X
تبلیغات
A New Language ; A New Perspective - نوشته های مدرسان زبان انگلیسی

A New Language ; A New Perspective

نویسنده:باران

سلام دوستاي گلم، به تازگي شروع به تدريس كردم ولي نگرانم چون چند تا مشكل كوچيك دارم ، و هم اكنون نيازمند ياريتان هستم.اگه لطف كنيد و راهنماييم كنيد خيلي ازتون ممنون ميشم، كلاسي دارم كه بچه هاش پيش دبستاني و 6 ساله اند، اولين مشكلم اينه كه ٢ تا از پسر بچه هاي كلاس خيلي زود درس رو ياد ميگيرند و سريع هر كاري كه بگم رو انجام ميدن در حاليكه هنوز بچه هاي ديگه كارشون رو تموم نكردن، بعد اون ٢ پسر بيكار ميشين و شروع به راه رفتن ميكنن يا وسطاي كتاب وُرك بوكشونو رنگ ميكنن يا كتابشونو ميخوان ببندنو بذارن تو كيف، من بهشون ميگم به دوستاتون كمك كنيد تا اونا هم حل كنند اما بچه هاي ديگه قبول نميكنند و دوست ندارند به نظر شما چه كار كنم كه اون دوتا وقتي تكليفشونو انجام دادن، بازيگوشي نكنند؟؟ و اينكه اگه بخوام كامل انگليسي صحبت كنم تو كلاس بچه ها نميفهمند، به جز جِسچرو فلش كارت با چه روشي يادشون بدم مثلن ميگم ريپيت أفتر مي،اما متوجه نميشن، همگي با هم تكرار نميكنن!! و اينكه ٢ تا از بچه هاي كلاس هيچي از زبان بلد نيستن به نظرتون چطور وقتمو تنظيم كنم كه اين ٢ تا به پاي بچه هاي ديگه برسن، اخه اگه بخوام خيلي خيلي به اينا توجه كنم به نظرم بچه هاي ديگه حوصلشون سر ميره و حقشون ضايع ميشه و نميتونم تا اونجايي كه بايد درس بدم پيش برم واگه بخوام زياد بهشون توجه نكنم، چيزي ياد نميگيرن و اين رو اضافه كنم كه همه ي اينها در جلسه دوم اتفاق افتاده! بنظرتون من خيلي هول هستم و با مرور زمان و تكرار خوب ميشن يا نه!!!

 

92/10/08 | 0:8 | مهدی دهقان | |

نویسنده:باران

سلام دوستاي گلم، قبلا نوشته هاي دوستان مدرس رو خونده بودم، به قول بچه ها هر چيزي اولش سخته، حتي فكر انجام دادن يه كاري هم سخته، اما وقتي شروع به انجامش  كردي ديگه سخت نيست، چون شيريني كار باعث ميشه همه چيز آسون بشه، وقتي بچه هاي قد و نيم قدو ميبيني كه تموم هوش و حواسشون به تو هس، وقتي ساكت ميشن و به حرفات گوش ميدن تا بتونن بدرستي جواب بدن و .... اينا باعث ميشه كه از كارت لذت ببري، به قول حميده جون وقتي با بچه ها كلاس داري بايد تموم غم و غصه هاتو پشت در جا بذاري و هم قد بچه ها بشي، تا بتوني از پس مسئوليتت بر بياي، و من هم تونستم اين تجربه شيرين رو كسب كنم اميدوارم همه كسايي كه دوست دارند اين كار رو تجربه كنند به آرزشون برسند.

92/10/05 | 0:30 | مهدی دهقان | |

نوشته های یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:ریحانه

 

همه روز اول براشون سخته.کلا اولینا سخته.حالا فک کن اولین روز تدریست باشه اونم چی بدون این که آبزرو درس حسابی رفته باشی . فک نکنم کسی شرایطی مثه من رو داشته باشه. فک کن با بچه ها خیلی میونه ی انچنان نداشتم اصلا و ابدا فکرمم به سمت تدریسشونم نمی رفت چون نمی خواستم رفتم امتحان دادم قبول شدم تی تی سی بزرگسالان رو رفتم دمو دادم قبول شدم چند جلسه آبزرو رفتم کههههههههههههههههه ی روز از همون آموزشگاه بم زنگ زدن و گفتن فلان روز فلان ساعتی آموزشگاه باش. رفتم بم گفتن برو چند جلسه آبزرو کودکان بت نیاز داریم.بگذریم که حالم چه جوری بود و اینا بد از چند جلسه واسه تدریس توی ی مدرسه ی دبستان پسرونه غیر انتفاعی برای سی تا بچه ی کلاس اول رفتم سره کلاس.وایییییییییییی .حالا سره کلاس بودم خب از کجا با چی شرو کنم؟؟؟؟؟؟ خلاصه هر جور بود شرو کردم. الان 2 ساله که برا بچه ها درس میدم. هر کلاسم برام چیزای جدیدی داره. تا حدی با هر حرف و عکس العمل بجه ها خودشون بم میگن چه جوری باید باهاشون رفتار کنم. بچه ها رو باید شناخت اگه بشناسیم نمیگم همه چی ولی خیلی از مشکلاتمون سره کلاس حله.

92/09/17 | 23:10 | مهدی دهقان | |

نوشته های یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:حمیده

تدریس

الان تقریبا یک سال و چندماهیه که تدریس میکنم، فعال، زیاد، مداوم.. اول از کودکان شروع کردم و حالا به لطف خدا دارم لول اینترمدیت و آپر درس میدم.. به جرات میتونم بگم تدریس فصل جدیدی از زندگی من بود.. وقتی شاگردت زنگ میزنه و میگه دارم هی ساعت رو نگاه میکنم که بیام کلاس، وقتی وارد کلاس میشی و ناغافل یک کیک تولد میاد جلو چشمت، وقتی بی مناسبت بهت گل میدن، وقتی بهت میگن بعد از کلاس شما تا چند ساعت شارژیم؛ همه ی اینا میشه شیرینی زندگی؛ میشه احساس غرور، میشه کیف کردن از زندگی، و میفهمی اشتباه نکردی توی انتخاب این حرفه..

همیشه اعتقاد داشتم استاد باید علاوه بر تدریس دوست خوبی باشه واسه شاگرداش، باید الهام بخششون باشه. حیفه که یک ساعت و نیم کلاس فقط حروم تدریس بشه.. در کنارش باید با شاگردات بخندی، شوخی کنی، از تجربه هات بگی، حتی باهاشون سراینکه بری رستوران سزار کل بذاری! همیشه جلسه ی اول کلاس هام به بچه ها میگم حرمت استاد شاگردی بینمون هست اما بیشتر از اینکه استادتون باشم، دوست دارم دوست باشیم باهم.. و این حرف جو کلاس رو خیلی نرم می کنه. برق اعتماد رو میتونی توی چشم شاگردات ببینی و اونجاست که یک ادونچر خوب شروع میشه..

میدونین، هرچند تازه کارم اما شاید بد نباشه اینو باهاتون درمیون بذارم؛ جوری تدریس کن که خودت بیشتر از شاگردات ذوق داشته باشی واسه حضور در کلاس.. و یادت باشه تدریس، سراسر لذته، لذت...

 

92/09/10 | 13:11 | مهدی دهقان | |

 نوشته های یک مدرس زبان انگلیسی

اولین روز تدریس

نویسنده:ندا

اولین روز تدریسم مملوء از استرس بود,استرسی که تا حالا تجربش نکرده بودم...  فکر کنم یخوردش به خاطر حضور مدیر آموزشگاه بود!!!

