقتی میمیرم آخرین تصویر چهره ی او باشد و ... بعد تو بیایی و نشود جایزه ی شرطم را بدهی.. آخر جایزه اش یک عمر زندگی با تو بود .. تو بیایی کنار تختم و نگاهم کنی و بعد من مثل عادت قدیم هایمان توی چشم هایت خیره بمانم و بگویم دیدی؟ من شرط را بردم، جایزه اش طلبم.....
و بعد چشم هایم را ببندم و ....
هردو آرزو کنیم کاش از اول هردو باهم بودیم و شرطی نمیبستیم.....