البته خودم ازش خواسته بودم بهم کمک کنه  چون اصلا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم؟؟

اول از همه که یکی از پسرا زد زیر گریه و میخواست بره پیش مامانش که مدیر آموزشگاه مامانشو صدا زد که آرومش کنه,دیگه گریه نمیکرد اما سرشو از رو میز بلند نمیکرد وحرفم نمیزد.منم شروع کردم به توضیح دادن اینکه قراره چیکارا بکنیم مثلا اول چندتا کلمه یاد میگیریم بعدم یه آهنگ خوشکل گوش بدیم و آخر کلاسم باهم بازی میکنیم.خیییلی بهتر شد,منم به کارم ادامه دادم در کل بد نبود.ولی از جلسه های بعدی  دقیق برنامه ریزی کردم که چیکار کنم سر کلاس و هر روز یه تکنیک تازه یاد میگرفتم.یادم میاد یبار  تو نوشته های حمیده میخوندم که وقتی با بچه ها کلاس داری باید تمام مشکلاتتو دم در کلاس جا بذاریو هم قد اونا بشی و یا حتی مثل اونا فکر کنی که به نظرم مهمترین چیز توی تدریسه. و در آخر باید بگم  که تدریس یکی از شیرین ترین کارایه که تا حالا تجربش کردم...

92/09/08 | 20:16 | مهدی دهقان | |

نویسنده:سپیده

من و تی تی سی

راستشو بخواین انگلیسی رو از ته دلم دوست دارم .از نه سالگی به صورت آکادمیک خوندن زبانو شروع کردم و با وجود تمام مشکلاتى که مانع ادامه دادن علاقه من می شد به صورت پیوسته ادامه دادم.  تو بحبوحه انتخاب رشته کنکور سراسری با وجود علاقه شدید من به تدریس زبان، به پیشنهادهای مکرر مشاوران تحصیلی در رشته مدیریت انتخاب رشته کردم .

 اما  میل به  خواندن زبان همیشه با من بود و هر روز این مهارت با مطالعه منابع متعدد تقویت می شد . بعد از فارغ التحصیلی در دانشگاه در یک شرکت تجاری شروع به کار کردم. شاید می تونم به جرات بگم دلیل اصلی پذیرفته شدنم در مصاحبه شغلی اطلاعاتی بود که با مرور زمان با خواندن انگلیسی بدست آورده بودم. به واسطه شاغل شدنم با یکی از همکارانم که خود مدرس زبان بود آشنا شدم اون که متوجه  علاقه شدید من به تدریس زبان شده بود بهم پیشنهاد داد تا در کلاسهای تی تی سی یا همون دوره تربیت مدرس زبان انگلیسی که توسط استاد دهقان از اساتید دانشگاه برگزار می شد ثبت نام کنم .خوشبختانه همه چی دست به دست هم داد و تونستم ثبت نام کنم . روز اول کلاس با دیدن دانشجویان کلاس که همه در رشته زبان انگلیسی مشغول به تحصیل بودن یه خورده استرس داشتم !فک می کردم خیلی کمتر از بقیه می دونم تو این فکر بودم که استاد دهقان مدرس دوره وارد کلاس شد .از بچه ها خواست خودشونو معرفی کنن وقتی نوبت به من رسید و استاد متوجه شد من در رشته غیر مرتبط فارغ التحصیل شدم، منو تشویق کردند که خیلی خوبه چنین علاقه ای داری من مطمئن هستم معلم خوبی می شی ! این جمله  استاد که سرشار از حمایت و توجه از یه معلم دلسوز بود باعث شد یه امید تازه و یه دلگرمی از پیشرفت بگیرم .

 قبل از تعطیلات نوروز چهارمین جلسه از کلاسو پشت سر گذاشتیم .استاد مطالبو به زبان انگلیسی بیان می کنند و خوشبختانه تمام دانشجویان خیلی خوب مطالبو متوجه می شن !  خیلی دقیق از مهارت هایی که یه معلم باید داشته باشه صحبت می کنن! چیزایی که من تا قبل از شرکت در کلاس نمی دونسم. فک می کردم معلم شدن تنها بالا بردن اطلاعاتی مثال گرامر و لغته اما تازه فهمیدم برای اینکه یه معلم خوب بشم چقدر باید قدرت بیانمو بالاببرم و از وسایل آموزشی متفاوت استفاده کنم. بهتره از جو کلاس بگم .راستش بچه ها همه با استعدادن و بعضی ها که تجربه تدریس توی موسسات زبانو دارن وسر کلاس درموردش بحث می کنن و این برای من یه نقطه عطفه ! کلاس برای من نه تنها جایی برای یادگرفتن بلکه یه دلگرمی برای پیشرفت بهتر در کنار دوستان جدیدو صمیمیه ! در آخر میخوام از استاد مهربونم آقای دهقان  تشکر کنم که این امکانو برای افرادی مث من که تو دانشگاه نتونستند تدریس زبانو یاد بگیرن توی یه جو صمیمی و حمایتگرانه فراهم کردند.

بی صبرانه منتظر جلسات بعدی کلاس هستم  می دونم استاد برای جذابیت و بهره وری بیشتراین دوره آموزشی از اساتید متفاوتی دعوت کردند.به امید اینکه تمام جوونای با استعداد به تک تک اهداف روشنشون دست پیدا کنن !

92/01/08 | 12:26 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

 نویسنده:حمیده

گاهی لازم است خودت را تا حد یک بچه ی چهار ساله پایین بیاوری ، حتی اگر بیست و چهار سال داشته باشی! گاهی لازم است آدم بزرگ بودن را کنار بگذاری و کودک شوی.. همان کودکی که دوست دارد آدم بزرگ باشد!... گاهی لازم است غم هایت را حتی اگر بزرگ، خیلی بزرگ هم بودند پشت در کلاس حتی شده برای یک ساعت و چهل و پنج دقیقه جا بگذاری و وقتی وارد کلاس شدی بشوی کودکی که بزرگترین غمی که برایش گریه میکنی آن باشد که مداد رنگی ات را از خانه نیاورده باشی و موقع نقاشی بیکار بنشینی.. گاهی لازم است وقتی بغض گوشه ی چشمت غوغا میکند، به زور لبخند بنشانی روی لبت و وقتی یکی از کودکان کلاست میزند زیر گریه بخوانی «نی نی کوچولو گریه میکنه...» و بعد آرام در دلت بگویی آدم هر چقدر بزرگتر میشود بیشتر گریه میکند... گاهی لازم است مثل بچه ها با کودکان کلاست بالا و پایین بپری و شعر بخوانی و وقتی کلمه ای را درست میگویند بروی جلو و بگویی «بزن قدش!» و خنده ی هر دویتان به آسمان برود.. گاهی لازم است زمانی که از دروغ ادم های روزگارت به ستوه آمده ای ، دلت را بسپری به کودکی که شاگرد توست و بشنوی که میگوید «خاله دوسِت دارم» و بعد لبخند بزنی و کیف کنی از صداقتش...

گاهی لازم است به کودکان کلاست بگویی «سلام فرشته های کوچیک من» و نمیدانی چه لذتی دارد وقتی یکی شان میگوید «خاله شما هم فرشته ای» و بعد میپرد با قد کوچکش بغلت میکند.. قدی که فقط تا کمر تو میرسد...

گاهی لازم است کلاس درست برایت کلاس نباشد؛ تدریس نباشد؛ جایی باشد که عشـــــــق کنی بودنت آنجا را...

و من این روزها، عشــــــق میکنم بودنم در کلاس هایم را...

91/12/12 | 21:23 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نجمه فردین مهر

 کنترل کلاس

نکاتی در مورد بچه های لجباز برای آنهایی که تدریس را تازه شروع کرده اند:

اولا همیشه این نکته را به خاطر داشته باشید که بچه ها موجوداتی لجباز، پرخاشگر، بی ادب و یا خودخواه متولد نمی شوند بلکه این رفتارها اکتسابی هستند. زیرا انها از این روشها استفاده میکنند تا هرچه را که میخواهند به دست آورند مگر آنکه شما مانع این رفتار در آنها شوید. پس:

1 – حقیقت را همانطور که هست به کودک بگویید. یعنی هرگاه از وی رفتار بی ادبانه ای سر زد به او تذکر دهید " مثلا به او بگویید: وقتی من دارم با شما حرف میزنم سرت را به این طرف و آن طرف نچرخان این رفتار بی ادبانه است لطفا این کار را نکن."

2 – به او کم محلی کنید. هر گاه از او رفتار ناشایستی سر زد به او اعتنایی نکنید و شانه هایتان را بالا بیاندازید تا او متوجه اشتباهش شود.

3 – او را تشویق کنید تا مودب باشد. هرگاه از وی رفتار مودبانه ای سر زد او را تشویق کنید مثلا به او بگویید از تو ممنونم که هنگامی که داشتم صحبت می کردم شما به من گوش میدادید.

4 – نسبت به حرکات و رفتار نامناسب او واکنش شدید نشان ندهید.

5- گاهی با مدارا با چنین کودکانی رفتار کنید و سعی نکنید همیشه کلاس طبق مقررات پیش برود.مثلا میتوانید چند دقیقه ای از وقت کلاس را به ایده ی بچه ها اداره کنید. (البته تحت نظارت خودتان  فقط به گونه ای که بچه ها احساس کنند آنها تصمیم گیرنده هستند)

6- اگر کودکی در حین سرگرمی کلاسی دوباره شروع به نق زدن یا شیطنت کرد به او بگویید:  این حرکت شما درست نیست و شما با قوانین آشنایی داری و میدانی قرارمان چیست.اگر این رفتارت را ادامه دهی از تفریح خبری نیست.

 

91/05/24 | 10:19 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:آرزو شفیعی

اولین روز تدریس(۳)

تدریس زبان رابا کتاب (تاینی تاک)برای بچه های چهار پنج ساله شروع کردم.برای شروع اولین جلسه لحظه  شماری میکردم.یادمه اون روز باید سلام کردن را به بچه ها یاد میدادم اول از هر چیز خودم رابه انگلیسی معرفی کردم وازاونا خواستم این کار رو انجام دهند . بعد هم اونا رو با دو شخصیت کتاب یعنی (بنی وسو) اشنا کردم.وقتی درس تمام شد احساس کردم بچه ها کمی خسته شدند برای همین از بین اونا یک دختر و یک پسر انتخاب کردم تا  به جلوی کلاس بیان ونقش(بنی وسو)روبازی کنن .نه تنها اون روز بلکه در تمام جلسات, بعد از تدریس مکالمه این کار رو تکرار میکردیم وبهترین راه برای بخاطر سپردن مکالمات بود.بادقت به درس گوش میکردن تابتونن وقت بازی کلمه ها رو درست تلفظ کنن.اولین تجربه تدریس خیلی لذت بخش بود.

91/05/24 | 10:16 | مهدی دهقان | |

 

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده : عاطفه
 
اولین روز تدریس(۲)
 
همیشه اولین تجربه برای آدم استرس آوره... حتی وقتی تمرین داشته باشی بازم باید اضطراب " اولین بار بودن " رو تحمل کنی...
 
یادمه روز اول تدریس، یه کلاس 20 نفره پسرونه داشتم... رده سنی 11 تا 14 سال... رفتم سر کلاس... وای که سنگینی نگاهشون اعصابمو خورد کرده بود... سلام دادم و حال احوال کردیم... اسامیشون رو پرسیدم و در مورد روش درس صحبت کردم... از همین روالی که توی کلاس میگذره... ولی چیزی که روانیم میکرد همون 20 جفت چشمی بود که زل میزدن ببینن چی میگم و چی کار میکنم...
 
اونجا بود که به یاد معلمهای خودم افتادم... واقعا تدریس فقط روز معلم کادو گرفتن و احساس قدرت کردن به خاطر امتحان گرفتن از بچه ها نیست... روی دیگه ای هم داره... تحمل و صبر...
 
91/05/22 | 19:31 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:فروغ

راه حل هايي براي كنترل كلاس

 

مطمئنا براي همه ي موارد يك راه حل جواب نمي ده.به نظر من اول بايد موقعيت رو درك كنيم بعد راه حل انتخاب كنيم.

با بعضي بايد جدي برخورد كرد، با بعضي ملايم. به بعضي بايد مسؤوليت داد وشايد حتي لازم باشد بعضي را از كلاس بيرون كرد.

هميشه اولين ديدي كه دانش اموزان به معلم خود پيدا مي كنند خيلي مهم است. بايد بدونند شما جدي هستيد .

چند جلسه اول رو خيلي كم مي خندم .در اولين جلسه براشون توضيح ميدم كه چقدررفتار انها در كلاس برايم مهم است. ميدونن كه بخشي از نمره فعاليت كلاسي مربوط به نظم و ترتيب و رفتار انهاست. هر كس بعد از من وارد كلاس بشه بايد يادداشتي از مدير مركز داشته باشه و تاخيرش موجه شده باشه. اگر سر كلاس شلوغ كنن اول غير مستقيم تذكر ميدم كه اين كار انها ناراحتم مي كنه. بعد ياداوري مي كنم كه نمره اي رو از دست ميدن. ممكنه دو نفر رو كه مدام با هم صحبت ميكنن رو مجبور كنم تا روي صندليهايي دور از هم بنشينند.يا حرفشون رو قطع مي كنم و ازشون مي خوام مطبي كه داشتم درس مي دادم رو كمي توضيح بدن. (البته هيچ كدوم از اين كارها رو با غيض و عصبانيت انجام نمي دم ،با كمي لبخند اما مصمم).ممكنه ازشون بخوام بعد از كلاس بمونن و دور از چشم ديگران بهشون تذكر بدم. حتي گاهي پايين برگه كوييز انها بهشون تذكر ميدم.اينطوري فقط خودشون مي فهمند.

بعضي ازبچه ها يا حتي بزرگترها براي جلب توجه كلاس را به هم مي زنند .كافيه فقط كمي بهشون بها بديم، اروم مي گيرند. بعضي وقتها لازمه تظاهر كني اصلا اونا رو نمي بيني.اما گاهي علي رغم خورد شدن اعصابتون مجبوريد تحمل كنيد.مثلا اگر به اقا پسري (17-18 ساله) جلوي بقيه تذكر جدي بديد، دقيقا مثل اين مي مونه كه خط خطي شدن ماشينتون با ميخ رو تضمين كرده باشيد!

به هر حال تدريس كار سختيه ديگه!!!!!!!!

 

91/05/11 | 13:43 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:فروغ

اولین روز تدریس(۱)

اولين روز تدريس رو با كلاسي با دوازده پسر بچه زير پنج سال شروع كردم. اصلا استرس نداشتم و اطمينان داشتم كه كلاس خوبي خواهم داشت. وقتي وارد كلاس شدم علاوه بر بچه ها دو نفر خانوم هم در كلاس بودند كه مادر بچه ها بودند.درست مثل روز اول مدرسه.دو تا از بچه ها علي رغم علاقه اوليه به اومدن به سر كلاس ،حالا نمي خواستن از مادراشون جدا بشن. از مادرها خواهش كردم كلاس رو ترك كنندكه متوجه شدم بچه ها با چشماي سياه درشتشون در حالي كه دست مادراشون رو گرفته بودند با اضطراب به من نگاه ميكنن. مي دونستم دكه اولين قدم ايجاد ارتباط با اوناست. بنابراين جلو رفتم باهاشون دست دادم و اسمشون رو پرسيدم. اسم يكي امين بود و اون يكي كه نوك زباني هم صحبت ميكرد ،سهيل. ازشون خواستم تا روي صندليهاشون بشينند.اما همين كه مادرها به سمت در حركت كردن اون دوتا هم بلند شدند كه برن.گفتم نه شماها بايد بمونيد.سهيل بغض كرد و نزديك بود بزنه زير گريه .از مادر ها خواستم بمونند و كلاس رو شروع كردم. اما ديدم اين طوري نميشه ادامه داد. فكري كردم و گفتم:يه بازي بلدم خيلي جالبه ولي حيف كه نميشه بازي كنيم چون مامانا اينجان.سر و صداي بقيه بچه ها بلند شد كه بازي كنيم بازي كنيم...گفتم امروز نميشه  .سر و صدا ادامه داشت. گفتم خوب اونايي كه مامانشون مراهشون نيست بيان جلوي كلاس. امين وسهيل مونده بودن مردد كه مامان رو انتخاب كنند يا بازي رو. بالاخره ترفندم جواب داد و اونا راضي شدن كه ماماناشون بيرون كلاس منتظر بمونن..جالب اونجاست كه از جلسه بعد تنها اومدن سر كلاس. البته مي دونستن كه بايد به اونا حس اعتماد و امنيت بدم تا كم كم به محيط كلاس عادت كنند.

البته الان در سطح نوجوانان و بزرگسالان تدريس مي كنم،اين مشكلات رو ندارم .اما بارها اتفاق افتاده كه در اولين جلسه كلاس براي بعضي از زبان اموزاني كه چند سال از خودم بزرگترندانگار سخته كه من رو به عنوان مدرسشون بپذيرند(مخصوصا برخي از اقايان)اما تجربه اي كه كسب كردم باعث شده خيلي راحت با اين مساله كنار بيام.

 


 

91/05/11 | 13:35 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نازنین

 

کنترل کلاس(4)

من در مقطع نوجوانان تدریس میکنم، شاگردای من 10 تا 14 سال، هم دختر وهم  سرهستن (البته مختلط  نه)... یعنی تقریبا از اون مرحله لجبازی کودکانه بیرون اومدن... و به مرحله  حساساتی بودن رسیدن... اما هنوز خیلی تا مرحله منطقی بودن راه  دارن...  توی مطالب قبلیم هم گفته بودم  که در برخورد با یه زبان آموز خیلی ناسازگار به شیوه " کم محلی کردن " عمل کردم و جواب داده... هنوز هم این شیوه رو یه روش کارساز میدونم و امیدوارم  شاگردام اهل وب گردی و این حرفا نباشن و پاشون به این وبلاگ باز نشه و همه این شیوه ها و روشها نقش بر آب نشه...  تجربه اندکی که از تدریس داشتم بهم یاد داده چند جلسه اول خیلی مهمه... حدودا 3 یا 4 جلسه اول... به نظر من یه معلم خوب باید جاذبه دافعه متعادلی داشته باشه... وقتی به شاگرد خیلی سخت گیری نکنی و جذبه لازم رو از خودت نشون ندی کلاس میشه پیک نیک، یعنی همون دور هم باشیم خوش بگذره...  به خصوص کلاس پسرونه... چون پسرها جلسه پنجم، ششم تازه خودشون رو نشون میدن...  در مورد بعضی از شاگردهای فوق العاده زود رنج و کم رو باید دقت کرد، چون اکثرا وقتی بهشون سخت گیری میشه گریه شون درمیاد... هیچوقت سعی نکنید عکس العملی نشون بدین که از این گریه سوء استفاده کنن... خیلی عادی رفتار کنید که بفهمن گریه شون خیلی هم براتون اهمیت نداشته...( واسه راضی کردن دل خودت و برای اینکه عذاب وجدان نگیری به خودت تلقین کن گریه برای باز کردن مجاری چشم و چالشون مفیده ) ...   اگر دری به تخته خورد و شاگردی نصیبتون شد که هم استعدادش خوب بود و هم ناسازگار نبود ولی به خاطر کم حوصلگی و تنبلی درس نمیخوند، حتما از روش تشویق کردن در موردش استفاده کنین. چون اینجور شاگردها با کمی تشویق و به به چه چه از این رو به اون رو میشن، و واقعا حیفه اگر استعدادشون با بی توجهی ما نهان بمونه... البته اگر یه وقت خواستید بهشون جایزه هم بدید و توی ذهنشون به عنوان یه معلم خوب موندگار بشین حتما قبلش با پدر مادرشون مشورت کنین، چون هرچی باشه اونا بیشتر از بچشون خبر دارن، من خودم یه بار از والدین یکی ازهمین مدل شاگردام خواستم یه جایزه بگیرن ( هر چی خودشون صلاح میدونن) و من به شاگردم دادم... باور کنین هم با نمره عالی قبول شد و هم مامانش عاشق من شد... ( به این میگن احساس امنیت از طرف والدین که خیلی هم مهمه ) .... شاگردهای خوب و نمونه از بس خوبن و ما مطمئنیم همه چی رو بلد میشن کم کم به ورطه فراموشی سپرده میشن... اگه دقت کنین اولین خمیازه رو توی کلاس اونا میکشن... خیلی مواظب باشین در موارد کلی توجهتون توی کلاس به مقدار مساوی بین شاگردها پخش بشه... به تمام کلاس و تمام شاگردها نگاه کنین و همونقدر که برای یادگیری شاگردهای عادی تلاش میکنید از عملکرد شاگردهای خوب هم احساس رضایتتون رو نشون بدید... من سعی میکنم کمروترین شاگرد کلاسم رو به عنوان مبصر کلاس انتخاب کنم تا اعتماد به نفسش بالا بره، گاهی اوقات بعد از تموم کردن درس از بهترین شاگردهام میخوام قسمت کمی از درس رو به زبون خودشون برای بقیه توضیح بدن... همیشه یادتون بمونه یه کلاس خشک و بی روح یه کلاس مضره...  بازم میگم تدریس با همه سختیهاش عالمی داره... خدایا ممنون که فرصت تدریس رو بهم دادی... موفق باشین...

91/04/19 | 20:27 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:آرزو شفیعی

 

کنترل کلاس(۳)

درباره نحوه برخورد با بی نظمی دانش آموزان درکلاس هرراهی را که فکرکنیدامتحان کردم ازتذکرشفاهی ونمره منفی گرفته تابرخوردهای شدیدترمثل اخراج از کلاس.برای بعضی ازدانش آموزان تنها یک تذکر کافیست ولی درموردعده ای دیگرهیچکدام از روشهای فوق کارساز نبود گاهی اوقات به قدری از دستشان به ستوه می آمدم که باوالدینشان تماس میگرفتم وبه آنها شکایت میکردم این روش هم مفیدنبودوحداکثریکی دوجلسه نصیحت های والدین را آویزه گوش میکردند.به نظر من یکی ازروشهایی که بیشتر مواقع به نتیجه میرسد(بخصوص درمورد کودکان)تشویق دانش آموزان منظم ودرس خوان کلاس است.وقتی دانش آموزشلوغی دارم که به هیچ صراطی مستقیم نیست سعی میکنم تا دانش آموزان دیگری که به دقت به حرفهایم گوش میدهندراتشویق کنم وبه این ترتیب او متوجه میشود که نظم وسکوت در کلاس برایم  بسیارمهم است

91/04/18 | 20:37 | مهدی دهقان | |

 نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:الهام

کنترل کلاس(2)

...اما در مورد نحوه ی برخورد با شاگردان شر و شیطون.
همه ی بچه ها به نوعی سر کلاس شلوغ میکنن. یکی با زیاد حرف زدنش.یکی با جیغ کشیدنش  و یکی با لجبازی هاش. خب دیگه بچه اند و از بچه ها نمیشه انتظار داشت که خیلی خوب و منظم بشینن سر کلاس و فقط به درس گوش بدند.ولی خب بعضی وقت ها هم واقعا غیر قابل کنترل میشن مخصوصا اینکه وقتی یکی شروع به لجبازی میکنه و بقیه هم کار اون رو تکرار میکنند.
یک روز سر کلاس داشتم درس میدادم به ترتیب با یاد دادن هر کلمه ی جدید فلش کارت اون کلمه رو جلوی تک تکشون میگرفتم تا بعد از من تکرار کنند که یدفعه یکی از بچه ها از روی صندلیش بلند شد و روی میزش نشست و پشت سرش همه ی بچه ها روی میزاشون نشستند. این کار برای بچه های 4-5 ساله خطرناک بود به همشون گفتم که بنشینن روی صندلی هاشون. همه به حرفم گوش دادن بجزء رها. رها دختر فوق العاده شیرینیه هیچ وقت دلم نمیاد که دعواش کنم. چند بار بهش گفتم رها جان این کار خطرناکه بنشین روی صندلیت ولی به حرفم گوش نمیداد که هیچ تازه جوابم میداد دوست ندارم! گفتم خب اشکالی نداره منم دیگه تو رو دوست ندارم.در حالی که رها همین جوری داشت شیطونی میکرد منم
به کارم ادامه دادم و کاری کردم که یه خرده رها رو حساس کنم. هر کدوم از بچه ها که درست جواب میدادند رو بغل میکردم و تحسینشون میکردم.و دیگه هیچ کلمه ای رو از رها نمیپرسیدم. رها تا 5 دقیقه به شیطونی هاش ادامه میداد و هیچ توجهی نمیکرد. ولی کم کم بدون اینکه من کلمه ای رو ازش بپرسم خودش کلمه ها رو جواب میداد و بعد مرتب صدام میکرد ولی  باز هم جوابش رو ندادم! ولی بعد با اون شیرینی کودکانش اومد پیشم و میگفت باهام قهرید؟
ببخشید دیگه شیطونی نمیکنم تیچر. ببخشید میرم میشینم رو صندلیم حالا باهام آشتی میکنید؟ گفتم اگه قول بدی که دیگه هر چی گفتم گوش بدی منم باهات آشتی میکنم. گفت قول میدم .بغلش کردم و بهش گفتم پس منم باهات آشتی میکنم.ازم میپرسید پس حالا دیگه دوستم دارید؟  تنها یک قهر 15 دقیقه ای باعث شد رها و دوستای رها بدونند اگر کسی سر کلاس شلوغ کنه قراره تیچر  باهاشون قهر کنه.و من فکر میکنم این بهترین روش برای تنبیه با بچه های شیطونه چون بچه ها به قدری حساس اند که تحمل اینکه کسی باهاشون قهر کنه رو ندارند !

 

91/04/17 | 13:11 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

کنترل کلاس(1)

تو اولین سال تدریسم سر کلاس بچه های 3 تا 5 ساله به یک مشکل جدی برخوردم. رضا یه بچه ی 3.5 ساله بود و به شدت شیطون. به هیچ صراطی مستقیم نبود. اولین جلسه ی کلاسمون کلی از دستش عصبانی شدم. یه ریز حرف می زد و تو کلاس راه می رفت. آروم بهش گفتم: رضا جان بشین، بهم محل نذاشت. گفتم : رضا جان آروم بشین من دارم درس می دم. گفت: دوست دارم بازی کنم به شما هم کاری ندارم. از دستش خیلی عصبانی شده بودم ولی دوست نداشتم از شیوه های تنبیه و دعوا استفاده کنم. جلسه ی اول که بدون هیچ موفقیتی گذشت. جلسه ی بعد سعی کردم از روشهایی که از معلمای با تجربه تر پرسیده بودم استفاده کنم و رضا رو آروم کنم ولی هنوز حرفم رو شروع نکرده بودم که رضا شروع کرد به جیغ زدن. با کلی قربون صدقه تونستم آرومش کنم. جلسه های بعد هم همین طور بود. تا باهاش آروم حرف می زدم کار خودش را می کرد و وقتی یه ذره جدی تر باهاش حرف می زدم شروع به جیغ زدن می کرد. بدیش این بود که چند تا از بچه ها هم روش اونو یاد گرفته بودند. واقعا ریخته بودم به هم، هر جلسه که با اونا کلاس داشتم با سردرد می رفتم خونه. یه روز مامانم دلیل سردردهامو پرسید. قضیه رو بهش گفتم. و مامان یک راه حلی بهم پیشنهاد داد. فردای آنروز وقتی رفتم کلاس دوباره مثل همیشه هنوز درسم رو شروع نکرده بودم که شیطنت های رضا شروع شد. بهش نگاه کردم و محکم گفتم رضا بشین سر جات. بهم نگاه کرد و شروع کرد به جیغ زدن، آروم رفتم طرفش دستش رو گرفتم و به طرف اتاق نمایش بردم و بهش گفتم حالا جیغ بزن. بعد نشستم کنارش ، رضا مکثی کرد و دوباره جیغ کشید. چند باری بهم نگاه کرد ولی سعی کردم هیچ عکس العملی نشون ندم، بقیه بچه ها بیرون کلاس نمایش جمع شده بودند. رضا یک لحظه آروم شد و گفت اگه بذاری بازی کنم دیگه جیغ نمی کشم. گفتم نه مشکلی نیست شما جیغ بزن. گفت: اگه جیغ بزنم سرت درد میگیره ها! گفتم: نه شما نگران من نباش جیغت رو بزن، فقط مراقب باش چون اگه خیلی جیغ بزنی گلوت می گیره و دیگه نمی تونی تا یک هفته ای بستنی و شکلات بخوری. یه کم بهم نگاه کرد انگار فهمیده بود دیگه این حربه کارگر نیست.  جلسات بعد دیگه خیلی بهتر شده بود حداقلش دیگه جیغ نمی زد. یادتون باشه هیچ وقت نقطه ضعفتون رو به بچه ها نشون ندین و هیچ وقت نذارین بچه ها متوجه بشن از کارشون بدتون میاد. اونوقته که دیگه کنترل کلاس از دستتون خارج میشه.

 

          

91/04/14 | 19:34 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نازنین

راستش من هم کلاسهای پسرونه رو تدریس میکنم و هم دخترونه... پسرها خیلی شیطنت دارن ولی همیشه کلاسشون به یادم میمونه... دخترها هم همیشه با محبتهاشون توی ذهنم میمونن...

راستش تدریس کردن به اندازه مزیتهایی که داره معایبی هم داره... یکیش مشهور شدنشه... وقتی به حدود پونصد پسر و دختر درس داده باشی این احتمال وجود داره که هر جایی تورو ببینن و بدون توجه به زمان، مکان، موقعیت و افرادی که کنارت هستن، با صدای بلند و گفتنTeacher  بیان طرفت و دخترا بغلت کنن و پسرها بلند بلند باهات حرف بزنن.

وقتی بهش خوب فکر میکنم میبینم حتی این معایبش هم لذت بخشه... میدونین به چی فکر میکنم؟ به حدود ده سال دیگه،  روزی که شاگردام بزرگتر شدن و وقتی منو میبینن عکس العملشون چیه... ترجیح میدم با رغبت بیان طرفم و یادآوری کنن، نه اینکه یادآور خاطره بدی براشون باشم و از کنارم بی تفاوت بگذرن...

از ته دلم برای همه شاگردام آرزوی سلامت، شادی و موفقیت دارم... واقعا تدریس عالمی داره... از دستش ندین...

 

91/03/22 | 19:20 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

آموزش حروف الفبا

تو اولین سال تدریسم واسه آموزش حروف الفبا، تصمیم گرفتم به روش قدیم هر روز یکی دو تا از حروف رو روی تخته سیاه بنویسم و از بچه ها بخوام چند بار از اونا رونویسی کنند تا خوب یاد بگیرند. چند جلسه این کار رو کردم ولی نتیجه ای زیاد خوبی نگرفتم. سعی کردم چند تا از حروف بعدی را با شعر به بچه ها یاد بدم ولی خوب، تنها برای یاد آوری حروف موثر بود اما هنوز تو نوشتن یه پاشون می لنگید. یک روز همینطور که داشتم تو کلاس قدم می زدم و بچه ها داشتن رونویسی میکردند، مینا رو دیدم که با حروف الفبا اشکال خاصی رو نقاشی میکنه. مینا 5 سال بیشتر نداشت ولی خیل خوب نقاشی می کشید.او اصلا متوجه حضور من نشد. آرام بالای سرش ایستادم و خوب به تصاویری که میکشید نگاه کردم. اونا اشکال جالبی بودن. اونروز بعد از کلاس به یه لوازم التحریری رفتم و یک کتاب راهنمای نقاشی گرفتم و وقتی رسیدم خونه فوری یه دفتری برداشتم و هر کدوم از حروف الفبا را بزرگ روی یک صفحه نوشتم و از هر کدوم، یه تصویر مشابه از کتاب نقاشی پیدا کردم. باور کردنی نبود، اما اونا فوق العاده جالب شده بودند. الان مدتهاست که دارم به این شیوه به بچه ها حروف الفبا رو یاد میدم و بهترین نتیجه رو گرفتم.

91/03/10 | 20:4 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:فروغ

چند نكته در مورد تدريس گرامر
تجربه اي كه من داشتم و از آن راضي بودم اينست.
هميشه چيزي بيشتر از مطلب كتاب براي گفتن داشته باشيد.
موضوع كرامر را در يك داستان يا خاطره بگنجانيد مثلا زمان گذشته .اجازه بديد زبان اموز كاربردي ان را بياموزد.
هرگز اول فرمول خاصي براي ان روي تخته ننويسيد.بايد اول با مثال شروع كنيد با تكرار مثال خودشان به فرمول  برسند.
وقتي درس تمام شد از انها بخواهيد مثال بزنند.
بعد از تمرين جايگزين كردن استفاده كنيد.
 
اگر در متن كتاب مي توانند از موضوع مورد بحث مثالي پيداكنند زيرآن خط بكشند.
براي جلسه بعد دست كم چند مثال بنويسند كه در كتاب نباشد.
در جلسه بعد ميتوانند مثالهايشان را بلند بخوانند يا برگه هايشان را با دوستانشان عوض كنند و تصحيح كنند .
اشكالاتشان را روي تخته بنويسيد و توضيح دهيد .
هرگز به طور مستقيم نگوييد كه اين اشكال  يا اشتباه فلان دانش اموز است.
هميشه مرور مختصري از گرامر دروس قبل يا مطالب مرتبط با بحث جديد داشته باشيد.
عاملي كه هميشه بزرگترين تضمين براي يك تدريس موفق است را فراموش نكنيد:تكرار تكرار تكرار
موفق باشيد.
91/03/05 | 21:5 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:آرزو شفبعی

 

چند سالی است که در یک موسسه زبان مشغول تدریس هستم.اوایل کودکان چهار,پنج ساله را آموزش میدادم.تجربه بسیار مفیدی بود.روزهای اول مردد بودم که آیا میتونند چیزی یاد بگیرند,چون بعضی از اونها بقدری کوچک بودند که حتی برای نشستن روی صندلی هم کمک میخواستند,اماوقتی میدیدم که چطوربااشتیاق به حرفهای من گوش میکنند وسریع همه چیزبه خصوص شعرهای انگلیسی رایادمیگیرند لذت میبردم.فقط کافی بود رابطه ی دوستانه ای باهاشون برقرارکنم.هم اکنون مدرس نوجوانان هستم, در موردنوجوانان هرچندداشتن رابطه ی دوستانه مفید است ولی از طرف دیگربایدسعی کنم تاکنترل کلاس را از دست ندهم.
یکی از دانش آموزانم پسری بود تقریبا سیزده ساله,بسیارشلوغ که نمیتونستم حتی برای چند دقیقه آروم نگهش دارم حتی یکباراز کلاس بیرونش کردم ولی فایده ای نداشت.از یکی ازهمکارانم کمک خواستم,گفت بهترین راه جریمه کردنه.پنج صفحه جریمه اش کردم اما جالبترازهمه اینکه جلسه بعد ده صفحه نوشته بود.ترم به پایان رسیدولی هنوز این سوال برایم باقی مانده که چگونه باید با این دانش آموزان رفتارکنم که هم علاقه مند به آموختن شوند و هم نظم کلاس را بر هم نزنند .
91/02/25 | 21:8 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

 

وظایف خطیر معلمی

تا وقتی دانش آموزی میگی خوش به حال معلما راحت میان سر کلاس دو کلمه به آدم میگن و یه عالمه تمرین واست میذارن. ولی وقتی از بخت روزگار معلم شدی اونوقت میفمهی خوش به حال اون روزا که دانش آموز بودی، تنها هر چی معلم سر کلاس گفته بود تکرار می کردی آخر هم کلی سرش منت می ذاشتی که درس خوندی.

واقعا اگر یه ذره انصاف داشته باشی می فهمی واقعا معلما چه زحمتی می کشند.

اول از همه چه صبری دارند که این بچه ها را تحمل میکنند

دوم با چه فن و ظرافت  خاصی این کتابا رو بهمون درس میدن که اگر قرار بود خودمون بخونیم عمرا اگه چیزی ازشون سر در می آوردیم

سوم چه جور از بین این جوابهای بی سر و ته بچه ها منظورشون رو میفهمند و بهشون نمره هم میدن (البته با کلی به به، چه چه که خدای ناکرده به روح لطیفشون خدشه ای وارد نشه)

چهارم با چه حوصله ای می شینند و اشکالات بچه ها رو رفع میکنند

پنجم با چه اعصاب فولادینی این برگه های امتحانی رو با اون دست خط های خرچنگ قورباغه تصحیح میکنند

واقعا باید ازشون ممنون باشیم و از این لحظات خوب دانش آموزی نهایت استفاده رو ببریم.در ضمن اون چند گزینه ی بالا نکات خوبین برای شمایی که دوست دارید یه روزی معلم بشین، بهتر از حالا این نکات رو خوب به ذهنتون بسپارید.

 

 

91/02/24 | 22:11 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:الهام

تدریس کلاس کودکان سخته چون باید کلاستو جوری برنامه ریزی و زمان بندی
کنی که علاوه بر اینکه بچه ها خوب درسشونو یاد میگیرن کلاس هم واسشون
خسته کننده نباشه واسه ی همین من همیشه یه ربع بیست دقیقه ی اخر کلاسمو
به بچه ها اجازه میدم خوراکی هاشونو بخورن  و بازی کنن.یه ربع اخر کلاس
بود جلسه ی پیش و هر کس مشغول کاری. یکی خوراکیشو میخورد چند نفری هم  از
ته دل میخندیدند و با هم بازی میکردند.منم روی صندلی نشسته بودم به سادگی
بچه ها نگاه میکردم.از اونجائی که یکی از ارزو های من اینه که به دوران
کودکیم برگردم بهشون نگاه میکردم یاد دوران بچگی خودم افتاده بودم و
دقیقا داشتم با خودم فکر میکردم و میگفتم خوشبحال بچه ها که تنها دغدغه
های زنگیشون بازی کردنه و به سادگی بچه ها غبطه میخوردم که یدفعه متوجه
فاطمه شدم که کنار وایت برد ایستاده بود  و داشت دقیقا کارها و حرف های
منو با خودش تکرار میکرد.با اون زبون شیرین کودکانش و با تلفظ های تقریبا
اشتباه پشت سر هم ای جمله ها رو میگفت.
hello studend  how a u today? a u happy or sad?
sad?
بعد شکل یه صورت ناراحت رو روی تخته میکشید و میگفت:
NO. sad is bad.
و بعد دوباره یه صورت خوشحال رو میکشید و میگفت:
happy.happy is good.
اون موقع بود که با تمام وجودم این جمله رو حس کردم
(کودک به دنبال ازادی بزرگتر و بزرگتر بدنبال سادگی کودک است)
فاطمه در ارزوی بزرگ شدن و معلم شدن بود و من در فکر دوران شیرین و سادگی کودکی

91/02/23 | 21:26 | مهدی دهقان | |

           نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:نازنین

من توی موسسه ای تدریس میکنم که زمانی محل تحصیل خودم بود... اساتید زیادی اونجا هستن که بهم درس دادن و الان در کنارشون میشینم و برای تدریس بهتر ازشون راهنمایی میگیرم... نمیتونم بگم " همکارشون" هستم چون اونقدر برام والا و بزرگن که حقیقتا خودم رو در سطح اونها نمیدونم. همیشه ممنونشون هستم که برای پیشرفتم بهم کمک کردن...
.
.
.
 
دیروز بچه های کلاسم برام دسته دسته گل آورده بودن... کلید کلاس رو گرفتن و پای تخته تا دلشون میخواست جملات قصار انگلیسی در مورد این روز نوشته بودن... سالن موسسه ساکت بود، تا در کلاس رو باز کردم فقط امواج بنفش جیغهای دخترونه بود که کل سالن رو برداشت... روی میزم پر بود از گلهای رنگارنگ، کادوهای جورواجورو یک دنیا محبت پاک و معصومانه...
.
.
.
یه حس قلقکی خوبی داشتم، یه لذتی که به همه سختیهای دوران تدریس می ارزید. وقتی میدیدم به خاطر " روز معلم "، شاگردای کلاسم بهتر درس رو خونده بودن و جواب میدادن خیلی خوشحال شدم... راستش دیگه تا آخر کلاس نتونستم جذبه ای که همیشه مخلوط خنده هام داشتم رو به خودم بگیرم... اجازه دادم این اتمسفری که همه داشتن ازش لذت میبردن تا آخر کلاس ادامه داشته باشه... راستش رو بخواین به خودم بیشتر از همه خوش گذشت...  خوب بالاخره این روز باید کمی متفاوت تر از روزهای دیگه باشه...
.
.
.
دلم میخواد از صمیم قلبم به تک تک عزیزانی که روزی معلمم بودن این روز رو تبریک بگم... " روزت مبارک معلم "
 
91/02/12 | 19:37 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

شاخه گلی برای معلم

به نظر من روز معلم یک روز خاصیه!شاید چون این روز بر عکس اسمش روز بچه هاست یا بهتر بگم روزیه که معلما می تونن در مورد خودشون قضاوت بهتری کنن، اما واسه ی من تو اولین سال تحصیلم چیزی بالاتر از اینها بود.

اونروز صبح وقتی وارد کلاس شدم بچه ها با کلی جیغ و سرو صدا دست زدند و گل پرت کردند.بعد به طرفم اومدند و هر کدوم تو دستشون کادوهای بزرگ و کوچیکی بود که با اشتیاق وصف ناپذیری در موردشون صحبت می کردند.بدجود کلاس شلوغ شده بود.یک دفعه متوجه الناز شدم.گوشه ی کلاس آرام نشسته بود و به بچه ها نگاه می کرد.الناز شاگرد خجالتی و گوشه گیری بود.به ندرت با کسی حرف میزد.قبلا با مشاور موسسه در موردش صحبت کرده بودم و متوجه شدم به خاطر محیط متشنجی که در خونه داره به این مشکل دچار شده.خیلی سعی کرده بودم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی هیچ جور نتونستم اون رابطه ای دلخواهم رو بدست بیارم.اون روز تو کلاس مثل همیشه آرام و ساکت گوشه کلاس کز کرده بود.از بچه ها تشکر کردم و خواستم سرجاهاشون بشینند.یک ذره درسا رو مرور کردیم و کلاس زود تموم شد.بچه ها دسته دسته از کلاس خارج شدند من هم همین طور که داشتم وسایلم رو جمع می کردم چشمم به الناز افتاد.گوشه ی کلاس ایستاده بود نگاه به این طرف و اون طرف انداخت و به گونه ای که کسی متوجه نشه یکی از اون شاخه های گل رو از روی زمین برداشت وآروم با روسریش اونو پاک کرد.یک لحظه خندم گرفت ولی چیزی نگفتم.از سر جام بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که یه صدای آرومی از پشت سرم شنیدم.خاله! برگشتم،الناز بود.نگاش کردم.گفتم:خوبی النازم.سرش رو انداخت پایین.نشستم تا بتونم صورتش رو بهتر ببینم.بهش گفتم: با من کاری داشتی؟آروم اون شاخه گلی که پشت سرش قایم کرده بود بهم داد و بعد اون دستای کوچیکش رو دور گردنم حلقه زد و گفت:دوست دارم خاله، خیلی خیلی دوست دارم.شوکه شده بودم.انگار بهم برق وصل کردن.اشک تو چشام حلقه زد و دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و زدم زیر گریه.

آره گریه... گریه به اون خنده ی احمقانه ام، گریه به صداقت و پاکی کودکم، گریه به خامی و بی تجربگی خودم و گریه که چه خوشبختم که معلمم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید           یک جام دگر بگیر من نتوانم

 

 

 

 

91/02/09 | 21:50 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

یه روز که قرار بود اسامی حیوانات رو با بچه ها کار کنم واسه اینکه درس رو بهتر متوجه بشن کلی پوستر و عکس با خودم به کلاس بردم.عکس ها رو روی تخته چسبوندم و شروع کردم به توضیح دادن، بعد نام هر حیوان رو به انگلیسی میگفتم و از بچه ها می خواستم با من تکرار کنند .بعد از چند بار تکرار از بچه ها خواستم هر کسی هر اشکالی داره دستشو بالا ببره و بپرسه. اما همه با هم دستاشون رو بردند بالا و بلافاصله شروع کردن به سوال پرسیدن یکدفعه وسط این هیاهو مینا بلند شد اومد جلو، کنار من ایستاد و دستای کوچیکشو تا نزدیک صورتش بالا آورد و پرسید خانم اجازه من یه سوال بپرسم، من که از دست همشون کلافه شده بودم و نمی دونستم به کدام جواب بدم نگاهی بهش کردم و گفتم بگو لااقل میفهمم داری چی می پرسی. مینا گفت خانم اجازه بچه ی اسب چه جور دنیا میاد. یه دفعه مثل برق گرفته ها به صورتش زل زدم نمیدونستم چی بهش جواب بدم آخه هرگز انتظار چنین سوالی رو نداشتم.شانس آوردم یه دفعه وسط کلاس دعوا شد و تونستم بهانه یی واسه جواب ندادن به او پیدا کنم. اونروز دو نکته رو خوب فهمیدم. اول اینکه هیچ وقت در مورد قوانینی که براشون میذارم کلی حرف نزنم و سعی کنم جزییات رو براشون کامل شرح بدم. دوم اینکه محدوده ی سوال رو واسه بچه ها مشخص کنم که این جور هاج و واج بهشون خیره نمونم.

 

91/02/03 | 22:8 | مهدی دهقان | |

 

                        نظر خواهی یک مدرس زبان انگلیسی

 

 نویسنده: فرزانه

 در اولین تجربه تدریس با زبان آموزانی روبرو شدم که علاقه ی خاصی به یادگیری زبان های خارجی نداشتند و به ظاهر به اجبار والدینشان به آموزشگاه آمده  بودند . به این منظور خواستم نظر شما اساتید پیشکسوت و همکاران گرامی را در مورد راه های علاقمند کردن زبان آموزان به فراگیری زبان انگلیسی و زبانهای خارجی دیگر را بدانم.

 

                                                           با تشکر از شما دوستان گرامی  

 

91/02/01 | 20:13 | مهدی دهقان | |

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

فرستنده:نازنین

 

نیم مثقال تجربه ( البته از نوع زعفرانی)

 

امروز میخوام کمی از تجربیات تدریسم رو بهتون بگم. هرچند کم و اندک ولی شاید براتون مفید باشه.

 

1_  همیشه با لبخند وارد کلاس بشید.

 

2_ هرگز از استرس دادن به بچه ها احساس اقتدار نکنین. گاهی یه کلمه تحسین آمیز میتونه از اضطراب شاگردی که در حال درس جواب دادن هست، کم کنه.

 

3_ اگر در حین توضیح دادن درس احساس کردید دو نفر از شاگردها مدام با هم صحبت میکنن و تمرکزی روی درس ندارن سعی کنید بدون اینکه با چهره تون مضطربشون کنین، ازشون همون توضیحات رو سوال کنید تا افکارشون دوباره به کلاس برگرده.

 

4_ اگر بعد از تصحیح ورقه های امتحانی، شاگردی بهتون مراجعه کرد و گفت شما درصحیح کردن برگه اش اشتباه کردی و یه جواب غلط رو ندیدی، هیچوقت برگه رو ازش نگیرید و اون نمره رو کم نکنید. برای تشویق صداقتش با یه لبخند بهش بگین " این یکی جایزه صداقتت، نوش جان "

 

5_اگر در کلاس شاگردی داشتی که به معنای واقعی " ناسازگار" بود قدرش رو بدون. تجربه بهم ثابت کرده همچین شاگردایی در مقابل رفتار صبورانه ولی درست از یادگاریهای ارزشمند دوران تدریست میشن. برای برخورد درست با اونها سعی کن حس حسادتش رو با کمی بی توجهی بهش برانگیخته کنی. یعنی چه جوری؟؟ مدتی از همه شاگردها سوال کن و در تشویقشون از جملات و کلمات تحسین کننده استفاده کن و به اون شاگرد بی توجهی کن. وقتی دیدی دیگه تشنه جواب دادنه ازش سوال کن و با همون جملات تشویقش کن. شاید این روش صد در صد جواب نده ولی مطمئنم هشتاد درصد مفیده.

.

.

.

امیدوارم تجربیات کم من برای مدرسین بزرگ آینده چاره ساز باشه. به امید روزی که یاد همه مدرسین، اساتید و معلمها در ذهن همه شاگردها با عنوان " خوب " به یادگار بمونه.

 

91/01/26 | 22:3 | مهدی دهقان | |

 

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:الهام

من هم  یکی دیگه از معلمای جوان و تازه کارم.من یه تجربه ی خوبی رو تونستم تو این مدت کم تدریسم بفهمم اینکه فقط داشتن معلومات برای حضور در کلاس مخصوصا کلاس کودکان کافی نیست بلکه چیزی که خیلی مهمه طرز برخوردت با بچه ها و اینکه چه جوری اونا رو به کلاس و زبان علاقمند کنی.

وای نمیدونی چه حس خوبیه وچه انرزی به تو میده وقتی سر کلاس مشغول تدریس باشی و یدفعه یکی از اون کوچولوها به دلیل علاقه ای که به تو پیدا کرده نتونه جلوی احساساتشو بگیره بیاد پیشت و با اون دستای کوچولوش تو رو محکم بغل کنه و بعد همون چیزایی که سر کلاس یاد گرفته رو بهت بگه .همین یه جمله ی شیرین کودکانه تموم خستگی رو از تن تو بیرون میکنه و همین عشق های پاک تو رو تشویق میکنه که سختی های کلاس بچه ها رو تحمل کنی و تو هم با محبت فوق العاده ای به اونا تدریس کنی.رها 4 ساله بود که با اون زبان شیرین کودکانش منو محکم بغل کرد و گفت I love you angel !

 

91/01/24 | 19:22 | مهدی دهقان | |

 

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:فروغ

 

به نام خدا

تجربيات من به عنوان يك مدرس جوان شايد خيلي قابل توجه نباشد اما خالي از لطف هم نيست.  من فكر مي كنم تدريس يكي از معنوي ترين شغلهاست.شايد به اندازه شغلهاي ديگر درامد نداشته باشد اما حس اموزش، حسي است كه قابل مقايسه با هيچ حس ديگري نيست.مثلا وقتي مي بيني بچه هاي قد و نيم قد كلاس با چه شوقي جملات را به انگليسي بيان ميكنن ، حس مادري رو داري كه براي اولين بار كلمات جديدي رو از زبان كودكش مي شنوه ،شايد دارم اغراق مي كنم اما براي من تدريس واقعا دنياي ديگريست...

تجربه كار با كودكان تجربه بسيار شيرينيه ،البته اموزش بزرگسالان جاي خودش رو داره  چيزي كه چند ساليست تجربه ي ان را هم دارم. اما در كلاسي كه چند جفت چشم كوچوي سياه با دقت به صورتت خيره ميشن تا چيزي رو ياد بگيرن حال و هواي ديگه اي داره.اونوقته كه مي خواي از هر نيرويي استفاده كني تا اونا مطلبي رو با لذت ياد بگيرن. اين نيرو چيز عجيبي نيست ،فقط عشقه...

***اولين جلسه كلاس***

به نظر من اولين جلسه  بايدجذاب و دور از استرس باشه  .مدرس بايد هم از نظر ظاهر مرتب و مقبول باشه وهم از نظر اخلاق طوري باشه كه بتونه راحت با با زبان اموز ارتباط برقرار كنه .در عين حال بايد در مورد تدريس جدي باشه تا زبان اموز هميشه اين جمله رو به خاطر داشته باشه  ((اومديم اينجا كه ياد بگيريم))  شايد مطالب درسي همه كتابها مشابه باشه اما اين وظيفه مدرس هست كه طوري كلاس رو بگردونه كه نه تنها زبان اموز  به دور از استرس و خستگي مطالب رو خوب ياد بگيره بلكه گذشت زمان رو هم حس نكنه ...

يادمون نره كه دوره تحصيل خودمون هم درسي رو بيشتر دوست داشتيم و ياد ميگرفتيم كه معلمش رو بيشتر دوست داشتيم... !

 

 

91/01/23 | 22:36 | مهدی دهقان | |

 

نوشته ای از یک مدرس زبان انگلیسی

نویسنده:صبا

قرار بر این بود که هر جلسه در مورد یک موضوعی با بچه ها کار کنم. یک جلسه رنگ ها، یک جلسه اعداد، یک جلسه حیوانات ... تا اینکه یک روز نوبت رسید به مشاغل

چند شغل رو در یک طرف تخته نوشتم و معادل انگلیسی اون رو رو به روش نوشتم. بعد واسه اینکه بچه ها حوصله شون سر نره و در ضمن اونا هم تو کارای کلاسی سهیم باشند، قرار شد هر کسی فکر کنه که در آینده می خواد چه کاره بشه و نظرشو بگه. بیشتر بچه های کلاس می خواستن دکتر ، معلم یا مهندس بشن یه چند تایی هم می خواستن وکیل، پرستار، خلبان بشن اما رضا کوچکترین بچه ی کلاس نظرش با همه فرق داشت. اونقدر که وقتی گفت می خوام خادم امام رضا بشم یه دفعه خشکم زد.

آره خادم امام رضا !!!

تا اون موقع فکر می کردم بچه ها چه افکار محدود و ساده ای دارند و راحت میشه فکراشون رو خوند اما اون لحظه بود که فهمیدم سخت در اشتباهم.

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود 

                          ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

 

 

91/01/16 | 21:25 | مهدی دهقان | |

www . night Skin . ir